تبليغاتX
نوای بی نان - جائي كه مورچه‌هاي سبز رويا مي‌بينند

نوای بی نان

1

در يكي از فيلم‌هاي ورنر هرتزوك، به نام «جائي كه مورچه‌هاي سبز رويا مي‌بينند»، كه چند بار هم از تلويزيون ايران پخش شده؛  يكي از شخصيت‌هاي  فيلم كه شناخت دقيقي از بوميان استراليا دارد، به ديگري مي‌گويد: «آدم‌هاي اين قبيله فقط سه عدد دارند: يك، دو و سه!  يعني فقط مي‌توانند تا سه بشمارند. اما وقتي چوپاني از اين قيبله، به گله‌اش كه حدود صد راس گوسفند دارد نگاه مي‌كند، با يك نگاه مي‌فهمد كه آيا همه گوسفندان گله‌اش هستند يا تعدادي از كل آن‌ها كم شده‌اند». نياز به گفتن نيست كه در صورت گم شدن گوسفندها قطعا چوپان استراليائي مي‌فهمد كه از كلِ گله‌اش چندتائي كم شده‌اند، اما توان شمردنِ بيش از سه ندارد.اين فيلم به حق ديدني ماجراي روياروئي بوميان استراليا با جاده‌سازاني است كه مي خواهند در مسير حركت مورچه‌هاي سبز جاده بكشند. به باورِ كهنِ مردمِ آن قبيله، مورچه‌هاي سبز هر سال از گوشه و كنار منطقه وسيعي از استراليا حركت مي‌كنند تا در نقطه‌ مشخصي به هم برسند، مردم قيبله هر سال در نقطه‌اي كه مورچه‌ها گرد هم مي‌آيند و سازِ مي‌زنند و عبادت مي‌كنند، به خيال آن‌ها مورچه‌هاي سبز اين جا جمع شده و روياي مي‌بينند. حالا مكان رويا ديدن مورچه‌هاي سبز در مسير جاده‌سازي افتاده و بوميان استراليائي با نيزه و تبر و سنگ در مقابل بولدوزرها مي‌ايستند تا از جاده‌سازي و آشفته كردن روياي سبز مورچه‌ها جلوگيري كنند.

2

چندي پيش خبري در خبرگزاري‌ها و روزنامه‌ها ديديم كه در آن عليرضا نادري از «پذيرفته نشدن چهار نمايشنامه» خود براي اجرا گفته بود، و نيز اين كه نمي‌دانم آيا كارِ رَد و تصويب نمايشنامه‌ها را هيات نظارت و ارزشيابي مي‌كند يا جاي ديگري؟! و سرانجام جلسه و بحث و دلجوئي و عطاي مجوز و قرارداد و خبرِ خوشِ آغازِ كار عليرضا نادري. در چند ماه اخير كارگرداناني از سينما و تئاتر و موسيقي براي حذف بخش‌هائي از آثاراشان ناليدند، فرمان‌آرا گفت: «فيلمِ من مثل عكسي شده كه چشمهايش را در آورده باشند»؛ و يعقوبي براي نشان دادن حذفياتِ ديالوگ‌ها عدد «بيست و پنج» را جايگزين كرد و مردم گفتند: «دعواي شما به ما چه! ربناي ما را پخش كنيد ». همه اين‌ها را جمع بزنيد با كيلو كيلو بيانيه در تحريم جشنواره‌ها و دوساله‌ها و نبودِ شرايط مناسب براي برگزاري جشن‌ها. حال انگار مي‌توانيم به جرات بگوئيم كه ناظران و ارزش‌ياب‌هايِ هنر، هنرِ به قول خودشان «فاخر» [!]، همان چوپانِ استراليائي هستند كه به وقت شمارش «فاخر»‌هايشان فقط بلدند تا سه بشمارند، و به وقت كم شدن «فاخر»‌ها و افول فَخر و زوالِ افتخار و سقوط نمودارها با يك نگاه مي‌فهمند كه چند مخاطب از كف داده‌اند و دريغ كه از سه بيشتر توان شمردن ندارند. رسمِ نوشته‌ها بر اين است كه از هر چيز نتيجه‌اي بگيرند، اما بگذاريد همه چيز را، همه عبارات و همه جملات و كلمات را بي‌نتيجه رها كنيم . منتظر بمانيم.   

3

دو سه سال پيش دفتر پژوهش‌هاي فرهنگي مجموعه كتاب‌هائي را براي نوجوانان، به نام «كتاب قلك» منتشر كرد. در اين مجموعه كه هر كتاب كوچك و حدود پانزده تا بيست صفحه‌اي آن به شرح يك شغل براي آينده نوجوانان اختصاص داشت، اتفاق بسيار جالبي، رخ داد.

عنوان فرعي كتاب اين بود: «مي‌خواهي چه كاره شوي؟» و بعد از اين نام كتاب مي‌آمد كه نام شغلي بود، مثلا: مهندس عمران، معلم، مهندس برق، مددكار؛ حتي عكاس و مترجم و نانوا هم داشت؛ اما آن چه بيش از ديگر شغل‌ها براي نوجوانان توجه مرا جلب كرد،‌ اين عنوان از آن مجموعه بود: «مي‌خواهي چه كاره شوي؟ كارگردان تئاتر»!! وا؛ مگر كارگرداني تئاتر هم شغل است؟! وقتي كتاب را پشت ويترين ديدم، ميخكوب شدم، دستپاچه داخل شدم يك نسخه خريدم، از زماني كه رشته‌اي به نام «كارگرداني تئاتر» را در دانشگاه‌ها مي‌شناسم هيچ وقت در هيچ جا، در هيچ تاكسي و در هيچ مهماني كسي به «كارگرداني تئاتر» عنوان يك شغل را نداده بود، اين براي من در اين مملكت يك شوك بزرگ؛ و از اين نظر يك بدآموزي براي نوجوانان بود! نويسنده كتابِ كارگرداني مجموعه شخصي به نام «محمدکاظم کاظمی» بود. همه كارگردانان تئاتر بايد از ممنون باشند كه كاري كرد تا به اندازه تيراژ به فروش رفته كتاب، نوجوان‌هائي هم پيدا شوند كه وقتي بزرگ شدند، به ياد داشته باشند كه در نوجواني، در سال‌هائي كه خاطره‌اي محوي از آن دارند، خوانده بودند كه شغلي به نام «كارگرداني تئاتر»‌ هست.

اما چرا هرگز بحراني بودن شغلي به نام كارگرداني تئاتر در هيچ جا مطرح نشده؟ همه مي‌گويند بيچاره رفتگرها! بيچاره دست‌فروش‌ها كه از نايب‌هاي شهرداري كتك مي‌خورند! يا حتي بيچاره روزنامه‌نگارها كه روزنامه‌هايشان تند تند توقيف مي‌شود! اما هيچ كس نمي‌گويد: بيچاره تئاتري‌ها كه مديرانِ آن‌ها حتي تا سه هم بلند نيستند بشمارند!

4

در جشنواره فيلم تورنتو، چندين فيلم ايراني بود كه از ميان آن‌ها، دو فيلم براي بند چهارم اين نوشته مناسب است، بندي كه حضور آن به صرفِ تظاهر به دانستن و شمردن بيش از سه است: يكي فيلم «روزهاي سبز» از حنا مخملباف و ديگري «تهران من، حراج» از گراناز موسوي. اين دو فيلمساز در لحظه و در فرصتِ خاص، دقيقا همان جائي كه بايد باشند حضور داشته‌اند و به اين ترتيب آن‌ها پيشاپيش پيروز ميدانِ رقابت هستند، آن هم در شرايطي كه هيچ رقيبي جز خودشان ندارند! آن‌ها به لحاظ فردي براي يك رويداد جمعي دل سوزانده بودند و در فرصتي خاص و مغتنم نمايشي از دلسوزي خود را در فرصتي طلائي به نمايش گذاشتند و ديگر هيچ. يك نكته مشترك در هر دو بود، كه با توجه به نقدها و گزارش‌هائي كه از آن‌ها ديده و خوانده‌ام، به آن‌ها اشاره مي‌كنم. هر دو فيلم بر آن بودند تا دختري را در بحراني‌ترين شرايط تصوير كنند. مي‌توان مشكلاتِ كاراكترهايِ اصلي هر دو فيلم بنا به گزارش‌ها و نقدها به صراحت، به اين شرح دسته‌بندي كرد: 1- زن بودن در ايران! 2- وضعيتي سياسي و اجتماعي كه آن‌ها را سرخورده‌تر از پيش كرده. 3- پريشاني‌هاي زندگي روزمره. 4- رنج كشيدن از چيزي شبيه به بيماري رواني. 5- دشواري‌هاي بسيار در ارتباط برقرار كردن با جامعه. 6- تافته جدا بافته بودن و 7- سرخوردگي‌هاي عشقي و مشقي و... چندين مورد ديگر كه مهم نيستند. اما مهم اين است كه اين دو فيلمساز مي‌خواستند كه اين دو كاراكتر را بحران‌زده‌ترين و پريشان‌ترين و بيچاره‌ترين دخترانِ ايران معرفي كنند، يعني آن‌ها را طوري تصوير كنند كه به هر قيمتي شده مورد توجه داوران قرار گيرند. پس آن‌ها بايد مجموعه‌اي از مصيبت‌ها باشند، مجموعه و يا به قول فرنگي‌ها پكيجي از همه بلاهائي كه ممكن است سر يك انسان آمده باشد. حال ببينيد آن‌ها براي اين كه پكيج كاملي از بلاياي طبيعي و غير طبيعي باشند، چه چيز كم داشتند؟ پاسخ دشوار نيست؛ هر دو شخصيت «تئاتري» هستند. در فيلم «روزهاي سبز» دختر سرخورده و كاراكتر اصلي فيلم، «كارگردان تئاتر» است، و در فيلم «تهران من، حراج» دختر سرخورده «بازيگر تئاتر». جالب است كه نمايشِ هر دو تئاتري در اين دو فيلم، مجوز اجرا نگرفته و يا در فيلم اشاراتي به اين موضوع است كه آن‌ها براي گرفتن مجوز سخت در تلاش‌اند. صحنه‌هائي هم كه از دو فيلم در رسانه‌هاي بيگانه پخش شد، پر بود از صحنه‌هاي تمرين تئاتر و حضور اين دو زن در آن. پس حال بيراه نيست كه بگوئيم اگر مي‌خواهيد خود را بحران‌زده‌ترين ايراني در جهان معرفي كنيد، كافي است كه بگوئيد، من يك «تئاتري» هستم! به گمانم بعد از اكرانِ اين دو فيلم، شهرتِ «تئاتري»‌هاي ايران به عنوان انسان‌هاي مفلوك، هم‌سنگ «گرسنگان اتيوپي» و يا اصلا چيزي در حد «هولوكاست» شود. زيرا مي‌بينيم كه شاخص فلاكت در مورد «تئاتري»‌ها در فيلم‌هاي جشنواره‌هاي خارجي هم نمود يافته و وقت آن است كه در كنار همه نكات داورپسند جشنواره‌هاي خارجي مولفه «تئاتري» بودن را هم اضافه كنيم. زين پس گداگرافي‌هاي ما در سينماي خارجي‌پسند، آدم‌هاي تئاتري بسياري خواهد داشت. اكنون جاده‌سازان در جائي بس دور از جائي كه مورچه‌هاي سبز رويا مي‌بينند كارِ خود را آغاز كرده‌اند، آن‌ها در آن دور دست‌ها رويايِ مورچه‌هاي سبز را با جاده‌هاي خود آشفته خواهند كرد.          

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 13:28  توسط علي قلي پور  |