![]()
هاينريش فون كلايست نويسنده شوريده حال آلماني كه روزگاري براي رهائي از آشفتگي به سياق همهي رمانتيكها راهي سفر شده بود، در يكي از شهرهاي فرانسه يا سوئيس با عروسكسازي آشنا ميشود. جستار كوتاه، اما عميق او، به نام «در باب عروسك خيمهشببازي»، دربرگيرنده تفكرات و تاملات متافيزيكيِ زيباشناسانهي او در باب عروسكهاي خيمهشببازي است. اين جستار كه حوالي سال 1801 نوشته شده، بحثي را مطرح ميكند كه چيزي شبيه به آن، بعدها در انديشه «ادوارد گوردن كريگ» با عنوان «ابرعروسك» ظهور كرد.
کریگ در سال 1907 نوشت: «من با تمام توانم فریاد میزنم که باید ایدهی ابرعروسک به تئاتر بازگردد، و هنگامی که بار دیگر ابرعروسک [به تئاتر] بازگشت و مردم آنها را دیدند، یقیناً از عشق سرشار خواهند شد و مانند آیینهای باستانی، براي سرمست شدن، از اين عشق نيرو خواهند گرفت، آنها بار دیگر به اصول خلاق تسلیم شده، مسرت زیستن را حس كرده، و پرهیزکارانه و شادمان به مرگ ادای احترام ميكند». ديدگاه كريگ در زمينهي «عروسك در تئاتر» و متعاقب آن به مفهوم «ابرعروسك»، تا كنون مورد توجه بسياري از نظريهپردازان تئاتر قرار گرفته. البته در اينجا بايد گفت كه آنچه كريگ از واژهي «ابرعروسك» مراد مي كند با آنچه كلايست درباره عروسك خيمهشببازي نوشته تفاوت اساسي دارد، اما عليرغم تفاوت يك نقطه مشترك قدرتمند ميان اين دو هست. اين نقطه مشترك به نوعي حكايت از «مرگ بازيگر» دارد. در جستار كلايست اين بحث مطرح ميشود كه آيا ميتوان به جاي رقصندههاي تئاتر، كه تماشاي آنها در آن زمان بزرگترين سرگرمي ملت اروپا بود، همين عروسكهاي خيمهشببازي را نشاند؟ و نكته ديگر اين كه آيا نياز است كه يك عروسكگردان خودش هم رقاص باشد تا بتواند عروسكها را موزون و زيبا به حركت در آورد؟ و آخر اين كه آيا ميتوان جاي بازيگر را به عروسك خيمهشببازي داد؟
كريگ هم چنان كلايست چنين رويائي در سر داشت، تا اينكه روزگاري تادئوش كانتور آب پاكي را روي دست هر دو ريخت و به كل اين ايده را نفي كرد. كانتور در تئاتر مشهور خود، «كلاس مرده» كه بر اساس «رساله در باب مانكنها» اثر برونو شولز به اجرا در آمده، چندين بازيگر از بازيگران كار را به مانكني وصل ميكند. آنها چنان همزاد، مجسمهوار به آنها متصل هستند، روزي كه اين نمايش در شهرهاي اروپا به اجرا در آمد همه حيرتزده به آن مينگريستند و روزنامههاي آن روزها انواع تفاسير را از اين مانكنها ارايه دادند كه هيچكدام به اندازه حرف كانتور قابل اتكا نيست. او با خلق مانكنها در كنار بازيگرهاي تئاتر، موفق به تحقير امر واقعي و تنزل واقعيت به سطح تصنع ميشود. كانتور در گفتگوئي با بازيگر تئاترهاي خود، كشيشتوف ميكلاشفسكي به اين عقيدهي كلايست و كريگ اشاره مي كند و ميگويد: «بر خلافِ آرزوی کریگ و همچنین کلایست، هرگز معتقد نیستم که مانکنها بتوانند جای بازیگران زنده را بگیرند. برای اثبات این حرفم فقط نیاز به دیدن آن تصویری دارم که کریگ به شکل معناداری از نخستین لحظهی ظاهر شدن بازیگر توصیف کرده بود. آن تصویر، هر عقیدهای مبنی بر غصب شدن جایگاه بازیگر در تئاتر بوسیلهي عروسک خیمهشببازی را انکار میکرد. به نظرم لحظهای که بازیگر برای نخستین بار در مقابل تماشاگر ظاهر میشود، لحظهای ـ با استفاده از اصطلاحشناسی امروزی ـ انقلابی و آوانگارد است. در مانیفست «تئاتر مرگ»ام که با چیزی شبیه به نشست احضار روحِ «کلاس مرده» همراه بود، تلاش کردم تا این تصویر را به درستی شرح دهم، طوری که روند رویدادهای «کلاس مرده» دقیقاً در مخالفت با استدلال کریگ جریان یابد. اقدام به نقض آیین جمعی و کنشِ گسستن [از آن]، نمیتواند با ارجاع به ذوقِ عجیب و غریب بازیگر، اشتیاق او به شهرت، و یا امیالِ پهنانش اجرا شود».
اكنون با گذشت سالها از جستار كلايست و پس از آن كريگ و حتي كانتور، اين نكته بر هر نظريهپردازي روشن شده كه هيچ شيء و هيچ مفهومي ياراي ايستادگي در برابر بازیگر و حضور سنگین او روی صحنه را ندارد. تئاتر بدون بازيگر تقريبا بي معني است. قيد «تقريبا» در اين ميان براي آن دسته از آثاري است كه مانند نمايشنامه سي و شش ثانيهاي بكت، به نام «نفس»، به كل تعريف ما را از «هنر تئاتر» تغيير ميدهند. براي نبرد با چنين فرضيه بيفايدهاي بايد دو پرسش طرح كرد. اول همان پرسش كهنه: آيا تئاتر بي بازيگر ممكن است؟ دوم: تئاتر بي تماشاگر چطور؟ نقطه اشتراك اين دو پرسش يك چيز است. هر دو بر آن شدهاند تا انسان را از انسانيترين هنر حذف كنند و یا به قاطعیت حضور او تردید کنند. پس حال باید پرسید: آيا تئاتر بدون انسان ممكن است؟ جهان بی انسان چطور؟ تا بیشتر از این قضیه فلسفی نشده بهتره خودم کاسه کوزه ام رو جم کنم و برم. آقا یا خانم مقاله تمام شد٬ مرسی که خوندی.
