تبليغاتX
نوای بی نان

نوای بی نان

نام این وبلاگ مدتی"نوای بی نا" بود!

گوردن کریگ

 آن چه می‌خوانید ترجمه بخش کوچکی از کتاب «تئاتر قرن بیستم» است. هر یک از بخش‌های این کتاب که به یک چهرۀ مهم و ممتازِ تئاترِ قرن بیستم اختصاص دارد، حاویِ متنِ کوتاه، بریده‌ای از یک کتاب، متن سخنرانی و یا مانیفستی از آن چهرۀ مشهور است. به همین دلیل، کتابی را که «ریچارد درین» استاد دانشگاه یورک گردآوری کرده، بدل به مجموعۀ پرباری از قطعاتِ خواندنیِ تاریخِ تئاترِ قرن بیستم شده. حال بر آنم که هر هفته، و یا هر دو هفته، ترجمۀ بخشی از این کتاب را روی این قبرستان بگذارم تا شاید اگر کسی نامِ یکی از از این قدمایِ کلفت تاریخِ تئاتر را به موتورهایِ جست و جوی فارسی داد، این صفحه برایش مفید فایده شود. قطعۀ زیر متنی از "گوردِن کریگ"؛ سومین چهرۀ این کتابِ هشتاد و پنج چهره‌ای است. در"ادامه مطلب" مقدمۀ گردآورندۀ کتاب و  متن کریگ آمده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:47  توسط علي قلي پور  | 

بازیگران نمایش "ادیپ"

نمایش «ادیپ» که حمید پورآذری با سی و چهار بازیگر نوجوان در فرهنگسرای بهمن اجرا می کند، یکی از تئاترهای بسیار خوبی است که تا به حال دیده بودیم. به همین دلیل با دوستم حسین ذوقی گفت و گویی را با حمید برای روزنامه اعتماد آماده کردیم و مهدی میرمحمدی برای گفت و گوی ما لید نوشت من هم یادداشتی ضمیمه آن کردم. در ضمن اجرای آن ها تا ده آبان ادامه دارد، حتی اگر بالای شهر هم زندگی می کنید و راه فرهنگسرای بهمن برای شما دور است، تماشای اجرای این بچه ها را از دست ندهید چون واقعا ارزش دیدن دارد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:53  توسط علي قلي پور  | 

پوستر فيلم «جائي كه مورچه هاي سبز رويا مي‌بينند»

عنوان ديگر، و يا فرعي اين نوشته «آيا تئاتري‌ها مفلوك‌ترين قشر جامعه ما هستند؟» است. اين مقاله را در آغاز براي روزنامه اعتماد نوشتم؛ به اين خيال كه با حذف چند جمله منتشر خواهد شد؛ اما متاسفانه كل آن را حذف كردند و زحمت صفحه‌بندي آن ماند براي دوستانم. مي‌دانم كه نوشته‌ام براي وبلاگ بسيار بلند است. اين نوشته كمي درباره فيلم هرتزوك است، كمي درباره دو فيلم‌ ايراني جشنواره فيلم تورنتو از حنا مخملباف و گراناز موسوي كه نديده‌ايم، كمي درباره يك كتاب براي نوجوانان و برخي مسائل صنفي و شغلي و...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 13:28  توسط علي قلي پور  | 

برونو شولز

چند روز پس از اين كه برونو شولتس نقاشي ديواري‌اش از گشتاپوي آلماني را تمام كرده بود، هنگامي كه با قرص ناني در دست به خانه باز مي‌گشت، با شليك گلوله‌ي يك افسر نازي كشته شد. بخت‌ياريِ شولتس، كه چند صباحي بيشتر از ديگر يهوديان لهستان زيست، تنها از خوش‌ ذوقي گشتاپوئي است كه طراحي‌ها و نقاشي‌هاي او را دوست داشت. اين نويسنده، گرافيست و منتقد ادبي، كه به قول تادئوش كانتور، كارگردان و نقاش لهستاني، نسلي از نويسندگان و هنرمندان لهستان مديون او هستند، با نگارش داستان‌هاي كوتاه و بلند و خود، و با تصويرسازي براي داستان‌هايش تاثير شگرفي بر ادبيات، نقاشي، گرافيك و تئاتر لهستان داشت. نمايش «كلاس مرده» كانتور كه از پاريس گرفته تا توكيو و نيويورك و تهران اجرا شد و تماشاگرانش رابه حيرت واداشت، بر اساس داستان «رساله‌اي در باب مانكن‌ها»‌ي او بود. استفان و تیموتی کی، كه «برادران كي» مشهورند نيز بر اساس داستانِ «خیابان کروکودیل‌ها»ي شولتز فيلم كوتاهي را در سال 1986 ساخته‌اند و قرار است كه بر اساس داستان ديگر او، «آسايشگاهي زير هشدار ساعت شني» فيلمي بلند بسازند.

اگر به چريدن در نوشته‌ها و گفت و گوهاي كانتور مشغول شويم، نام شولتس را بسيار مي‌بينيم، كانتور گاه و بي گاه از تاثير مدرنيسمِ شولتس بر هنرمندان و نويسندگان لهستاني مي‌گويد، او معتقد است: «کلِّ نسلِ ما زیر سایه‌ی شولتس رشد کرده‌اند، اما بسیاری او را فراموش کرده و یا فقط نیمی از ما او را به یاد داریم. تا اینکه دهه‌ی شصتی‌ها صرفاً در متن پژوهش‌هایشان نثر شولتس را کشف کردند. قرابت با شولتس و یا در واقع تداوم سنت شولتسی، تنها در دهه هفتاد برای ما واقعیت یافت. آن زمان، من در میان دیگران، قصدم درکِ‌ مفهوم «واقعیت خوارشده» بود، مقوله‌ای که در فرهنگ لهستانی، بوسیله شولتس خلق شده بود». مسئله   «واقعیت خوارشده» در انديشه و آثار كانتور اهميت فراوان دارد، آنچه او در جدال با «واقعيت»، در برابرِ تصور رايج ما و باور ما به آنچه با چشم سر مي‌بينيم عَلَم مي‌كند و در تئاترهايش اعوجاج تصاوير را به رخ تماشاگرِ  مي‌كشد، همين «واقعیت خوارشده» شولتسي است، به همين دليل است كه جهان «واقعي» كانتور تا اين حد كژ و مژ است. من هم از طريق كانتور با شولتس آشنا شدم و شبي از بي‌خوابي و چند روزي از بيكاري، داستانِ كوتاهي از او را ترجمه كردم.

آنچه مي‌خوانيد ترجمه‌ي فارسي داستان كوتاه «دائي كارول» از برونو شولتس (1892-1942) بر اساس ترجمه انگليسي «جان كارل داويس» است. طرحي هم كه در ادامه مطلب٬ در بالاي عنوان داستان هست، اتوپرتره اوست.  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:38  توسط علي قلي پور  | 

سنگ قبر نعلبنديان

آقاي حسين فرخي، نويسنده كتاب "نمایشنامه نویسان ایران: از آغاز تا امروز"٬ به مقاله‌اي كه براي روزنامه اعتماد نوشتم پاسخ دادند. آن نوشته٬ با افزودن چند ميان‌تيتر در وبلاگم هست. آنچه مي‌خوانيد پاسخ اوست‌ كه امروز طبق قانون مطبوعات در همان روزنامه منتشر شده٬ و طبق قانون نانوشته وبلاگ در همين وبلاگ هم منتشر مي‌شود.  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 16:3  توسط علي قلي پور  | 

آنچه می خوانید مقاله ای از علی فرهادپور درباره پیشینه نقالی زنان در ایران است. متاسفانه اگر کلمه "زن نقال" یا حتی خود "نقالی" را در اینترنت جستجو کنید با این عبارت جعلی مواجه می شوید: اولین زن نقال ایران٬ مثلا امروز در فلان جا یا فلان کشور نقالی خواهد کرد!!!! این اولین زن نقال که در رسانه های ما معرفی شده٬ متاسفانه پدیده ای است که «خبرنگاران بی اطلاع» آن را برای «خوانندگان بی اطلاع تر» بوجود آورده اند. به همین دلیل متن کامل مقاله دقیق علی فرهادپور را که با حذف یک پاراگراف در سایت ایران تئاتر منتشر شده٬ جهت اطلاع از پیشینه نقالی زنان در ایران در وبلاگم می گذارم تا دست کم در میان جستجوهای اینترنتی بخت با جستجوگر یار باشد و این صفحه را هم ببیند و بفهمد که به حکم عقل و نقل از منابع مکتوب٬ اولین زن نقال ایران و یا حتی اولین زنان نقال ایران٬ سال ها است که مرده اند.  

***


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 20:32  توسط علي قلي پور  | 

هاينريش فون كلايست نويسنده شوريده حال آلماني كه روزگاري براي رهائي از آشفتگي به سياق همه‌ي رمانتيك‌ها راهي سفر شده بود، در يكي از شهرهاي فرانسه يا سوئيس با عروسك‌سازي آشنا مي‌شود. جستار كوتاه، اما عميق او، به نام «در باب عروسك خيمه‌شب‌بازي»، دربرگيرنده تفكرات و تاملات متافيزيكيِ زيباشناسانه‌ي او در باب عروسك‌هاي خيمه‌شب‌بازي است. اين جستار كه حوالي سال 1801 نوشته شده، بحثي را مطرح مي‌كند كه چيزي شبيه به آن، بعدها در انديشه «ادوارد گوردن كريگ» با عنوان «ابرعروسك» ظهور كرد.

کریگ در سال 1907 نوشت: «من با تمام توانم فریاد می‌زنم که باید ایده‌ی ابرعروسک به تئاتر بازگردد، و هنگامی که بار دیگر ابرعروسک‌ [به تئاتر] بازگشت و مردم آن‌ها را دیدند، یقیناً از عشق سرشار خواهند شد و مانند آیین‌های باستانی، براي سرمست شدن، از اين عشق نيرو خواهند گرفت، آنها بار دیگر به اصول خلاق تسلیم شده، مسرت زیستن را حس كرده، و پرهیزکارانه و شادمان به مرگ ادای احترام مي‌كند».  ديدگاه كريگ در زمينه‌ي «عروسك در تئاتر» و متعاقب آن به مفهوم «ابرعروسك»، تا كنون مورد توجه بسياري از  نظريه‌پردازان تئاتر قرار گرفته. البته در اينجا بايد گفت كه آنچه كريگ از واژه‌ي «ابرعروسك» مراد مي كند با آنچه كلايست درباره عروسك خيمه‌شب‌بازي نوشته تفاوت اساسي دارد، اما علي‌رغم تفاوت يك نقطه مشترك قدرتمند ميان اين دو هست. اين نقطه مشترك به نوعي حكايت از «مرگ بازيگر» دارد. در جستار كلايست اين بحث مطرح مي‌شود كه آيا مي‌توان به جاي رقصنده‌هاي تئاتر، كه تماشاي آنها در آن زمان بزرگترين سرگرمي ملت اروپا بود،‌ همين عروسك‌هاي خيمه‌شب‌بازي را نشاند؟ و نكته ديگر اين كه آيا نياز است كه يك عروسك‌گردان خودش هم رقاص باشد تا بتواند عروسك‌ها را موزون و زيبا به حركت در آورد؟ و آخر اين كه آيا مي‌توان جاي بازيگر را به عروسك خيمه‌شب‌بازي داد؟

كريگ هم چنان كلايست چنين رويائي در سر داشت، تا اينكه روزگاري تادئوش كانتور آب پاكي را روي دست هر دو ريخت و به كل اين ايده را نفي كرد. كانتور در تئاتر مشهور خود، «كلاس مرده» كه بر اساس «رساله در باب مانكن‌ها‌» اثر برونو شولز به اجرا در آمده، چندين بازيگر از بازيگران كار را به مانكني وصل مي‌كند. آنها چنان همزاد، مجسمه‌وار به آنها متصل هستند، روزي كه اين نمايش در شهرهاي اروپا به اجرا در آمد همه حيرت‌زده به آن مي‌نگريستند و روزنامه‌هاي آن روزها انواع تفاسير را از اين مانكن‌ها ارايه دادند كه هيچكدام به اندازه حرف كانتور قابل اتكا نيست. او با خلق مانكن‌ها در كنار بازيگرهاي تئاتر، موفق به تحقير امر واقعي و تنزل واقعيت به سطح تصنع مي‌شود. كانتور در گفتگوئي با بازيگر تئاترهاي خود، كشيشتوف ميكلاشفسكي به اين عقيده‌ي كلايست و كريگ اشاره مي كند و مي‌گويد: «بر خلافِ آرزوی کریگ و همچنین کلایست، هرگز معتقد نیستم که مانکن‌ها بتوانند جای بازیگران زنده را بگیرند. برای اثبات این حرفم فقط نیاز به دیدن آن تصویری دارم که کریگ به شکل معناداری از نخستین لحظه‌ی ظاهر شدن بازیگر توصیف کرده بود. آن تصویر، هر عقیده‌ای مبنی بر غصب شدن جایگاه بازیگر در تئاتر بوسیله‌ي عروسک خیمه‌شب‌بازی را انکار می‌کرد. به نظرم لحظه‌ای که بازیگر برای نخستین بار در مقابل تماشاگر ظاهر می‌شود، لحظه‌ای ـ با استفاده از اصطلاح‌شناسی امروزی ـ انقلابی و آوانگارد است. در مانیفست «تئاتر مرگ»ام که با چیزی شبیه به نشست ‌احضار روحِ «کلاس مرده» همراه بود، تلاش کردم تا این تصویر را به درستی شرح دهم، طوری که روند رویدادهای «کلاس مرده» دقیقاً در مخالفت با استدلال کریگ جریان یابد. اقدام به نقض آیین جمعی و کنشِ گسستن [از آن]، نمی‌تواند با ارجاع به ذوقِ عجیب و غریب بازیگر، اشتیاق او به شهرت، و یا امیالِ پهنانش اجرا شود».

اكنون با گذشت سال‌ها از جستار كلايست و پس از آن كريگ و حتي كانتور، اين نكته بر هر نظريه‌پردازي روشن شده كه هيچ شيء و هيچ مفهومي ياراي ايستادگي در برابر بازیگر و حضور سنگین او روی صحنه را ندارد. تئاتر بدون بازيگر تقريبا بي معني است. قيد «تقريبا» در اين ميان براي آن دسته از آثاري است كه مانند نمايشنامه سي و شش ثانيه‌اي بكت، به نام «نفس»، به كل تعريف ما را از «هنر تئاتر» تغيير مي‌دهند. براي نبرد با چنين فرضيه بي‌فايده‌اي بايد دو پرسش طرح كرد. اول همان پرسش كهنه: آيا تئاتر بي بازيگر ممكن است؟ دوم: تئاتر بي تماشاگر چطور؟ نقطه اشتراك اين دو پرسش يك چيز است. هر دو بر آن شده‌اند تا انسان را از انساني‌ترين هنر حذف كنند و یا به قاطعیت حضور او تردید کنند. پس حال باید پرسید: آيا تئاتر بدون انسان ممكن است؟ جهان بی انسان چطور؟ تا بیشتر از این قضیه فلسفی نشده بهتره خودم کاسه کوزه ام رو جم کنم و برم. آقا یا خانم مقاله تمام شد٬ مرسی که خوندی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 18:58  توسط علي قلي پور  | 

بهناز جعفري در صحنه‌اي از نمايش كوكوي كبوتران حرم

پیش از اجرای کوکوی کبوتران حرم در جشنواره و پس از آن در چهار سوی تئاتر شهر٬ علیرضا نادری و بازیگرانش نمایشنامه را در خانه هنرمندان خوانده بودند. با دیدن آن ذوق کردم و به نظرم نمایشنامه ای شاهکار آمد. همان شب شتابزده یادداشتی درباره آن نوشتم  و امروز که دوباره آن را خواندم٬ به نظرم نوشته چندان جالبی نیامد. به هر حال اجرای کوکوی کبوتران حرم فرصتی شد که از خود اعاده حیثیت کنم. اما بعد از دیدن اجرا هر چه فکر کردم چیزی فراتر از آن یاداشت به ذهنم نرسید. شیوه اجرائی نادری عجیب بود. چرا تماشاگران باید از پشت پنجره ساختمان روبرو شاهد وقایع این مهمان خانه باشند؟ چرا هدفون؟ چرا باید کارگردان قبل از آغاز نمایش با تماشاگران حرف بزند و بدیهی ترین نکته را که همان دیدن نمایش از پشت پنجره ساختمان روبرو است گوشزد کند. نمایشنامه نادری حرف ها و ظرافت های بسیار دارد٬ می توان بسیار تحلیلش کرد و بسیار از آن نوشت. اما تا جائی که به تئاتر مربوط است باید گفت که درک او از صحنه تئاتر و کارگردانی٬ هرگز به عمق ادراک او از شرایط اجتماعی و تسلطش به فن نمایشنامه نویسی نیست. نادری نمایشنامه نویس برجسته ای است که در حال حاضر هنوز کارگردانی برای اجرای آثارش به میان نیامده. شاید اگر اکبر رادی هم نمایشنامه های خود را اجرا می کرد چنین نقدهائی به او هم روا می شد٬ همانطور که بیضائی با اجرای افرا نشان داد که نمایشنامه نویس بزرگی است که برای اجرای آثارش نیاز به کارگردانی بزرگ دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 17:54  توسط علي قلي پور  | 

نقد نمایش "شکار روباه" که در ادامه می‌خوانید ۲۲ اسفند در روزنامه اعتماد منتشر شده است. 

 1

برای نوشتن از نمایش «شکار روباه» بهتر است که بی‌‌مقدمه و بی‌‌ هیچ حاشیه این طور سرِ اصل مطلب برویم: یکی از نمایش‌های بسیار بد امسال که با دیدن آن چیزی به دست نمی‌آورید و چیز زیادی هم از دست نمی‌دهید. البته عاقلان دانند که قرار نیست بعد از دیدن هر تئاتر احساس کنیم که چیزی در جیب یا در کیف خود داریم که پیش از این نداشتیم و یا وقتی دست در جیب خود می‌کنیم ببینیم که «ای دلِ غافل» چه چیزها که از دست داده‌ایم. اما چنین معادله‌ای برای تماشاگر نمایش شکار روباه بی‌پیام نیست. چون از یک سو آغا محمد خان در «شکار روباه» از فقدان چیزی رنج می‌برد، از سوی دیگر تماشاگری هم که به تماشای نمایش رفته، با معادله‌ی «چیزی از دست ندادن» و «چیزی به دست نیاوردن» به درد آغا محمد گرفتار می‌شود، یعنی که او هم از فقدان چیزی رنج خواهد برد. «شکار روباه» بازنمائی چیزهائی است که نداریم و از فراق این فقدان می‌کشیم.        

 2

گونه خاصی از اسنوب‌های فرهنگی ما هواخواه دو هستند: 1- تاریخ با ترجمه ذبیح‌الله منصوری 2- روانشناسی. برای آنها خواندنِ تاریخ به روایتِ شیرین منصوری لذتی خاص دارد، مثل قصه‌های مادر بزرگ تا لبِ گور از یادشان نمی‌رود. در مهمانی، تعویض روغنی، کافه، کارواش، رستوران و... از آن حرف می‌زنند و چشم آشپز رستوران را به سواد خود خیره می‌کنند، روانشناسی هم چیز خوبی است. همه رفتارهای غیر قابل پیش‌بینی آدم‌ها را به محض وقوع تحلیل می‌کند، کسی که کمی با روانشناسی عوامانه آشنا است، مدام خاک‌بازی می‌کند و سخت در جستجوی «کودک درون» خود است.

 3

«خواجه تاجدار» کتاب سخیفی است که قریب به یقین منبع نویسنده نمایشنامه شکار روباه نبوده، حال هر کس، از هر منبع، قصد روایت زندگی این شازده را کند، بی‌تردید باید گوشه چشمی هم به خیل علاقمندان این کتاب داشته باشد، هر چند که کتاب خاطرات کسالت‌بار مستوفی هم شرحِ مرگِ آغا محمد خان آغاز شود.

 4

نمایش با کودکی آغا محمد خان آغاز می‌شود، او بزرگ می‌شود ولی کودکی او هر از گاه به سراغ او می‌آید. یعنی بازیگر نقش کودکی آغا محمد خان کنار آغا محمد پادشاه شده (سیامک صفری) می‌آید و چیزهائی به هم می‌گویند! بدین‌ترتیب جنس نمایش جور می‌شود: «کودک درون» آقا محمد خان و «خواجه تاجدار» و سه خواجه تاش بانمک و بازی خوب سیامک صفری و صحنه‌پردازی علی رفیعی، که البته چنان به خوب بودن مشهور شده و دیگر کمتر کسی حوصله‌ی انتقاد از آن را دارد.

 5

«شکار روباه» نمایشی عوامانه و سطحی برای خوشایند تماشاگر متوسط‌الحالی است که می‌خواهد رنگی از فرهنگ به غروب غم‌انگیز خود بزند. از این نظر  نه تنها «شکار روباه» برای این نوع تماشاگر بسنده، که در برخی موارد زیاد هم هست. چون به هر حال هر سال تالار وحدت میزبان نمایش‌هائی بدتر از این هم هست. بارقه‌ی امید جائی است که در مقام مقایسه بر آمده و بگوئیم: «باز جای شکرش باقی است».

 6

ضعف آغا محمد یادآور ریچارد سوم و کشتارش شبیه به مکبث و... تقدیم به شکسپیر. برای جلوگیری از شائبه قیاس مع‌الفارق میان شکسپیر و چرمشیر و رفیعی، ذکر این نکته ضروری است که بند هفتم درباره نمایش «شکار روباه» نیست، بلکه خلاصه و بریده‌ای از یک کتاب است. اما بند هشتم به شدت درباره «شکار روباه» است.  

7

شکسپیرپژوهان معتقدند که او برای نوشتن نمایشنامه‌های تاریخی خود صرفاً از یک منبع استفاده نکرده است. آنها از دو و شاید سه کتاب نام می‌برند، در عین حال که می‌گویند از دستنوشته‌هائی هم برای نگارش نمایشنامه‌های تاریخی خود استفاده می‌کرده. با این حال بررسی تطبیقی منابع و نمایشنامه‌های تاریخی شکسپیر به آن محققان نشان داده که او میل چندانی به اقتباس نعل به نعل تاریخ نداشته. برخی از شخصیت‌های تاریخی بی‌اهمیت را بیش از حد برجسته کرده و برخی شخصیت‌های تاثیرگذار و مهم را در یک صحنه کوچک خلاصه می‌کند. چرا؟ جرمین گریر در کتابی به نام «شکسپیر» که چند سال پیش با ترجمه عبدالله کوثری منتشر شده، به خوبی دلیل این رویکرد شکسپیر به تاریخ را روشن می‌کند. «درست به همان گونه که سرآمدان سینما در طول جنگ دوم تبلیغات میهنی را به پرده سینما کشاندند، نمایشنامه‌نویسان لندن که در برابر خشم محافل تنزه‌طلب شهر به حمایت دربار نیاز داشتند، در آفرینش نمایشنامه‌هایی که برای بی‌سوادان جای حماسه‌های تاریخی را می‌گرفت با هم رقابت می‌کردند. این نمایشنامه‌ها واقعیات و حدسیات گونه‌گون و پراکنده تاریخی را در قالب منطق خلق‌الساعه و گذرای درام می‌گنجاند. شکسپیر در پیشگفتار نمایشنامه غیر تاریخی تروئیلوس و کرسیدا این منطق را بدین‌گونه شرح می‌دهد: نمایشنامه ما/ گزافگوییها و مقدمات آن معرکه‌ها را ندیده می‌گیرد/ آغازش از میانه است و از آنجا/ به سوی آن چکیده‌ای می‌رود که در نمایشنامه گنجانده می‌شود». (ص 100) بدین ترتیب باید گفت که شکسپیر با چنین نگاهی به تاریخ کشور از وقایع تاریخی حماسه‌سازی می‌کرد، حماسه‌ای که نیاز زمان بود، حماسه ساختن از تاریخ، حماسه ساختن از ملکه. پر واضح است که شکسپیر در این حماسه جائی برای خود قائل نیست. شکسپیر از خودش حماسه‌ای نمی سازد، زیرا نیاز زمان او «حماسه شکسپیر» نبوده است.

 8

حماسه جسارت، حماسه حرف‌هائی برای گفتن داشتن، حماسه ساختن از دشنام به تاریخ، حماسه ساختن از اعتراضِ خود. حماسه ساختن از تعطیل شدن تمرین به «بهانه نبود امکانات گرمایشی سالن»، حماسه ساختن از «دعوت مرکز هنرهای نمایشی»، حماسه ساختن از «سال‌ها دوری اجباری از صحنه تئاتر»، حماسه ساختن از آغاز تمرینات با «با حضور تعدادی از بازیگران برجسته تئاتر آن زمان»(1)، حماسه ساختن از تاریخی که در صحت آن تردید باید کرد، حماسه ساختن از قصه‌هایِ سرگرم کننده پادشاهان سفاک ایران و سرانجام تماشاگران بی‌هیچ حماسه‌ای به خانه خود می‌روند. آنها هیچ سهمی از حماسه‌پردازی‌های «شکار روباه» ندارند، پس تماشاگران هم مانند آغا محمد خان از فقدان چیزی رنج خواهند برد. این «فقدان» چیزی در شخصیت اصلی نمایش و تماشاگران وقتی خود را عیان می‌کند که بپنداریم با ارایه برشی از مقطع تاریخی و بازنمائی آن روی صحنه نسخه کل تاریخ را در هم می‌پیچیم و دیگر حرف اول و آخر تاریخ را با چند ترقه در کردن روی صحنه گفتیم و رفتیم. قرار نیست که بگوئیم ما نمایشی در باره سیاست دیدیم. بر عکس به صحنه رفتن چنین نمایشی و ارایه چنین سطح نازلی از تفکر سیاسی نشان دهنده این است که ما اصلا اهل سیاست نیستیم. ارجاع به تاریخ سیاسی ایران و چپاندن تحلیل‌های بی‌اساس و احساساتی کتاب‌های صد تا یک غاز تاریخی، که مدام در جستجوی دلایل شکست «شکوه ایرانی بودن» است، نشان از گریز ما از حال نزار کنونی و دست در گنجینه قصه‌های ناموثق گذشته است. در تاریخ ایران بیش از اینکه آغا محمد خان قاجار اهمیت داشته باشد دوران پیش از او پس از او اهمیت دارد. بر کسی پوشیده نیست که او ماحصل آشفتگی سیاسی مقطعی از تاریخ ایران است که سیر یک خط در میان «دیکتاتوری» و «هرج و مرج» را یکجا در خود دارد. آنچه در تاریخ ایران سرنوشت‌ساز شد، نه او که دوران پس از اوست. دغدغه کنونی ما پیوند خود را از آن دوران گسسته است. می دانیم که روا نیست که در نقد یک نمایش چنین لاطائلاتی درباره تاریخ بنویسیم اما کمی هم به دغدغه حال پیش رفتن بد نیست.   

  9

و اما ادبیات... خوشبختانه ادبیاتی که نمایشنامه «شکار روباه» به اتکا به آن نوشته شده مثل برخی از سریال‌های تلویزیون چندان مبهم و بی‌ریشه نیست! اما می‌توانست بسیار بد باشد اگر که لباس‌های آدم‌های نمایش طوری غیر از آنچه دیدیم طراحی می‌شد. ادبیات آدم‌های «شکار روباه» گاه مطنطن و قجری است گاه چال‌میدانی و امروزی، گاه آرکائیک و گاه شاعرانه. اما لباس‌ها زبان را توجیه می‌کنند. البته منظور این نیست که همه نمایش‌های تاریخی و یا نمایش‌هائی که اشارات تاریخی دارند باید حتما پیرو ویژگی‌های رئالیستی زمانِ خود باشند، بل غرض این است که بگوئیم لباس و زبان این نمایش دو عنصر کاملا هماهنگ بودند که به نوعی نقاط ضعف یکدیگر را هم‌پوشانی می‌کردند. به همین علت حالا دلیل قانع‌کننده‌ای برای انتقاد از لباس و ادبیات «شکار روباه» نیست. اما دیالوگ‌نویسی نمایشنامه «شکار روباه» فی‌نفسه دشواری‌های زبان فارسی در دیالوگ‌نویسی را عیان می‌کند.  منوچهر انور در ترجمه‌ی نمایشنامه‌ی «عروسکخانه» ایبسن مقاله‌ی ارزنده‌ای به عنوان ضمیمه آورده که به خوبی چالش زبان فارسی برای درام را نشان می دهد. با خواندن آن در می‌یابیم که چگونه زبان فارسی از آغاز ببا دیوار کشیدن میان زبان گفتاری و نوشتاری، راه را بر محاوره نوشتن بست. ما هنوز نمی‌توانیم طوری محاوره بنویسیم که تماشاگر با شنیدن آن از دهان بازیگر احساس کند که در حال شنیدن حرف‌های کاراکترهای تاریخی است. تا می‌گویند: قدیم، حال چه قاجاریه باشد چه زندیه و چه صدر اسلام و ایران باستان، برای تداعی زمان گذشته، زبان به نحو زننده‌ای منسوخ و آرکائیک می‌شود. و وقتی هم که می‌گویند: اکنون، ندایِ «داداش ولمون کن» و «تو برو من ردیفش می‌کنم» و «خدا وکیلی گرفتی ما رو»... به گوش می‌رسد. در صورتی که زبان دارم به راحتی، جائی میان این دو قرار می‌گیرد و نیازی نیست بیهوده طنازی‌های درام را عامیانه، و حرف‌های جدی متن را با کلمات کهنه بنویسم. هر چند که نمایشنامه «شکار روباه» برای بهره‌گیری خلاقانه از زبان تلاش کرده، اما برای فراروی از «دشواری»ها کاری صورت نداده است. البته، به حق نباید از هر نویسنده‌ای و از هر تئاتری انتظار شکستن شاخ غول و حل همه مشکلات منظومه شمسی را داشت.

 10

چرا وقتی که سیامک صفری روی صحنه راه می‌رود تماشاگران می‌خندند؟ در اجرائی که بودم هر چه فکر می کردم دلیل خنده تماشاگران را نمی‌فهمیدم. او هر کاری کند تماشاگر می‌خندد: بس که اجراهای کمدیِ خوب از او دیده. اما این اجرا نشان می‌دهد که سیامک صفری کمتر، و شاید به عبارت بهتر اصلا، تعمدی در خنداندن تماشاگر ندارد، اما تماشاگر «شکار روباه» بی‌دلیل می‌خندد. یعنی قضیه از خودِ درخت است. گوئی همان‌طور که آیین پایان یک تئاتر با تشویق‌های طولانی عجین شده، خندیدن هم بدل به آیین تماشای بازی این بازیگر شده است. اما این بار سیامک صفری یکی از بهترین بازی‌های خود را در نقش آغا محمد قاجار ارایه داد، او بی هیچ تلاشی برای خنداندن تماشاگر تصویر گروتسکی از این شخصیت تاریخی ترسیم کرد. تصویری که شاید بار بازنمائی آن به دوش کل نمایش بود، او یک تنه به دوش کشید، اما عادت تماشاگر به خندیدن و کمیک تصور کردن این بازیگر کار را خراب کرد. پس این نقد نه به سیامک صفری که به تماشاگرانی روا است که فقدان چیزی رنج می برند و خندیدن به صفری را در هر نقش و هر لباس، جایگزین لذت تماشای تاریخ در صحنه و تماشای تئاتر می‌کنند. از سوی دیگر نباید فراموش کرد که حضور و تاثیر کارگردان بر بازی صفری کاملاً مشهود بود. بازی او مثل بازی دو بازیگر خردسال و نوجوان نمایش دقیقاً کارگردانی شده بود. بدین‌ترتیب صفری همان‌طوری ایفای نقش کرد که آن بازیگران خردسال و نوجوان بازی می‌کردند. گوئی که آنها گوش به زنگ کارگردانی هستند که عن‌قریب بلند فریاد می زند: «نه! من این را نمی‌خواهم». بدین‌ترتیب حرکات آنها همان بود که رفیعی می‌خواست. اما سایر بازیگران و به خصوص افشین هاشمی اعمال محیرالعقولی مرتکب می‌شدند، سعی می‌کرد که بسیار تئاتری و حساب شده حرکت کند و در همه حرکاتش نظم و زیبائی خاصِ صحنه تئاتر حاکم شود. اما نشد، چون هیچ یک از بازیگران این تلاش و شاید این توصیه کارگردان را به اندازه او جدی نگرفته بودند، حرکات وسواس‌گونه او طوری روی صحنه برجسته می‌شد که گوئی قصد شوخی با تماشاگران را دارد و یا می‌خواهد با این حرکات غریب و بیش از حد شسته رفته، بازیِ بازیگرانِ برجسته تئاتر جهان را به سخره گیرد و هجویه‌ای از حرکات آنها بسازد. اینجا هدف نقد بی‌رحمانه بازی بازیگران نیست، بلکه تلاش بر این بوده تا دو نمونه از هدایت بازیگر توسط کارگردان را در نمایش «شکار روباه» را برای نقد کل اثر شاهد بگیریم. سیامک صفری نمونه یک هدایت (کارگردانی) دقیق و حساب شده و افشین هاشمی نشانه یک هدایت ناکام است.

 1- جملات داخل گیومه بند هشتم، از یادداشت کارگردان در بروشور است.   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 10:13  توسط علي قلي پور  | 

كابوس هاي يك پيرمرد بازنشسته خائن ترسو

این نام نمایشنامه است: «کابوس های یک پیرمرد بازنشسته خائن ترسو». همه کاراکترها عامل همه بدبختی های خود را پدر خانواده می دانند. نویسنده هم مثل کاراکترهای خود٬ در عنوان نمایشنامه پدر را آماج دشنام خود قرار داده: پیرمرد خائن ترسو و... . پس بهتر است بحث را بیش از این باز نکنیم٬ با دیدن عنوان اثر تکلیف ما با فحوای نمایشنامه پیشاپیش روشن شده. نگاه نویسنده به پدر تابع نگاه همه آدم های نمایش است. پس تا وقتی که پدر بیچاره این چنین بز بلاگردان مراسم انحطاط خانواده خود است٬ همه معصوم بوده و معصوم خواهند ماند. پدری که سال ها پیش به جرم فعالیت سیاسی دستگیر شده و از حقوق اجتماعی محروم است. پسرش با رتبه هشت در گزینش دانشگاه مردود شده و اکنون مسافرکشی می کند! پدر بازنمائی یک آدم سیاسی و بازمانده ای از نسل مبارزین دهه چهل است. به هر حال نمایش سقوط او و انحراف خانواده اش خوشایند نیست٬ چون نویسنده برای کشف منشاء انحراف و انحطاط خانواده به کل آدرس را اشتباهی رفته و این گمراه شدن وقتی ابعاد هولناک می یابد که یک "نمایشنامه نویس" که حکم مکلا را در شهر علما دارد زبان به صدور فتوی بگشاید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 11:51  توسط علي قلي پور  | 

Tadeusz Kantor

كشيشتوف ميكلاشفسكي بازيگرِ تادئوش كانتور است. او كتابِي با نام «روياروئي با تادئوش كانتور» نوشته كه در برگيرنده خاطرات، گفتگوها، متونِِ تئاتری، عکس‌ها، یادداشت‌های سفر و يك فيلمنامه‌‌ است، اين گفت و گو كه در ژوئن سال 1972 انجام شده، فصل دوم اين كتاب عجيب و دشوار است كه در آن كانتور به بسياري از سوءتفاهم‌ها درباره تئاتر خود پاسخ گفته. با خواندن اين گفت و گو است كه مي‌فهميم او از روش ابلهانه بداهه‌پردازي بازيگران براي شكل‌گيري تئاتر خود استفاده نمي‌كند و آوانگارديسم او از اطوارهاي «شبه‌آوانگارد» هم‌عصرانش جداست.

قبلا ترجمه این گفتگو در روزنامه اعتماد منتشر شده٬ اما اعتراف می کنم که واقعا آن ترجمه چندان خوب نبود٬ اما به هر حال تلاش کرده بودم تا حد امکان قابل فهم باشد. متنی که اینجا هست با ویراست دقيق دوستم مژگان غفاری شیروان درست تر و بهتر از ترجمه قبلی است.  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 16:30  توسط علي قلي پور  | 

بي شک فرهاد مهندس پور يکي از بهترين کارگردانان تئاتر ايران پس از انقلاب است که مقالات و نقدهايي هم از او خوانده ايم. آنچه در پي مي آيد، نقدي به کل دستاوردهاي او نيست، بلکه فقط به مقاله «در بررسي تئاتر امروز ايران؛ تئاتر به مثابه پديده يي استاندارد» اشاره دارد که در 14 دي ماه در روزنامه فرهنگ آشتي منتشر شد. اين مقاله در سال 1386 به سفارش ITI نوشته شده است. نوشتن از مقاله دقيق و خواندني فرهاد مهندس پور به نقد کل جريان تئاتر تجربي مي انجامد، از آنجا که در آن مقاله از جريان تئاتر تجربي دفاع شده و تحليلي کامل و جامع از ظهور آن ارائه مي دهد. بدين ترتيب نقد آن مقاله نقد کليت تئاتر تجربي در ايران است. پس بهانه نوشتن آنچه مي خوانيد، در اصل، نه صرفاً پاسخي به يک مقاله، که بيشتر به بهانه گنجاندن بخش «تجربه هاي نو» در جشنواره تئاتر امسال و عنايت ويژه دولت به تئاتر تجربي است، در واقع تيري است براي دو نشان، که لاجرم خود را نشانه مي رود.

1

بخش مهمي از غناي تاريخ فکر غرب، ماحصل رويارويي يا به بيان بهتر ماحصل تضارب روشنگري و رمانتيسم است؛ جدالي که حتي بوي آن هم به مشام ايران نرسيد. تفاسير و تعابير متفکران و هنرمندان از رمانتيسم، گوناگون و در عين حال بسيار متناقض است. مراد مقاله «در بررسي تئاتر امروز ايران؛ تئاتر به مثابه پديده يي استاندارد» از رمانتيسم در واقع همان سانتي مانتاليسمي است که به آن اشاره شده، زيرا هرگز «باقيمانده کهنه شده يي از رمانتيسم» به ايران نرسيده، در اينجا بيراه نيست اگر بگوييم آنچه آتيلا پسياني از شباهت ميان بازي و سياق تئاتري خود مي گويد، در واقع تقليد و تکرار همان نظريه بازي در آراي شيلر رمانتيک قرن هجدهمي است که آراي خود در باب بازي و هنر را در قالب نظريه محکمي ارائه کرد و جهان ادبيات، هنر و نقد ادبي را تا سال ها به خود مشغول داشت. اما اکنون اگر از «باقيمانده کهنه شده يي از رمانتيسم» اروپايي حرف بزنيم، مصداق ما همين قول پسياني درباره تئاتر خود است، نه دوران کذا. در واقع پس مانده رمانتيک اخته شده از شور و شورش، در قرن بيست و يکم مهمان هنر و انديشه ما مي شود.

يکي از دلايل بحران تئاتر ما، فقدان روحيه رمانتيک است. هيچ انقلاب و تحول بنيادين در هنر جز با تقويت روحيه رمانتيک يا احياي آن رخ نخواهد داد، حال هر نامي که بر شر و شور و شورش هنري بگذاريم و بگوييم رمانتيسم اين است و آن نيست، باز نمي توان نياي شورش در هنرهاي مدرن جهان را از جنبش رمانتيسم ندانست. اما جسارت هاي تئاتر امروز ما شورشي نيستند، چون رمانتيک نيستند. جستار مهندس پور در جست وجوي نشانه هايي است تا نقاط عطف و يک انقلاب در عرصه تئاتر ايران را با ظهور تئاتر تجربي في الحال ما بشارت دهد، اما هيچ يک از نشانه هاي او به وجود روحيه يي رمانتيک دلالت نمي کنند. فقدان روحيه رمانتيک ارتباطي به «فشارها و نگراني هايي که فرآيند توليد تئاتر (انتخاب، تمرين، اجرا) را تحت فشار قرار مي دهند» (از متن مقاله) ندارد. بلکه در چهار فصل ما هيچ چيز مانند روشنگري غربي «قطعي» نيست تا کسي بديل «عدم قطعيت» را مانند جنبش رمانتيسم در برابر آن بنشاند، پس روايت گسسته در تئاتر تجربي ما و بديلي در برابر «روايت استانداردشده» تئاتر ما نيست بلکه تنها بازتوليد همان آشفتگي اجتماعي و سياسي و عدم قطعيتي است که براي هيچ پرسشي پاسخ قطعي ندارد. از دستاوردهاي مهم رمانتيسم در غرب توليد آشفتگي در کانتکست نظم آهنين عقلانيت بود. اما اگر نظمي عقلاني بر جهان ما حاکم نباشد، با بازتوليد آشفتگي، اوضاع ما وخيم تر هم خواهد شد.

آتيلا پسياني روزي پس از اجراي نمايش سمفوني ناکوک گفت؛ «لطفاً از من سوالي درباره ابهام کارهايم يا معناي آنها نپرسيد، اگر ابهامي وجود دارد کاملاً عمدي است، من اين طور خواسته ام.» اين خود صحه يي بر اين مدعا است که ابهام آثار او بازتوليد همان ابهامي است که جامعه را از پيش بيني و برنامه ريزي براي فرداي خود بازمي دارد. به عنوان مثال ما هيچ نهادي نداريم تا تضميني براي آينده شغلي يک تحصيلکرده فراهم کند، هيچ نهادي براي بيکاري يک تحصيلکرده دليلي قطعي و روشن اقامه نمي کند، همه چيز انتزاعي و مبهم است. هيچ روايت پيوسته يي در جامعه نيست، اگر ترافيک اتوباني را از بالا نگاه کنيم به خوبي مي بينيم که حتي مفهوم «توالي» براي ما به کل بي معني است. کمتر اتومبيلي پشت ديگري قرار گرفته و در صفي منظم حرکت مي کند. هر راننده يي به نفع خود، به هر جهت که بخواهد، مي رود. تئاتر تجربي ما همان گسستگي و ابهام را بار ديگر در صحنه تئاتر به مخاطب خود باز مي نماياند، اما اوضاع وقتي وخيم مي شود که مراسم بازنمايي بحران اجتماعي در تئاتر، ماهيتي هشداردهنده نداشته باشد. بدين ترتيب تئاتري که به انتزاع گرايش دارد و هيچ رسالت هشداردهنده يي براي خود قائل نيست، وضعيت موجود و حقانيت همه نهادهاي بحران زا را تاييد مي کند. پس به جاي عبارت سخيف «نمايش نتوانست با مخاطب ارتباط برقرار کند از اين رو که...» در نگاهي به تئاتر تجربي بايد بنويسيم؛ «نيازي نيست که نمايش با مخاطب ارتباط برقرار کند از اين رو که مخاطب هم جزيي از آن ارتباط است.» از مواجهه تئاتر تجربي و جامعه ما سنتزي برنمي آيد که نويد تحولي شگرف در تاريخ تئاتر ما باشد. از اين رو انتزاع، گسستگي و مرکزگريزي تئاتر تجربي که قدم در راه تحکيم مباني استانداردشده «تجربي بودن» گذاشته، سرانجام به جاي رسيدن به يک نقطه عطف، در نقطه نفي خود مي ايستد.

2

حال که عدم قطعيت و روايت گسسته در تئاتر تجربي در واکنش به قطعيت و انسجام روايت زندگي روزمره ما نيست، (چنان که در بلاد فرنگ بوده) آيا نياز به تئاتري داريم که با بنا نهادن نظمي خودساخته و هشداردهنده در برابر آشفتگي اجتماعي و سياسي موضع گيري کند؟ نه اين نگرش هم پيشاپيش محکوم به شکست است.

يکي از مهم ترين دستاوردهاي انقلابي رمانتيک ها جدال براي نابودي دوآليسم بود. آنها در هوشياري، غرقه در رويا بودند، تا جايي که مرز خواب و بيداري را مخدوش کرده و گاه آن را دستمايه نوشتن مي کردند. اين تنها يک نمونه کوچک از ويژگي رمانتيسم است که دوآليسم خواب و بيداري را از ميان برد و در آثار ادبي خود از آن نوشت.

در مقاله «در بررسي تئاتر امروز ايران؛ تئاتر به مثابه پديده يي استاندارد» آمده است؛ «سرعت انتقال و رفت و برگشت بين واقعيت و جهان غيرواقعي را شکسپير در سرعت تغيير کردار شخصيت هاي نمايشنامه رويا در شب نيمه تابستان با رويا و بيداري نشان مي دهد و آنچنان سرعت اين رفت و برگشت را زياد مي کند که جاي بيداري و رويا عوض مي شود. اين همان چيزيست که مي توان از آن به عنوان مهم ترين ويژگي تفکر ايراني ياد کرد و همان نقطه عطفي است که در تئاتر جوانان تجربه گراي ايران به شدت مورد توجه است.» در توضيح اين بخش از مقاله و براي نقطه نفي دانستن اين نقطه عطف، بايد گفت در همه جاي جهان گروه هاي تئاتر تجربي با دوآليسم ها (دوگانه انگاري) دست به گريبان بودند. در واقع کساني توانستند در زمره راديکال هاي موفق تئاتر تجربي قرار گيرند که به نوبه خود يک نمونه از دوآليسم مزاحم را از هستي ساقط کردند. اگر بخواهيم فهرستي از آنها ارائه دهيم مي توانيم به دوگانه انگاري هايي چون هنر و زندگي؛ متن و اجرا؛ صحنه و جايگاه تماشاگران؛ نويسنده و کارگردان و غيره اشاره کرد که گرتفسکي، کانتور، شکنر، آرتو، بک، ملينا و... با شدت تمام آنها را نابود کردند. هپنينگ دوآليسم هنر و زندگي را از بين برد و خط فارق آنها را از ميان برداشت، زيرا تماشاگر را از حالت ساکن بيننده يي صرف در آورد و او را در فرآيند اجرا شريک کرد، با اين کار دوآليسم «اجراکننده» و «بيننده» از ميان رفت. مرگ تقابل کارگردان و نويسنده هم با حکم مشهور آرتو ديگران مبني بر پايان دادن به دوران ديکتاتوري نويسنده اعلام شد و متن دراماتيک براي همه پيروان او در تئاتر تجربي، نظير گرتفسکي فقط دستاويز و بهانه بود. کانتور نمايش خود را در رختکن اجرا کرد و هر کارگرداني که عنوان تجربي گرفت، نيشي به قوانين استانداردشده تئاتر وارد کرد زيرا قوانين استانداردشده يي در تئاتر آنها وجود داشت. پس اگر بخواهيم امروز قدم در راه رفته يي بگذاريم بايد نسبت تئاتر تجربي خود را با همه دوآليسم ها بررسي کنيم. همان گونه که رمانتيسم ها عليه دوآليسم هاي رايج اعم از عاقل و ديوانه، متمدن و وحشي؛ اروپايي و ديگري؛ شوريدند، روحيه رمانتيک جنبش هاي راديکال تئاترهاي اروپا و امريکا هم به جنگ دوگانه انگاري ها رفتند. اما تئاتر تجربي ما نه تنها از محو چنين قطب هايي عاجز است، بلکه به ناچار براي اظهار وجود خود دوآليسم هاي تازه را ساخته و خود را در کانتکستي حرفه يي معنا مي کند. مقاله «در بررسي تئاتر امروز ايران...» که در دفاع از تئاتر تجربي نوشته شده، نتوانست مثال روشني از درون آثار تجربي بيان کند، به همين دليل يک «ديگري» به نام تئاتر رئاليستي، به سرکردگي نادري و يعقوبي و... ساخت تا از اين راه به تئاتر شبه تجربي خود «تشخص» دهد. تئاتر تجربي چيزي در خود نداشت. تعريف مقاله از حقانيت اين جريان، در نسبت با تئاتر رئاليسم معنا شده و به ضرب دگنک عنوان تحولي شگرف و انقلابي به خود گرفته است. مقاله مذکور در تحليل تئاتر شبه تجربي امروز ايران دوآليسمي را بنا نهاده که در کل به نفي مطلق اين جريان منتهي خواهد شد، زيرا جامه يي به اندام ناساز خود دوخته. ويژگي اساسي روحيه رمانتيک محو و نفي دوآليسم ها است. اما کدام يک از تئاترهاي تجربي ايران توانستند بر دوگانه انگاري ها غلبه پيدا کنند يا دست کم درک خود را از وجود چنين ويژگي خاصي در تئاتر تجربي جهان نشان دادند. در تئاتر تجربي ما هنوز هم دوگانگي هاي جايگاه تماشاگران و صحنه؛ شخصيت و کاراکتر؛ نويسنده و کارگردان؛ تئاتر و زندگي؛ متن و اجرا؛ به قوت خود باقي است. اما حال پرسش اين است کدامين کارگردان تئاتر تجربي در جهان بدون فراتر رفتن از اين فهرست دوآليستي که ذکر شد، توانست نام خود را در زمره تجربي ها ثبت کند؟ و ديگر اينکه کدام يک از هنرمندان تئاتر تجربي ما حتي يک بار براي دلخوشي تماشاگر هم که شده توانايي خود را در نفي اين دوآليسم ها نشان دادند؟ اگر در تئاتر تجربي ما هنوز هم جايگاه تماشاگران و صحنه؛ شخصيت و کاراکتر؛ نويسنده و کارگردان؛ تئاتر و زندگي؛ متن و اجرا؛ دو چيز مجزا از هم هستند، پس کارگردانان تجربي ما در چه ساحتي تجربه مي اندوزند و با چه چيز مي ستيزند؟ نقطه عطفي که مقاله از آن ياد کرده، تحکيم مباني دوگانه انگاري ها و در نتيجه حل نشدن يکي در ديگري است، در صورتي که شريان روحيه راديکال تئاتر تجربي به اين بسته است؛ دوآليسم بايد نابود شود، حتي به بهاي نابودي تئاتر. تجربي خواندن تئاترهاي بي سر و ته ما که داعيه متفکرانه دارند، نفي کل دستاوردهاي تئاتر تجربي جهان و نفي خود است. در واقع در تئاتر تجربي برآمدن آگاهي از وضعيت اجتماعي و سياسي در گرو نبرد تا حد مرگ دوگانه ها است. پس بايد فراتر از اينها وضعيت سومي تعريف شود که وضعيتي مطلوب براي تئاتر تجربي باشد و فقط در آن وضعيت مي توان گفت که ما صاحب تئاتري آلترناتيو و تجربي هستيم. از ميان رفتن دوآليسم ها نياز به روحيه يي شورشي و رمانتيک دارد که در حال حاضر تئاتر شبه تجربي محافظه کار ما از فقدان آن رنج مي برد.

در مقاله مهندس پور خوانديم؛ «در فاصله بين اين جهان بيرون و درون، جهاني مياني وجود دارد که نوعي از آگاهي فردي در آن زاده مي شود. همين آگاهي فردي بنيان تفاوت بين آدم ها است. به نظر من تئاتر، همين فضاي خالي بين دو جهان است؛ همين جهان مياني.» اين فضاي خالي که مقاله مذکور با حکمي روانشناسانه ميانجي جهان بيرون و درون قرار داده، مي توانست نابودي دوگانه تئاتر و زندگي را در پي داشته باشد، اما با نقش ميانجيگري که مهندس پور براي جهان بيرون و درون قائل شده، نه تنها دوگانه يي را نقض نکرده بلکه آن را متکي بر «آگاهي فردي» دانسته که در اغلب تئاترهاي شبه تجربي اثري از آن نمي بينيم. در حالي که آگاهي فردي براي خدمت به تئاتر تجربي، بايد برآيند جهان بيرون و درون باشد. در واقع زماني ما به نقطه عطف مي رسيم که اين فضاي خالي مملو از ايده هاي جهان درون شده و با برهنگي تمام در جهان بيروني عيان شود. جايگاه تئاتر تجربي جايي ميان اين دو نيست، زيرا ميانجي دوگانه ها نيست، بلکه کار آن تحريک براي ستيز تا سر حد مرگ دوگانه ها است. با در آميختن اين دوگانه همه اصول اجتماعي و سياسي به پرسش کشيده شده و آگاهي فردي در چنين وضعيتي بايد متعهد و مجهز شود. تئاتر شبه تجربي ما بي تعهد و نهيليستي است، زيرا هيچ يک از جسارت هاي آن پيامد يا هزينه يي براي «هنر تئاتر» در پي نداشته است. هيچ يک از آثار اجراشده در تئاتر شهر که عنوان تجربي را يدک مي کشند براي تئاتر حرفه يي ما اتفاق ناگواري نبوده است. در چنين اوضاع و احوالي جسارت يک گروه تجربي او را از «تئاتر شهر» محروم نخواهد کرد، هزينه يي که دولت براي آن در نظر گرفته تغيير چنداني نخواهد کرد و کسي آنها را به جرم تجربي بودن حذف نکرده و به حاشيه نخواهد راند. تئاتر تجربي ما برخلاف همه جاي جهان که جرياني حاشيه يي است، در قلب تئاتر قرار دارد. جايگاه تئاتر تجربي در حواشي تئاتر شهر است و نه داخل آن. دولت تئاتر شبه تجربي را حمايت مي کند، زيرا هنوز به دوگانه هاي مقدس جامعه و فرهنگ و سياست و هنر دست درازي نکرده. تئاتر تجربي ما مصداق آن «گل پسر باادب» است که هيچ گاه از فرمان پدر و مادر سرپيچي نکرده، پس او را دوست دارند و براي پيشرفت او هر کار که از دست شان برآيد، انجام مي دهند، پس حال بيراه نيست که بگوييم تئاتري که به سمت انتزاع حرکت مي کند و از ارائه پاسخ قطعي پرهيز مي کند باب ميل مديران فرهنگي امروز است.

3

در مقاله مذکور موضوعي طرح مي شود که بي شباهت به ايده «بازگشت به خويشتن» در جريان روشنفکري تاريخ معاصر ما نيست؛ «امروز در ايران گرايش گروه هاي جوان تئاتر به آيين ها و نمايش هاي سنتي ايراني، رويکردي نوستالژيک نيست. اين گرايش ها حتي به معني استفاده امروزين از فنون نمايش سنتي هم نيست، بلکه براي تجربه مفاهيمي تازه از مکان، زمان و انسان، به دور از استانداردهاي قانوني شده تئاتر است.»
نسلي از روشنفکران دهه 40 براي مقاومت در برابر مدرنيته «بازگشت به خويشتن» را سرلوحه اهداف خود قرار دادند. اما بي خبر از اينکه پروژه مدرنيته مشغول کردن جريان هاي روشنفکري به خود مدرنيته و مفهوم محوري «غرب» در آن است. «گرايش گروه هاي جوان تئاتر به آيين ها و نمايش هاي سنتي ايراني» دگرديسي همين ايده است، اما اين بار نه به شکل متعهدانه سابق بلکه در سفر به سوي خويشتن است. ايده «بازگشت به خويشتن» که پروژه ندانسته تئاتر تجربي في الحال ماست نه تنها مسرت بخش و نقطه عطف نيست، بلکه خبر از بحراني وخيم مي دهد. بدين ترتيب «بازگشت به خويشتن» با گذشت زمان حتي از ماهيت نوستالژيک خود هم تهي شده و شکل دگرگونه يي از آن ايده را احيا مي کند. گرايش جوانان به آيين ها و نمايش هاي سنتي ايراني رويکردي غربي به تئاتر شرقي است، آنها همانند شرق شناسان به سراغ «آيين ها و نمايش هاي سنتي ايراني» مي روند و به همين دليل دريافته اند که به قول مقاله مذکور بايد «مفاهيم تازه يي از مکان، زمان و انسان را به دور از استانداردهاي قانوني شده تئاتر در نمايش ايراني جست وجو کنند». تئاتر تجربي حتي تلاش نکرد کپي دست چندمي از مولفه هايي رمانتيک غربي ارائه کند. رويکرد شرق شناسانه تئاتر تجربي ما به داشته هاي فرهنگي خود مضحک به نظر مي رسد. رضا براهني در «کيميا و خاک» جمله اغراق آميزي نوشته که نمي توان به صرف اغراق منکر مبناي حقيقي آن شد؛ «وقتي مکتب کلاسيک نو در غرب رو به افول مي گذارد، شرق به نام رمانتيسم در فرهنگ غرب تجلي مي کند.» پس بيراه نيست که اکنون در آرزوي جنبشي شبيه رمانتيسم باشيم. بدين ترتيب آبشخور نهيليستي تئاتر تجربي او را از هرگونه حس نوستالژيک تهي کرده و «تعلق» او را به زادگاه خود از ميان مي برد. «هردر» از چهره هاي موثر جنبش رمانتيسم از «تعلق داشتن» در منظومه فکري رمانتيک ها بحث مي کند. انسان رمانتيک در جست وجوي سرزميني است که به آن «تعلق» يابد. مثل «ينک» در «گوريل پشمالوي» اونيل، اما تئاتر تجربي ما در جست وجوي سرزمين خود نيست. او چنان توريستي بي وطن از ريشه ها کند و دور باطلي در ساختمان گرد تئاتر شهر مي زند. تئاتر تجربي ما گوريلي در قفس است که سال ها است مشغول چانه زني با بقيه گوريل ها است، اما هيچ گوريلي او را در آغوش نگرفته و استخوان هاي او را خرد نخواهد کرد تا سرانجام از اين بي تعلق بودن و بي سرزمين بودن رها شود، به همين دليل تئاتر تجربي ما رمانتيک نبوده و نقطه عطف ندارد و في الحال بي سرزمين است.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 13:54  توسط علي قلي پور  | 

پینتر در اجرای نمایشنامه آخرین نوار کراپ نوشته ساموئل بکت

روزی هارولد پینتر نمایشنامه ای را برای اجرا به پیتر هال کارگردان انگلیسی داد و گفت: این نمایشنامه چیزی کم دارد. هال نمایشنامه را بارها خواند و به نظرش بی نقص و کامل رسید. پینتر برای بازنویسی اثر از او وقت خواست. پس از چند روز آمد و گفت که حالا کامل شد: پینتر یک [سکوت] میان دو دیالوگ اضافه کرده بود.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 18:58  توسط علي قلي پور  | 

در توجیه حمایت از ویرانی تئاتر شهر باید گفت که انتشار اخباری درباره ویرانی این ساختمان فرسوده دست کم کمی حواس مردم را به این بازار کم مشتری جلب کرده و ملت بالاخره می فهمند که این مستراح کجای شهرشان قرار دارد. اگر این ساختمان به طور کامل فرو بریزد و چند کارگردان و نویسنده و بازیگر زیر آوار بمانند و پس از چند روز زنده بیرون بیایند (چون آرزوی مرگ دیگران گناه است دیگر نگفتم که زیر آوار بمیرند) اخبار پر هیاهو تری از این بخش شهر منتشر می شود. با انتشار این اخبار مردم کاملا می فهمند که اشخاصی به نام هنرمندان تئاتر  وجود داشته اند که حالا زیر آوار هستند. از سوی دیگر  عده ای هم که همیشه برای رفتن به این سوراخ موش بال بال می زنند با خیال راحت به دنبال شغل دیگری می روند. از جمله خودم. فی المجلس برای ویرانی تئاتر شهر دلیلی محکمتر از این نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 18:21  توسط علي قلي پور  | 

  

 این نوشته  نمایشنامه‌هائی از بهرام بیضائی٬ حمید امجد٬ محمد چرمشیر٬ محمد رضائی راد٬ نغمه ثمینی و محمد رحمانیان را در دوران ریاست جمهوری سید محمد خاتمی بررسیده و  به آثار تیم ملی مشروطه‌خواهانِ درام نویس  در زمینه تاریخی نگاه می‌كند. آثاری كه تفكیك آنها از زمینه سیاسی دولت خاتمی ممكن نیست.   

 «ندبه» ایرانی در «بالكنِ» فرانسوی 

 «ندبه» اثر بهرام بيضائي، بي ترديد از شاهكارهاي بي بديل ادبيات نمايشي ايران است كه ابتدا  در پاريس، استكهلم و امريكا، و سر انجام در ايران منتشر شد.(روشنگران و مطالعات زنان، 1382) مكانِ نمايشنامه عشرتكده‌اي در شهري آبستن يك انقلاب است. در نخستين لحظات اثر، آخرين  روزهاي تولد انقلاب مشروطه تصوير مي‌شود. بيرون از اين مكان غريب، ايران در آستانه فصلي از تحولات خود است. اما گویی كه گاه درهای تاریخ در هر گوشه از جهان، بر پاشنه مشتركی می‌چرخد. زمان و مكان در «ندبه» بي شباهت به نمايشنامه «بالكنِ» نوشته‌ي ژان ژنه، نمايشنامه‌نويس فرانسوي نيست: مكانِ «بالكنِ» هم عشرتكده‌اي در زمانِ انقلاب فرانسه است. اين تنها شباهت ممكن ميان اين دو اثر است و نتيجه قياسی ديگر تنها تعارض و تفاوت خواهد بود.

امروز نگاه به اين دو اثر دری به روي ما مي‌گشايد كه در آن، اگر هم تنها عايدي قياس انقلاب مشروطه و انقلاب فرانسه تفاوت و تضاد باشد، نمي‌توان منكر سايه سنگين آن بر قامت مشروطه ايراني شد. اين شباهت بهانه مي‌دهد تا نياي مشروطه را در دوران خود بجوئيم و ياد آوريم. دوراني دور كه در برگي از آن چنين آورده‌اند: «حال كنوني ايران نعل به نعل بدون كم و زياده حال فرانسه را تعقيب كرده بلكه تقليد كرده است... از خداوند عز و جل خواهانيم يك عقل و فراست به درباريان عطا فرمايد تا نگذارند پرده چهارم اين تياتر فاجعه را به محل تماشا بياورد كه از پيش آمد وضع جز پرده آخر به نظر نمي‌آيد... اگر دانايان و خيرخواهان سلطنت به خود بازنيايند از روي حتم و يقين پرده‌ي چهارم نيز در صحن تياتر طهران براي تماشا حاضر خواهد شد.» (1) راقمِ  سطور حاج زين‌العابدين مراغه‌اي بود كه از تشويش در كتاب «سياحت‌نامه ابراهيم بيك» خود پرده‌ي چهارمِ تقليدِ انقلاب فرانسه در ايران را كه مرگ خاندان سلطنتي است، به تياتري با پايان شوم تشبيه كرد.

   راهِ مالرویِ تجدد

كم نبودند منورالفكران و مشروطه‌خواهاني كه هر چه حاصل انقلاب فرانسه بود براي ايران آن روزگار مي‌خواستند. در آثار به جاي مانده‌ی بسياري از حاميانِ مشروطه، مانند ميرزا يوسف تبريزي، ميرزا ملكم خان، فتحعلي آخوندزاده و ديگران، تلاش براي ياري گرفتن از انقلاب فرانسه در راه اصلاح ايران مشهود بوده و هر يك ميراث‌خوار يكي يا چند مفهوم به جاي مانده از مفاهيم به دست آمده از انقلاب در آن بلاد شدند. در ميان آنها يكي به «مساوات» و «حريت» و «عدالت»، ديگري به «حقوق عامه» و «قانون» و «ملت» نظر كرد: كلماتي بيگانه با ما. پس نقل اين قول پذيرفتني است كه «تفسير، بازخواني، و بازآفريني انقلاب فرانسه جايگاه مهمي در روند بازسازي انديشه و سامان سياسي ايران در قرن گذشته داشت. رويدادها، نمادها، و مفاهيم انقلاب فرانسه...انگارشِimagining) ) سازمان سياسي و اجتماعي دگرگونه‌اي را ممكن ساخت.»(2)  

گرته‌برداريِ مشروطه‌چي‌ها از انقلاب فرانسه تا جائي رسيد كه جهش از هر مانعي در مسيرِ تحققِ اهداف مشروطه با رجوع به انقلاب فرانسه ميسر مي‌شد. «تشكيل قشون و قواي ملي، مبارزه با محمد علي شاه و فتح تهران»(3) تدبیری برای چندي از اين كلوخ‌هايِ سر راه است كه به يمنِ تاثير از آن ديار راقيه كنار افتادند.

  آثار برساخته و همراهان ناخواسته 

 راه مشروطه كه خود تحت تاثیر انقلاب فرانسه بود، پس از دوم خرداد 1386 در معرض بازخواني تازه‌ای قرار گرفت. اين نياز «دولتِ اصلاحات» بود تا حضور خود به عنوان يك اپوزيسيون در ساختار قدرت را آغاز تحولي شگرف در تاریخ معاصر قلمداد كند. بدین سبب همان گونه كه روزگاري از بازخواني انقلاب فرانسه، مشروطه ایرانی پديد آمد، «دولت اصلاحات» هم نياز مبرمي به موجوديت و هویت يافتن خود از طریق بازخواني مشروطه داشت. اما مشروطه ای که می خواست این بار پیروز میدان تاریخ باشد.  

اما تصوير مشروطه در «ندبه» حكايت از دوران چندان درخشاني نداشت كه از بازخواني آن چيزي عايد دولت شود. سال 63 كه «ندبه» نخستين بار در پاريس منتشر شد، نياز ايران احياي مشروطه نبود، اما كاش در كنار مجوز انتشار، امكان اجراي آن نيز فراهم مي‌شد تا امروز سندی برای توسعه نقد در دولت اصلاحات باشد. متاسفانه مدیران فرهنگی آن زمان چندان روح تغییر در جامعه را لمس نكرده بودند. در كارگاه بازخواني «دولت اصلاحات» از مشروطه، نمايشنامه‌هاي ديگري ساخته شد كه همه خواسته يا ناخواسته ماحصل اين نيت دولت و تحقق اهداف اين بازخواني بود. یكی از ويژگي‌های مشترك آثاري كه در ادامه نام برخي از مهمترين آنها خواهد آمد، زمانِ نمايشنامه است. همه اين آثار پس از دوم خرداد 76 منتشر شده و زمان آنها دوران مشروطه و يا دوران شكل‌گيري زمينه‌هاي وقوع انقلاب مشروطه است: سه‌گانه‌ا‌ي مانند «شب سيزدهم» نوشته حميد امجد (انتشارات نيلا،1380)؛ «شيش و بِش» نوشته محمد چرمشير (نيلا، 1381) و «شهادتخوانيِ قدمشادِ مطرب در طهران» نوشته محمد رحمانيان (نيلا، 1384) گونه‌اي از اين آثار  هستند و «خواب در فنجانِ خالي» (انتشارات نمایش، 1382) نوشته نغمه ثميني و «گزارشِ خواب» (نشر ني، 1386) نوشته محمد رضائي‌راد از نگاهي ديگر در كنار اين سه اثر قرار مي‌گيرند.  

در اين ميان نمايشنامه «خواب در فنجان خالي» و «گزارش خواب» دو اثر كاملا مشابه هستند كه تلويحي نظر به موضوع مشروطه و نياز ملت به تحقق آرمان‌هاي آن در زمان حال دارند. چه كسي توان تحقق اين آرمان‌ و برآوردن اين نياز را دارد؟ دولت. چه كسي تا امروز براي تماشاي تاريخ زنده مانده و يا نخوابيده است؟ ملت. اين پرسش و پاسخي است كه مي‌توان از ايده اين دو نمايشنامه ساخت. در سه‌گانه بالا موضوع «زنان» ايران و مسائل اجتماعي آنها نقطه اشتراك ديگري است. اين اشتراك همان گونه كه اين نويسندگاه تصوير مي‌كنند، از زمينه‌هاي شكل‌گيري مشروطه آغاز شده، طوري كه مي‌توان بحث از آن را بحث رايجی پس از دوم خرداد دانست. اما موضوع زن در «ندبه» زماني پيش از اين طرح مي‌شود. اما این دعوی در مقام نفی نمایشنامه‌های دیگر اقامه نشده، بلكه صحه بر اهمیت همه نمایشنامه‌های مذكور است و هرگز غرض از اين نوشته دولتي و يا سفارشي دانستن اين آثار نیست، بلكه هدف پيش رو نهادن فرضي به اثبات نرسيده است. مي‌توان آن را نقطه ثقلي براي كاويدن مبناي فكري دوم خرداد تلقي كرده و آنها را در اين كانتكست هم بررسيد. هنگامي كه دو نمايشنامه مانند «خواب در فنجان خالي» و «گزارش خواب» كاراكترهائي با ويژگي‌ها و موقعيت‌هاي كاملا مشابه دارند، و يا هنگامي كه زمانِ نمايشنامه «شب سيزدهم» كمي مانده به ترور ناصرالدين شاه و  زمانِ وقوع نمايشنامه «شهادتخواني قدمشاد مطرب در طهران» به توپ بستن مجلس است، آيا نمي‌توان با نظر به شرايط تاريخي دوم خرداد از اين همه شباهت خودخواسته و آگاهانه‌ی  نمايشنامه‌نويسان با يكديگر به برآيندي رسيد كه قريب به يقين در پيوند با شرايط آن روزها بوده است؟ فی‌ا‌لمجلس دستِ كم مي‌توان بر مبناي اين فرض اثبات نشده گفت كه هيچكدام در به صحنه آوردن مشروطه به اندازه «ندبه» با تاريخ تندي نكردند، بلكه خواسته يا ناخواسته با جريان بازخواني دولت از مشروطه همراه شده و به نوعي روح دوران شدند. حال اينكه از هنر و هنرمندي كه سر در سياست مي‌برد و روايت خود از تاريخ را مي‌نويسد یا به صحنه مي‌برد، همان انتظاري هست كه «نسيم‌اوغلي» در «شب سيزدهم» مي‌گويد: «نايب كريم! تياتري جماعت هنوز از اسم نايب كريم حساب مي‌بره كه اون طُرفه بود به عالم رندي! يكي از اهل پُلِتيك نشون بده كه عين نايب كريم چشم تو چشم شاه دوخته باشه و جبروت‌شو متلك بارون كرده باشه!» و اين پاسخ «كامران‌ميرزا» دانش‌آموخته‌ي متجدد دارالفنون و ياور ميرزا‌رضاي‌كرماني در ترور ناصرالدين‌شاه است: «ولي آخرش همه واسه اون بازي مي‌كنن.» (4) حال می توان گفت که «نایب کریم» این تیم ملی کسی جز «بهرام بیضائی» نیست.

 پي نوشت:

1- حاج زين‌العابدين مراغه‌اي، سياحت‌نامه‌ي ابراهيم بيك، به كوشش م.ع. سپانلو، انتشارات اسفار، 1364، ص566

2- محمد توكلي طرقي، تجدد بومي و بازانديشي تاريخ، نشر تاريخ ايران، 1382، ص 205

3- همان ص 232

4- حميد امجد، شب سيزدهم، انتشارات نيلا، 1380، ص 96

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 20:10  توسط علي قلي پور  | 

آگوستو بوال
 
این ترجمه گفت‌وگوی «سوسیالیست وركر» با «آگوستو بوآل» و فرزند او، «جولیان بوآل» در حاشیه سمیناری درباره تئاتر است كه ماه می ‌سال جاری در دوبلین برگزار شد. دلیل ترجمه گفتگو  اول این بود كه در این مصاحبه آگوستو بوال آن شخصیتی نیست كه پیش از این می‌شناختم، وقتی خواندم تعجب كردم.  چون نمی دانستم كه مرد مبارز تاریخ تئاتر معاصر جهان در حال ارتباط بسیار خوبی با وزیر فرهنگ كشور خود یعنی برزیل دارد و حتی در چند پروژه مشترك هم با او همكاری می‌كند.  در این مصاحبه او دلیل این همكاری را توضیح می‌دهد و بد نیست بدانید كه استاد به پرسش‌های پل ابرلین، خبرنگار سوسیالیست ووركر كاملا بی اعتنابوده و به جای پاسخ به آن حرف خود را می‌زند.
 

سوسیالیست ووركر: تو مانند برتولت برشت و شون اوكیسی همیشه از طرف منتقدان سیاسی كردن زیباشناسی متهم هستی، حال می‌توانی بگویی كه در ساخته‌شدن «زیباشناسی سیاسی» سهمی داری؟

آگوستو بوآل: وقتی كه یك بار برای جایزه نوبل صلح كاندیدا شدم، درباره این موضوع، در نامه‌ای به رئیس‌جمهورمان «لولا» نوشتم: «من زیباشناسی را سیاسی نكردم، بلكه سیاست را زیباشناسانه كردم.» در آن لحظه من یك سیاستمدار هم بودم. كسانی كه معتقدند من زیباشناسی را سیاست‌زده می‌كنم، هیچ شناختی از زیباشناسی نداشته و هیچ شناختی هم از سیاست ندارند. تو باید بدانی كه همه انواع تئاتر در همه جا، افق سیاسی جامعه است، افقی كه پیش از سیاست، دیدگاه و عقیده خود را دارد. تئاتر جلوه‌‌ای از زندگی است و این یعنی تفكر سیاسی.

سوسیالیست ووركر: برای كسانی كه می‌گویند تئاتر سیاسی مرده، چه پاسخی داری؟

آگوستو بوآل: جولیان، كتاب بسیار زیبایی به نام «تخیل در تئاتر مردمی» نوشته كه تحلیل پدید آمدن جنبش تئاتر مردمی در برزیل است. این جنبش بخش عمده‌ای از مردم را سیاسی كرد و از این حیث بسیار شگفت‌آور بود. اما در همان زمان این جنبش از راس به زیردست بود. به عبارت دیگر، جنبش می‌گفت كه مردم باید بنویسند و نقاشی كنند و بدین ترتیب با دستورات خود در میان مردم رخ داده بود و جای خود را باز كرده بود. در این نوع تئاتر سیاسی – تئاتر ستمدیدگان- كه در آن پیامی را به معرض نمایش می‌گذاری، باید به هنرمند بودن خود هم معتقد باشی. تو آن تماشاگری نیستی كه از راهی در حال عبور است تا به یك نمایش می‌رسد و آن را می‌بیند. امروز دیگر كار را با تماشاگر نمی‌كنیم. به همین دلیل «تئاتر ستمدیدگان» را نسبت به چیزی كه در گذشته بود كمی تغییر دادم تا بیش از پیش سیاسی شود، چون مردم را به فكر كردن و عمل كردن تحریك می‌كند، این مانند استحاله شدنی ماشینی برای دریافت پیام نیست، بلكه روشی برای به كار بستن آن پیام است. معتقدم كه فرهنگ تئاترسیاسی نسبت به گذشته زنده‌تر شده است. این نوع تئاتر پیشتر برای مشاركت پرولتاریا و روستاییان هم مقبول بوده و آن را بیان كرده‌اند. حالا تلاش ما تحریك مردم به انجام كاری است كه قادر به انجام آن بوده و خواستار انجام آن نیز هستند.

جولیان! آیا در فرانسه، به جنگ عراق هم واكنشی تئاتری یافت می‌شد؟

جولیان بوآل: در فرانسه هیچ واكنشی به جنگ نبود. هر از گاهی چند نمایش درباره فلسطین و یا درباره موضوعاتی از این دست اجرا می‌شود. اما من نمی‌خواهم هیچ چیز بدی درباره تئاتر سیاسی بگویم چون بد گفتن از تئاتر سیاسی نابود كردن اعتقادات خودمان است، اما واقعیت این است كه بعضی‌ها برای مرگ تئاتر سیاسی جشن می‌گیرند، دلیل آنها فقط این است كه فكر می‌كنند تئاتر سیاسی به اندازه كافی مناسب حال آنها نبوده، و یا حتی بسیار دگماتیستی است. این نگاه به تئاتر سیاسی فقدان درك تاریخ سیاست است. نمایشنامه‌نویسانی چون برشت، میرهولد، مایاكفسكی، و یا نمایشنامه نویسان كمتر شناخته شده‌‌ای در آلمان و فرانسه هستند؛ كه هم هنرمند تئاتر و هم فعال سیاسی بودند. از این رو خط فارق روشنی میان تئاتر سیاسی – كه كسالت‌آور است و فرم بدیعی ندارد و نمی‌خواهد كه لزوما جویای پرسش‌های حقیقی باشد- و جریان اصلی و غالب تئاتر نیست و به سادگی هم نمی‌توان چنین مرزی میان تئاتر سیاسی و جریان اصلی و غالب تئاتر به‌وجود آورد، البته این عقیده به این معنا نیست كه مرزهایی میان این دو جریان وجود ندارد. پرسشی كه ما باید از خودمان بپرسیم، چیزی است كه ژان لوك گدار مطرح می‌كند، او می‌گوید: «اگر ما كنشگر سیاسی هستیم، برای چه كسی با چه كسی و برای چه چیزی با چه چیزی مخالفیم.» اگر پاسخ این پرسش را كامل و درست ندانید، آنگاه جهت‌گیری شما برای اینكه یك هنرمند سیاسی باشید، به راستی مبهم خواهد شد.

نمایشنامه‌نویسانی چون «دیوید هیر» ایده درام مستند را در جایی گسترش دادند كه تئاتر مجبور بود جایگزین ضعف ژورنالیسم شود، مانند عراق.

آگوستو بوآل: من با این نوع تئاتر آشنا نیستم، اما می‌توانم به تو بگویم كه منشاء تئاتر ستمدیدگان جلسه بحث و تبادل نظری به نام «تئاتر/روزنامه» است در زمانی كه ما در برزیل سركوب، حبس و شكنجه می‌شدیم. ما فهمیده بودیم كه حالا می‌توانیم كاری انجام دهیم و می‌خواستیم كه این عمل را به تماشاگران خود هم نشان دهیم. در آن زمان شروع كردیم به استفاده از تكنیك‌هایی برای تبدیل اخبار روزنامه به صحنه‌های تئاتری. ما نشان دادیم كه چگونه روزنامه‌ها فرمی داستانی دارند. روزنامه‌ها اغلب اوقات حقیقت را می‌گفتند، ولی نه همیشه؛ گاهی هم بخش‌هایی از یك حقیقت را بیان می‌كردند. به این ترتیب شما نمی‌فهمیدید كه آیا واقعا رویدادی وجود دارد. من همیشه می‌گویم كه معناگرایی مانند میدان جنگ است. تو كلمه‌ای داری، سپس می‌گویی كه این كلمه چنین معنایی دارد. اما این معنی برداشت نمی‌شود. مثل وقتی كه می‌گویید آمریكا كشوری «دموكراتیك» است، این جمله پوچی است. چگونه می‌توانید به كشوری دموكراتیك بگویید در حالی كه برای داشتن یك ستون در روزنامه و یا یك زمان اندك در تلویزیون به پول بسیار نیاز دارید؟ در صورتی كه در حال حاضر نیاز اساسی ما از پرده ابهام در آوردن روزنامه‌ها و تلویزیون است.
جولیان بوآل: من هیچ وقت تئاتر مستند «دیوید هیر» را ندیدم. پرسشی كه اینجا برای من مطرح می‌شود این است كه جهت‌گیری سیاسی در درام چه معنایی دارد؟ آیا جهت‌گیری سیاسی فقط خبرها را بازتولید می‌كند یا آنها را به مبارزه می‌طلبد؟! این به مبارزه طلبیدن قضیه دیگری ‌است. من مخالف درام مستند نیستم یا مخالف هر نوع دیگری به جای آن، من باید جایی را كه او به لحاظ سیاسی در آن مشاركت كرده ببینم. این چیزی است كه حالا باید به وضوح ببینیم. وقتی كه ما به جنگ ویتنام باز می‌گردیم، هر كسی تصویر گریختن یك دختر كوچك از آتش بمب ناپالم را در ذهن خود دارد. حالا ما شكنجه‌های ابوغریب را تصور می‌كنیم. اما متاسفانه كسی تصویری از آن در ذهن ندارد. قدرت تصاویر و اخبار بررسی نشده، تاثیر چندانی ندارند. به همین دلیل باید آن را از جهت متفاوتی ببینیم. تصاویر در خبرها نمود می‌یابند، اگر از كیفیت هراسناك آنها صرف‌نظر كنیم، چندان تاثیری بر ما نداشته و ما را با خود درگیر نمی‌كند. ما باید آنها را به روش‌های مختلفی ببینیم تا نتیجه آن درگیر شدن مردم با همان تصاویر شود.

برخی هنرمندان و نویسندگان نگرانند كه حضور دولت و سرمایه‌گذاری آن، توانایی هنرمندان به بیان حقایق را به مصالحه با دولت تبدیل می‌كند. تو در حال حاضر مشغول كار با «گیلبرتو گیل»، وزیر فرهنگ برزیل در تعدادی پروژه هستی، آیا حضور او خطری در كارهای تو داشت؟ آیا در كنار صدای ستمدیدگان، صدای دولت هم در انجمن تو یافت می‌شود؟

نه! به هیچ وجه. از دولت «لولا»ا حمایت می‌كنم و این اولین‌بار در زندگی حرفه‌ای من طی این 60 سال عمر است كه از دولتی حمایت كرده‌ام. بعضی از دولت‌های گذشته چندان بد نبودند. اما سست و بی‌هدف بودند. این نخستین‌بار در برزیل است كه دولتی برنامه شفاف فرهنگی دارد. «گیلبرتو گیل» گفت كه از كارهای ما در مخالفت با دولت گذشته الهام گرفته است. ما از دستورات دولت پیروی نمی‌كنیم، لولا پیش ما آمد و درباره فرهنگ برخواسته از مردم - نه فرهنگ تحمیل شده به مردم - با ما صحبت كرد. ما بحث‌هایی كردیم برای بیش از 30 سال آینده كه مسائل كلی هویت فرهنگی هستند. البته چیزهایی هم دردولت « لولا» هست كه با آنها موافق نیستم، فكر می‌كنم او باید اصلاحات گسترده ارضی و كارهایی شبیه با این انجام دهد، اما در مسائل فرهنگی كاملا با او موافقم. تئاتر ستمدیدگان به هیچ وجه نمی‌تواند در خدمت یك دولت و یا یك كارفرما باشد، چون این نوع تئاتر به بهترین معنای واقعی كلمه دموكراتیك است. ما مشكلات و مسائل را مطرح می‌كنیم، حال بگو این مسئله توست و تلاش می‌كنی تا راه‌حلی برای آن پیدا كنی یا دست كم دریابی كه اینها راه‌حل مسائل تو نیستند. اما نیامده‌ایم تا بگوییم كه شما این كار و یا آن كار را بكنید. ما هرگز چنین حرفی ‌نمی‌زنیم. حالا برای پاسخ سوال تو؛ لطفا این حرف مرا كامل بنویس: من گیلبرتو گیل را بسیار دوست دارم. او را به عنوان یك آهنگساز و خواننده دوست دارم. او اولین كسی بود كه به من آموخت چگونه صحنه را اداره كنم. ما باید از او و برنامه‌ فرهنگی ماندگار او حمایت كنیم، چون برنامه‌هایی دموكراتیك هستند. اما برخی از اینها هم برای موضوعات سیاسی دولت برنامه‌ریزی فرهنگی‌ می‌كنند. من در كار آنها تردید دارم و خواستار چیزی بیش از این هستم. خواستار اصلاحات ارضی هستم. مخالف پرداخت بدهی بین‌المللی بودم، اما آنها پرداخت شده‌اند! با این حرف‌ها می‌خواهم بگویم كه برزیل هیچ زمانی به اندازه اكنون، تا این اندازه دموكرات نبوده. این بهترین دولتی است كه تا به حال آمده. اما همیشه هم با این آرزوهایی كه ما داریم، بهترین نخواهد بود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 18:57  توسط علي قلي پور  | 

این عكس متعلق به اجرای مذكور نیست. 

 دیروز عصر یك گروه تئاتری به نام "زخمه" از شهر شیراز در مقابل در ورودی خانه هنرمندان ایران نمایش خیابانی جالبی را اجرا كردند. در این نمایش كه موضوع آن دعوای یك زن و شوهر بود٬ تماشاگران هم شركت كرده و دیدگاه خود را مطرح كردند. ماجرای اجرا به این ترتیب بود كه زنی می‌خواست سر كار برود و شوهر او این اجازه را به او نمی‌داد٬ حالا آنها می‌خواستند با دعوا به نتیجه برسند٬ بسیاری از مردانی كه در اطراف این بازیگران جمع شده بودند٬ به بازیگر مرد توصیه می‌كردند كه زن خود را طلاق دهد، اما هنگامی كه زن تا اندازه‌ای در راستای هدف خود پیش می‌رفت زنان تماشاگر این نمایش با خوشحالی و فریاد تحسین كف می‌زدند.

در این اجرا مسئول برگزاری تئاتر خیابانی٬ محمود فرهنگ هم حضور داشت٬ اما جالب این است كه این نمایش بدون به نتیجه رسیدن به پایان می‌رسید. بدین ترتیب آنها می‌رفتند كه در خانه مشكل خود را حل كنند. اما نكته مهم دیگر این بود كه این اجرا نه برای دفاع از حقوق زنان كه برای ناامن معرفی كردن شركت‌های خصوصی برگزار شده بود اما نتیجه این اجرا با مخاطبان و نظرات آنها از هدف اصلی دور شده و علی رغم تلاش بازیگران برای پرداختن به اصل موضوع٬ مدام از حقوق آن زن برای انتخاب شغل دفاع می‌كردند٬ قافیه كه تا این اندازه تنگ شد٬ بازیگران به ناچار نمایش خود را تعطیل كردند. 

اما نكته مهمتر این است كه مكانی چون خانه هنرمندان برای این نوع تئاتر "مشاركتی" و "جدلی" مناسب نیست٬ اگر این اجرا در مكان‌ها معمولی بود٬ قطعا نتیجه مطلوب‌تری داشت. به هر حال این گونه آثار گر چه حامی‌ دولتی  دارند٬ برای حال حاضر ما  مفید است و می‌تواند در تنویر افكار مردم سهم بسیاری داشته باشد٬ ضمن اینكه یكی از راه‌های آشتی دادن مخاطب با تئاتر همین اجرای خیابانی با موضوعات اجتماعی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 14:43  توسط علي قلي پور  | 

تئاتر جای دیگری هم هست.

تنها مكان موجود در ایران برای تماشای تئاتر، فاضلاب «تئاتر شهر» ما در چهارراه ولیعصر نیست. جائی دورتر از این ساختمان گرد كه در چند سال اخیر بیش از گذشته برای هنرمند بودن و هنرمند ماندن دست و پا می‌زند، تئاتر زنده است. فی‌الحال تئاتر  شهر بیشتر گورستان تئاتر كشور است تا باشگاه هنرمندان. در سال جاری می‌توان نشانه‌های حیات تئاتر و پیشرفت آن را در جائی غیر از تئاتر شهر جستجوكرد. چندی پیش یك گروه نابینا در فرهنگسرای هنر (ارسباران) اجرای نمایشنامه «پلكان» اثر رادی را آغاز كردند، آنها هر روز با عده محدودی تماشاگر این كار را به صحنه می‌برند و همچنان فعالان جریان «تئاتر تجربی» و اهالی روستای «تئاتر آوانگارد» و فضلای متظاهر تئاتر حرفه‌ای برای اثبات مقام خود به عنوان هنرمند تئاتر دور میزهای گرد می‌نشینند و یا در مقابل ضبط صوت كوچك خبرنگاران و عكاسان مطبوعات ژست‌های هنرنمایانه می‌گیرند، گوئی  كه آنها چند اتفاق مهم در جریان  تئاتر ایران را فراموش كرده‌اند، اجرای قابل توجه هنرمندان نابینا از نمایشنامه «پلكان» رادی فارغ از دلسوزی‌ها و ترحم‌هائی كه هنرمندان این گروه از آن گریزان هستند و با توجه به این مهم كه از هیچ نهاد فرهنگی و هنری هزینه‌ای دریافت نكردند، نشان از جان گرفتن تئاتر با حضور كسانی است كه هیچ كس آنها را به عنوان هنرمند تئاتر نمی‌شناسد و ادعائی هم برای شناخته شدن با این عنوان ندارند. نفس این اجرا با همه كاستی‌هائی كه ممكن است اهل تئاتر در آن بیابند، نشان از ابزار شدن تئاتر برای قشری از مردم جامعه است كه هرگز تئاتر شهر ما را نخواهند دید. این تنها اتفاق خجسته تئاتر در سال جاری نبوده و می‌توان به این جریان حیات دو اتفاق دیگر را هم افزود، یكی آماده شدن اجرای «مردی كه لب نداشت» با كودكان كار و خیابان و كودكان مهاجر افغانی به كارگردانی حمیدپورآذری برای تالار مولوی، و دیگری اجرای نمایشنامه‌های كوتاه «كمپین یك ملیون امضاء» در دانشگاه‌های كشور كه با این نمایش‌های كوتاه قوانین تبعیض‌آمیز علیه زنان را تصویر می‌كنند. حال همه شما علاقمندان به تئاتر را صادقانه و به دور از ترحم  به تماشای اجرای «پلكان» دعوت می‌كنم، هر چند كه دعوت كار صاحبخانه است، اما نگارنده مكان اجرا این  نمایش‌ها را خانه و خاستگاه همه علاقمندان به جریان غیررسمی تئاتر می‌داند. اجرای «پلكان» تا شنبه: هر روز ساعت 16 ، فرهنگسرای ارسباران.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 14:50  توسط علي قلي پور  | 

فرهاد مهندس پور

ابراهیم گلستان در گفتگوئی با مسعود بهنود درباره "فیلم اسرار گنج دره جنی" خود گفته بود كه در آغاز قصد انتشار كتاب یا ساختن این فیلم را نداشته٬ فقط می‌خواسته  در كتابخانه مجتبی مینوی بماند تا سال‌های دور دیگری كسی آن را بیابد و بگوید چه جالب آن روزگار اوضاع مملكت چنین و چنان بوده و یكی هم در این میان پیدا شده و از زشتی‌های آن گفته است. فقط برای اینكه نگویند چرا هیچ كس به این اوضاع نابسامان واكنشی نشان نداده است؟ مقاله‌ای كه فرهاد مهندس پور در روزنامه اعتماد ملی نوشت مصداق همین كار گلستان است. اگر او در نقد این منشور توهین آمیز نمی‌نوشت قطعا در آینده می‌گفتند چه شد كه كسی درباره این دشنام حرفی نزد و در نقد آن چیزی ننوشت. لینك آن را در پیوندهای روزانه گذاشتم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:6  توسط علي قلي پور  | 

 گفتگوی من با بهرام بیضائی به مناسبت اجرای نمایش "افرا یا روز می‌گذرد" چاپ شد. بالاخره بیضائی را به گفتگو راضی كردم. اما فقط یك ساعت فرصت داشتم تا پرسش‌هائی كه بیش از یك ساعت زمان می‌خواست با در میان بگذارم. از در پاركینگ دفتر كار خود  كه با ۲۰۶ مشكی خود وارد شد به این نتیجه رسید كه باید دنده عقب بیرون برود و گفت:"دنده عقب كه سخت است" دقایقی در پاركینگ تنگ عقب و جلو كرد تا توانست جلوی ماشین را رو به در بگذارد. در این فاصله رفتم و در را بستم. بیضائی هنگام صحبت هرگز لبخند نمی زند. اما شما در این لبخند نزدن هیچ نشانه‌ای از بد اخلاقی نمی بینید. اما خیلی زود می فهمید كه باید به شدت مراقب رفتار خود باشید. شاید او از آن دسته آدم‌ها است كه از كلمه "ببخشید" متنفر است. در راه كه می آمدیم مهدی میرمحمدی گفت :"گل بخریم؟" دیدم پیشنهاد بدی نداده. خودش رفت و یك گل سرخ خرید. مدام به خودم و گاهی به مهدی می‌گفتم اگر بیضائی كمی لبخند روی صورتش باشد به او می‌گویم: آهسته با گل سرخ آمدم. گل سرخ را كه دادم. تشكر كرد و گفت: چه عجیب. اگر لبخند می‌زد قطعا می‌پرسیدم : " یعنی چی چه عجیب" بیضائی به شدت حساس است. به همین علت در معاشرت با او مدام به خود فكر می‌كنید. به اینكه مبادا طرز نشستن، حرف زدن، حتی نفس كشیدن شما مزاحمتی برای استاد باشد!! بیضائی به همه حرف‌های شما گوش نمی كند. به همه سئوالات شما هم پاسخ نمی دهد. آنچه به بقیه روزنامه ها گفته به شما هم می گوید. فی الحال از این مصاحبه راضی نیستم. چون وقت برای پرسیدن همه آنچه می خواستم نبود. از این مصاحبه نتیجه گرفتم که هیچ کار ارزشمندی را نباید به هدف چاپ در روزنامه انجام داد چون نتیجه آن در نهایت اخته شدن و ابتر ماندن موضوع است. اما از دوستم مهدی میرمحمدی که صادقانه فرصت این مصاحبه را به من داد بی اندازه متشکرم.

این لینک بخش اول:

http://www.etemaad.com/Released/86-10-22/247.htm

این هم بخش دوم:

http://www.etemaad.com/Released/86-10-23/247.htm

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 20:10  توسط علي قلي پور  | 

 نويسندگان ميان‌مايه و هرازگاه بي‌مايه‌ بسياري ديده‌ايم كه از اين داستان شهره نمايشنامه ساختند. از بازمانده اسناد و قول كساني هم كه پيش از ظهور پديده تلويزيون در قيد حيات بودند مي‌دانيم كه نقل اين داستان از زبان نقالان هم هواخواه بسيار داشته است. امروز هم اگر در كوي و خيابان از هر شهروندي شرح ماجراي رستم و سهراب را بجوئي، اگرهم هيچ نداند، دست كم از دردناك‌ترين فراز آن آگاه است كه همان داستان پدري است رستم نام، كه نادانسته و ناخواسته پهلوي فرزند خود سهراب را مي‌درد.

در لحظات آغازين «سهراب كشي» يكي از هنگامه داران خطاب به «برخوانان»، مي‌پرسد:«اين داستان را صد بار گفته‌اند؛ مي‌توان چنان گفت كه كسي نشنيده؟» حال ما در مقام خواننده اين «بازي نامه‌ي برخوانان»(1) با گامي بلند به پايان اثر مي‌پريم و در اوج نا باوري مي‌بينيم كه تهمينه با اداي خطابه‌اي طولاني پس از مرگ سهراب دشنه‌اي را يكباره به خود مي‌زند و خودكشي مي‌كند!

در مرام شاهنامه بر خلاف روايات بسيار از گونه‌هاي متعدد و متنوع «ديگركشي»، خودكشي شخصيت‌ها‌ چندان شايع نيست. يك بار در داستان رستم و سهراب، رستم قصد خودكشي دارد كه جنگاوران ديگر مانع او مي‌شوند. ديگر بار «جريره» مادر «فرود»، پس از مرگ فرزند خود كنار نعش او با دشنه‌اي شكم خود را مي‌درد و اين تنها خودكشي يك مادر در سوگ فرزند در شاهنامه فردوسي است. در همين ماجراي كشته شدن «فرود» به دست «رهام» همه ياران او با پريدن از بالاي دژي خودكشي مي‌كنند.  آن هم بنا به وصيت «فرود» كه تدبير كرده بود با خودكشي سپاهيان هيچ يك از آنها در چنگ دشمن اسير نخواهد شد. مورد ديگر «شيرين» است كه با ديدن جسد پرويز زهر هلاهل مي خورد و مي‌ميرد. انگيزه اين سه نوع خودكشي با ديگري متفاوت است. شيرين با ديدن شوي مرده خود زهر مي‌خورد، ياران فرود براي رستن از دشمن وعمل به وصيت سردار خود از دژ مي‌پرند و در برابر ديدگان جريره پسر جان مي‌دهد و مادر هم با دشنه‌اي خود را خلاص مي‌كند. در سهراب كشي كه آن هم روايتي شاعرانه از داستان رستم و سهراب است تهمينه پس از يك سوگواري طولاني در غم از دست دادن پسر و برادرش «ژنده‌رزم» كه رستم ندانسته او را هم هلاك كرده - ژنده‌رزم مي‌خواسته او را آگاه كند كه سهراب پسر توست، اما رستم به خيال اينكه صداي دشمن است كه او را مي‌خواند با مشتي ژنده‌رزم را از پاي در مي‌آورد – با همان دشنه كه رستم به پهلوي سهراب زده خودكشي مي‌كند. اين صحنه غير منتظره در پايان نمايشنامه ركود و سكون كل اثر را در هم مي‌ريزد. پرداخت داستان و سير وقايع نمايشنامه، اگر كه جادوي كلام و زبان قدرتمند و پاكيزه بيضائي را از اثر حذف كنيم، «سهراب كشي» چيزي جز يك روايت كش‌دار و كسالت‌بار نخواهد بود. نمونه آن همان تك گوئي تهمينه با زنان سمنگان است. اين تك گوئي كه با همسرائي و دم دادن زنان سوگوار سمنگان همراه است به لحاظ روائي در برگيرنده هيچ نكته تازه‌اي براي مخاطب نيست، جز همان خودكشي تهمينه در پايان. تهمينه در مرثيه‌سرائي براي سهراب سيلابي روان از كلمات شاعرانه را بر زبان خود جاري مي‌كند كه بدون شك شنيدن آنها براي هر مخاطبي گوش نواز خواهد بود. زبان نمايشنامه برخلاف آثار ديگر بيضائي كه در غالب برخواني نوشته، نظير «كارنامه بندار بيدخش» ساده‌تر است و پيچيدگي بيجائي ندارد تا مخاطب در ميان كلماتي نا آشنا كه فهم معني آنها نياز به مراجعه پياپي به فرهنگ لغات دارد، سر درگم شود. مرثيه سرائي در سوگ پهلوانان در شاهنامه فردوسي يكي از خواندني ترين اشعار در زبان فارسي است. بيضائي تلاش كرده در اين نمايشنامه كه حجم بسياري از آن مرثيه‌سرائي بر مرگ سهراب است با زبان و روايتي تازه با همان خواندني‌ترين اشعار شاهنامه منطبق شود و زبان را در همان شكلي به كار گيرد كه در گذشته براي متاثر كردن مخاطب آن روزگار به كار مي‌آمد.

اگر كل شاهنامه فردوسي را به عنوان يك اثر واحد در نظر گيريم به رواياتي بر مي‌خوريم كه در داستان‌هاي شاهنامه كم و بيش شبيه به هم هستند. بدين ترتيب چهارچوب اخلاقي و رفتاري پهلواني چون رستم در داستان‌ها مختلف شاهنامه براي هر خواننده‌اي تصويري آرماني از پهلواني را ترسيم مي‌كند كه منش و خصال نيك او و نيروي ماوراءالطبيعه‌اي كه دارد، در هر فرصت از سر تا پا توصيف مي‌شود و هر بار به گونه‌اي متفاوت از پيش. رستمي كه در اين نمايشنامه ترسيم شده جدا از زبان تازه‌اي كه به آن سخن مي‌گويد چندان تفاوتي با رستم شاهنامه ندارد. اما از حشو پيراسته شده و به عنوان مثال تاكيدي پر رنگ بر يل بودن او نيست. رستم در «سهراب كشي» نا توان از يك استدلال قدرتمند در برابر كاووس شاه است. كاووس شاه سهراب را دشمن ايران مي‌داند و گرد آفريد را براي يافتن نوشدارو به بيراه راهنمائي مي‌كند و شاهين را به سوي ديگري كه هيچ نوشداروئي از آن به دست نمي‌آيد. اما رستم دستان مدام ناله مي‌كند و از اين سوي صحنه به آن سوي صحنه مي‌رود. كار او تنها مرثيه‌سرائي بر مرگ سهراب است او در جدال لفظي با كاووس شاه هم كه سهراب را دشمن ايران مي‌داند، شكست خورده است. او در پايان مي‌گويد:«پدرت جز دشنه‌اي در دست ايشان نبود» 

از سوي ديگر در «سهراب كشي» جدا از اين بعد ادبي به ظرافت‌ها، ظرفيت‌ها و پيشنهادات اجرائي موجود در يك نمايشنامه هم بر مي‌خوريم. از آنجا كه در پاره‌اي موارد به نظر مي‌رسد كه نويسنده تلاش داشته تا اين نمايشنامه قراردادهاي نمايشي خاص خود را داشته و به مرور تماشاگر را هم با آن عجين كند. اين قراردادها گاه در شرح صحنه‌ها آمده شيوه اجرائي خاص خود را به خواننده و يا كارگرداني كه قصد خطر كردن و اجراي اثر را دارد، پيشنهاد مي‌دهد. در بسياري موارد قراردادهاي موجود در نمايشنامه متاثر از تعزيه است. البته همين نسخه خواني و يا برخواني بازيگران كه بيضائي در نخستين شرح صحنه مي‌نويسد:«سخنان مي‌تواند همه از رو خوانده شود.» صحه‌اي بر اين مدعا است. و نمونه ديگر كاووس است كه پس از مرگ سهراب فرياد مي‌زند:«شهرياري خريدم به هزار نفرين!» و بعد او هم جامه و تاج شاهي به زمين مي‌اندازد و بر مرگ سهراب مويه مي‌كند و خاك بر سر مي‌ريزد.

 آنچه تحت عنوان «سهراب كشي» منتشر شده با توجه به اين نكته و برخي عناصر كه با تكرار به قراردادهاي نمايشنامه تبديل مي‌شوند، نمايشنامه‌اي است كه تا نيمه كارگرداني هم شده و پيشنهادات اوليه براي اجرا را هم در خود قرار داده است. نظير اين قراردادها چوب به هم كوبيدن تهمينه در مرثيه‌سرائي، ته نيزه بر زمين كوبيده سپاهيان و ... است.

_____________________________________

 

1- زير عنوان نمايشنامه چنين آمده است.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 14:37  توسط علي قلي پور  | 

 

«سمفوني نا كوك» پيام اميد بخشي براي تئاتر ما ندارد. البته مبرهن است كه مي‌دانيم هرگز هم قرار بر این نيست که هر اثري پيامي داشته باشد و تماشاگر را با دست پر روانه كند. اما سياق متفاوت آتيلا پسياني در اين سمفوني به حق ناكوك با توجه كارهاي پيشين گروه «بازي» شايد جمعي از مخاطبان را به طرح اين پرسش وا دارد كه سر انجام غرض چه بود و یا اینکه آیا غرضی در میان بود یا نه.

نکته دیگر که دال بر پیام ناامیدانه اثر باشد این است که چگونه عرصه چنان تنگ مي‌شود كه يك گروه نام‌آشناي «حرفه‌اي» در «تئاتر تجربي»، (كه همنشيني اين دو واژه نيز در نوع خود كمي ناكوك است!) موضوع اثر خود را در محدوده كوچكي مانند اجراي تئاتر در يك جشنواره قرار مي‌دهد و بي پروا به انتقاد از  موانع عرضه تئاتر در كشور مي‌پردازد. اینجاست که باید گفت مگر قحط قصه آمده یا قافیه به چنان به تنگ آمده. پس از پايان اولين اجراي «سمفوني ناكوك» آتيلا پسياني كه سال‌هاست هرگز به سئوالات خبرنگاران و منتقدان پاسخ نداده، در مقابل تماشاگران و اصحاب رسانه‌ها نشست و گفت كه آمده تا به سئوالات پاسخ دهد. حضار كه نمي دانستند چه بايد بپرسند و شايد هنوز دليل اين اقدام پسياني را در نيافته بودند كمي هاج و واج نشستند و پسياني هم  تشكر كرد و گفت: «اگر سئوالي نيست من مي روم.» پس آماده رفتن شد. اما به در خواست مجري مجرب ماجرا دوباره نشست و من با اضطراب اینکه پسیانی مسخره ام کند٬ پرسیدم : آيا اين يك اعتراض بود؟ از آنجا كه معمولا گروهاي دانشجوئي سعي در ابراز نا رضايتي و اعتراض به ساختاري دارند كه به زعم خودشان مدام در جهت حذف آنها گام برداشته و حالا كه فرصتي يافته‌اند با تمام قوا اعتراض خواهند كرد، آن هم نوعي از  اعتراض كه معمولا ماحصل حسرت گروه‌هاي دانشجوئي براي ورود به قلب تئاتر  كشور است. بعيد به نظر مي‌رسد گروهي كه دست كم در سال يك كار و گاهي هم در يك سال چند كار ارائه مي‌كند، چنان لب به انتقاد گشايد كه گوئي همواره در حاشيه بوده و حالا كه فرصت به صحنه آمدن داشته همه تلاش خود را صرف تاختن به نهادي مي‌كند كه تا امروز سد عرضه محصول اين گروه دانشجوئي بوده است! بزرگان تئاتر ما معمولا روش و امكانات ديگري براي بروز اعتراض خود دارند. آنها مي‌توانند با يك مصاحبه مطبوعاتي همه اعتراض خود را به گوش مسئولان برسانند. چنان كه گاه صفحات و ستون‌هاي مربوط به تئاتر در مطبوعات بدل به كارزاري مي‌شود كه در آن به اصطلاح حق مي‌خواهند و سر انجام حق‌السكوت جل‌پاره‌اي است كه ستر عورت بی شرم اين هياهو مي‌كند. اما آتيلا پسياني  با اين اجرا بر خلاف قاعده بازي عمل كرد. پس بيراه نيست كه از قاعده مستثني شود. او از رسانه خود با مخاطبان خود حرف زد و ارتباط برقرار کرد. تئاتر رسانه و تریبونی برای اعتراض به وضع موجود شد. تئاتر براي كسي كه هرگز در رسانه‌های دیگر حضوری دو سويه (به صورت گفت و شنود) نداشته، به صورت کانالی در آمد تا توجه مخاطب را به موانع پیش روی ارائه محصولات یک گروه نا آشنا جلب کند. شگردي كه معمولا دانشجويان به كار مي‌برند چون كمتر  رسانه‌اي حاضر به انعكاس اعتراض مدام دانشجويان و به اصطلاح غير حرفه‌اي‌هاي تئاتر است. هر چند كه پسياني در پاسخ به پرسشم  در مورد ماهيت معترض «سمفوني ناكوك» ترديد كرد و حتي آن را تكذيب كرد و گفت: «اين فقط يك شوخي بود.» اما آيا همه آن كساني كه در «سمفوني ناكوك پارودي خود را خواهند ديد اين اجرا را به شوخي خواهند گرفت؟ البته تئاتر تجربی تنها در صورتی به تجربه راستین در تئاتر دست می زند که ساز خود را در سمفونی موجود ناکوک بنوازد. اگر تئاتر تجربی ماهیت معترض و موضع گیری تلخی در برابر ساختار عرضه محصولات تئاتری نداشته باشد به حق که باید کل آن را به شوخی گرفت. ای کاش سمفونی ناکوک شوخی نبود.

«سمفوني ناكوك» نشانه بحران در تئاتري است كه حرفه‌اي‌ترين نيروي آن با يكي از سرشناس‌ترين گروه‌هاي تئاتر كشور چنین تصویری از وضع وجود ترسیم می کنند. این خبر خوشی برای تئاتر نیست. چون حجم این نارضایتی با وزن گروه تئاتر بازی برابری نمی کند.   

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 14:27  توسط علي قلي پور  | 

 

خوب نوشتن ذره ذره مردن در جوع خلقت است با کلمه و آهنگ و ترکیب... بس کنم.

آخرین سطر از "یک خرده بیوگرافی" در کتاب "انسان ریخته یا نیمرخ شبرنگ در سپیده سوم" مجموعه مقالات و نامه های اکبر رادی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 14:20  توسط علي قلي پور  | 

بهزاد قادری از معدود نویسندگانی است که دارای تالیفات جدی و قابل توجهی در زمینه تئاتر است. حتی ترجمه های او هم بر خلاف خرده زبان دانانی بسیاری است که در کار تولید ترجمه هستند. اغلب آثاری که او به ترجمه آنها همت کرده بر اساس هدف و سیری است که می توان ریشه آن را در کتب تالیفی او از جمله کتاب ارزنده «با چراغ در آینه های قناس» یافت٬ ترجمه «احمق» اثر ادوارد باند و «خاندان چن چی» اثر شلی و مقدمه های ارزنده او برای ترجمه نمایشنامه هائی چون «مرد یخین می آید» نشان از اهمیت و هدفمند بودن این نویسنده در کار ترجمه است. او دو کتاب درباره ادبیات نمایشی تالیف کرده که هر یک از آنها فتح بابی در مباحثی تازه ای است که تا پیش از او کسی به آن موضوعات نپرداخته بود. پرداختن او به تاثیر دو نسل از منتقدان و متفکران رمانتیک انگلیس بر نمایشنامه نویسان معاصر این کشور نشان از دید محققانه و شناحت او از نبود منابع و بیگانه بودن بعضی موضوعات مهم در زبان و منابع موجود در زبان فارسی است. در میان نویسندگان و منتقدان و حتی اساتید دانشگاه کمتر کسی به اهمیت جنبش رمانتیک ها و تاثیر شگرف آنها در تاریخ معاصر و فرهنگ و هنر و اروپا پی برده و همت پرداختن به چنین موضوع سترگی را داشته٬ از آنجا که حتی به اعتقاد برخی متفکران نظیر آیزایا برلین تاریخ فرهنگ و هنر اروپا با ظهور رمانتیک ها به دو قسمت تقسیم می شود.  اما این کتاب هوشمندانه بهزاد قادری کمتر خوانده شده و مورد توجه قرار گرفته است. کتاب دیگر او٬ گذری به ادبیات نمایشی٬ در سال هائی که هنوز کلمه پست مدرن مثل آب دهان مرده از دهان همه نمی ریخت٬ به چنین موضوعی پرداخته و درباره آن مقاله نوشته است. اما متاسفانه در فضای تئاتر ما که رسم است  کوتوله ها را با اندک استعدادی که دارند تا حد نابغه بالا برند٬ قطعا فضای برای برجسته شدن امثال قادری تنگ خواهد بود. به هر حال این قادری از سر جماعت تئاتر کمی زیاد است. جای خرسندی است که فضلای و داعیه داران نقد در کانون منتقدان که حتی یک خط هم برای کتاب های او نقد ننوشته اند٬ امروز تازه از خواب بیدار شده و از او تقدیر کرده اند. در فرصتی دیگر درباره کتاب او پستی خواهم نوشت و تلاش می کنم تا درباره کتاب «با چراغ در آینه های قناس» وقتی برای گفتگو بگیرم. هر چند که دو سه سالی از انتشار آن کتاب گذشته و هنوز در کتاب فروشی ها خاک می خورد. البته یک نشست برای انتشار کتاب او برگزار شده که محمد رضا خاکی منتقد جلسه بوده است. همین و بس! اما حالا چه عجب!!!!

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 19:27  توسط علي قلي پور  | 

تا اكنون «زندگي» و «تئاتر» در نگاهي عام و كلي بسيار كنار هم قرار گرفته و درباره شباهت‌ها و تفاوت‌هاي آن بسيار گفته و نوشته‌اند. همنشيني اين دو واژه آنقدر محل تفاهم و تناقض بوده و حول اين محور آنقدر نظريه پرداخته شده كه اكنون بتوان آن را چنان فرض و يا پيش‌فرضي در نظر آورد و با اتكا به آن باز هم تئاتر و زندگي را كنار هم قرار داد و با استدلالي تازه به شباهتي صحه گذاشت و يا تفاوتي را نقض كرد.
اما در اينجا هدف مداقه در همنشيني اين دو واژه نيست، بلكه اين اشاره يا بهانه‌اي بود براي باز نوشتن این جمله که مي‌گويند تئاتر زندگي است و یا تئاتر خود زندگي است. حال تئاتر با زندگي در معناي روزمره تفاوت داشته باشد يا نه؛ الگوي تازه‌اي از زيستن را پيش ما زنده كند يا نه؛ به هر حال اين هنري زنده است كه رخ مي‌دهد و با پايان اجرا مي‌ميرد. آنچه تا به حال موجب به قوت باقي ماندن شباهت «زندگي» و «تئاتر» شده، رخ ‌دادن مجموعه‌اي از كنش‌ها در زمان حال است. تماشاگر تئاتر شاهد زنده‌ اتفاق زنده‌اي است كه هم اكنون رخ مي‌دهد. به بيان ديگر، «كنش» تنها زماني رسالت ارتباطي و اطلاعي خود را در رسانه تئاتر به انجام ‌مي‌رساند كه در زمان حال رخ دهد. كاراكترهاي يك تئاتر لحظه‌اي تماشائي هستند و يا تنها زماني در برابر تماشاگر هستي مي‌يابند كه به قول فرانسيس هاج هميشه در وضعيت «چنين مي‌كنم» باشند و نه در «وضعيت چنين كردم.»

با توجه به اين نكته شايد بتوان گفت كه فعل ماضي در دستور زمان تئاتر – و البته نه در دستور زبان تئاتر- مترادف با عدم يا نيستي است. حتي لحظه‌اي كه كاراكترها روايتي از گذشته خود و ديگران را بيان مي‌كنند باز «هم اكنون» از گذشته مي‌گويند و از گذشته گفتن آنها كنش زمان حال و يا همان «چنين مي‌كنم» آنها است. البته ديالوگ مهم‌ترين بستر براي حال جلوه دادن زمان كنش است. هر كاراكتر در انبان خود جملاتي دارد كه اگر در برابر ديگري به اصطلاح سر كيسه را شل كند و ديگري هم چنين كند، ديالوگ در تئاتر شكل مي‌گيرد. با اين تظاهر است كه تماشاگر خود را شاهد تماشاي چيزي مي‌داند كه گوئي از پيش نبوده و همين حالا لحظه تولد آن است. بدين ترتيب بيراه نيست كه اين مسائل درباره كنش نمايشي پيش‌فرض و يا قراردادي بديهي و قابل قبول باشد.
«افرا يا روز مي‌گذرد» تجربه بديعي است كه در اولين لحظات و صفحات به مصاف اين پيش‌فرض رفته و با ماضي كردن افعال جملات كاراكترها خواننده را با شكل تازه‌اي از كنش درگير كرده كه پيش از اين در نمايشنامه‌هاي ايراني نديده و نخوانده‌ايم.
به همين علت، اين اثر فاقد «ديالوگ» به معناي عام و رايج است. تقريبا كل جملاتي كه كاراكترهاي اين نمايشنامه به زبان مي‌آورند با واژه «گفتم» شروع شده و يا دست كم مي توان در آغاز هر جمله‌اي كه براي كاراكتري در نظر گرفته شده «گفتم» را قرار داد بدون اينكه در منطق دستوري جمله خللي وارد شود:
سركار خادمي: چه آفتابي. به‌به! وقتي از سلموني در اومدم بهم گفت صفا دادي سركار. بفرما سوتهاي جديد آورديم. خواستي، بدم؟ گفتمش اي بابا، سي سال خدمت كردم بدون سوت؛ حالا ديگه به چه دردم مي‌خوره كه چند روز ديگه بازنشستم؟ (ص 33)
روايت با همين گفتم و گفت‌هائي از اين دست پيش مي‌رود. كسي با ديگري در زمان حال ديالوگ برقرار نمي‌كند. كسي در پاسخ به ديگري در زمان حال عكس‌العمل نشان نمي‌دهد. گوئي كه همه چيز پيش از اينكه تماشاگر به تالار برسد رخ داده و حالا ده كاراكتر اين نمايشنامه آنچه را رخ داده گزارش مي‌كنند و هر يك وظيفه گزارش اوضاع و احوالي را دارد كه خود در آن دخيل، درگير و يا دست كم سهيم بوده است. حال اگر درگيري دو كاراكتر در يك ماجرا چنان تنگاتنگ باشد، با خوانده روايت يكي، شرحي از حال ديگري را هم مي‌خوانده‌ايم.
با اين حال «افرا يا روز مي‌گذرد» نمايشنامه ساده و فاقد هرگونه پيچيدگي در روايت است. در صورتي كه مي‌شد روايت‌ها را در هم پيچيد و با ظرافت اثر را سرانجام به شكلي درآورد كه خواننده براي يافتن به اصطلاح سر نخ قصه، اسير كلاف در هم پيچي شود. اما بيضائي اصراري بر پيچيده كردن نداشته است. با اينكه جملاتي كه كاراكترها در چنته دارند گزارشي از شرح وقايعي است كه پيش از اين رخ داده، اما قصه به راحتي در ذهن جاي مي‌گيرد و هيچ چيز از تمركز كل عناصر روائي بر «افرا سزاوار» نمي‌كاهد. از سوي ديگر در پلات نمايشنامه هم ميلي به فراتر رفتن از اين فرم متمركز ديده نمي‌شود. قصه «افرا سزاوار» و مصائب آن هم بسيار ساده و سر راست است. به همين علت گاه ممكن است كه در هنگام مطالعه «افرا يا روز مي‌گذرد» به اين خطاي ديد در خواندن دچار شويم كه ما در حال حاضر مشغول مطالعه داستاني هستيم كه با حفظ منطق «آغاز؛ ميانه؛ پايان» قطعه قطعه شده و كاملا مرتب و منظم در كنار هم قرار گرفته و كاراكترها در يك صف ايستاده و منتظرند كه نوبت آنها برسد تا پشت تريبون قرار گيرند و بخش مربوط به خود را در زمان از پيش تعيين شده بخوانند؛ زمان خواندن يا ايفاي نقش را هم نويسنده‌اي معين كرده كه از آغاز آن را گوشه‌اي از صحنه مي‌بينيم. حتي بيضائي پيشنهاد داده كه:

شايد بد نباشد كه تكه‌هايي از يادداشت‌هاي او _كه همين توضيح صحنه است، يا گفته‌هاي همين متن- به خط خط خورده‌ي خودش، پيش از شروع نمايش، يا همزمان با آن، لحظاتي روي پرده‌ي بزرگي در پيش يا پس صحنه ديده شود. (ص 8)

البته بر خلاف نظر نويسنده مبني بر «شايد بد نبودن»، به نظر بسيار بد مي‌رسد كه با اين همه تاكيد بر نويسنده بودن اين كاراكتر باز هم اين مكرر تكرار شود. آن هم براي شخصيتي كه كه درباره آن نوشته است: « او بايد بيشتر احساس شود...» و يا «نمايش درست او در ديده نشدن است...»
اين نمايشنامه در حوزه گفتار رخ نداده است و با در نظر گرفتن نويسنده مي‌توان گفت كه اگر يك نمايشنامه تظاهر به «گفتاري» بودن ديالوگ‌هاي خود مي‌كند، در «افرا يا روز مي‌گذرد» ماجرا جز اين است. جملاتي كه متعلق به كاراكترهاي نمايشنامه است و نمي‌توان از آنها با عنوان ديالوگ ياد كرد، تظاهر به «نوشتاري بودن» دارند.
حال به پاسخ اين پرسش مي‌رسيم كه چگونه اين اثر با اين تظاهر و پافشاري به نوشتاري بودن، كه همه چيز در آن پيش از اين رخ داده و ما شنونده گزارش هستيم، فرم خود را براي خواننده توجيه كرده است. پاسخ هم مثل نمايشنامه سر راست و ساده است: همين آقاي نويسنده (پسر عمو) به راحتي دستور زمان نمايشنامه را كه پيش‌فرض آن رخ دادن در زمان حال بوده، به گذشته برده و ظاهرا آب هم از آب تكان نخورده است!
حال پرسش دشوارتري سر بر مي‌كشد كه شايد دريافت پاسخ آن تنها به ديدن اين نمايشنامه با كارگرداني بهرام بيضائي موكول شود. اين نويسنده كه در انتها در نقش پسر عمو وارد اثر خود مي‌شود، مشغول نوشتن رمان است يا نمايشنامه؟ اگر اين نويسنده بنا به توضيح صحنه بيضائي ( كه به آن اشاره شد) مشغول نمايشنامه‌نويسي است پس چرا فرم روائي نمايشنامه «افرا يا روز مي‌گذرد» بيشتر به رمان و داستان شبيه است تا نمايشنامه‌اي كه اين آقاي نويسنده (پسر عمو) در حال نوشتن آن است؟ پاسخ به اين پرسش با خواندن اين جمله از زبان نويسنده (پسر عمو) دشوارتر مي‌شود:
نويسنده: ... اما نمايش صبر نمي‌كنه و از طرفي نمي شه كه در آخرين لحظات شخصيت جديدي وارد نمايش كرد... نه، من همه مدت اينجا بودم و داشتم اين گزارش دردناكو زيرورو مي‌كردم و سعي مي‌كردم براي صحنه بنويسم (ص 88)
اين نويسنده كه كمي بعد از گفتن اين جملات به صراحت خود را نمايشنامه نويس معرفي مي‌كند تا به حال مشغول زير و رو كردن اين «گزارش» بوده است؟ پس آنچه ما تا به حال ديديم و از زبان كاراكترها خوانديم، نمايشنامه كه نه؛ گزارش بوده است؟ داستان بوده است؟ پس چرا بد نيست كه توضيح صحنه و گفته‌هاي همين متن را روي پرده بزرگي در پيش يا پس صحنه ببينيم؟!
اين سردرگمي در مواجه با كاراكتري به نام نويسنده در پايان اين اثر ما را با كل آنچه در آغاز مواجه شدن با اين متن بديع خوانديم درگير كرده و وادار به تجديد نظر مي‌كند. اما نمي‌توان منكر اين شد كه تا به حال نمايشنامه‌نويسان بسياري در ايران، سعي كرده‌اند كه فرايند پيچيده نوشتن را به گونه‌اي در متن خود دخيل كنند، با همه سردرگمي‌هاي پاياني مي‌توان گفت كه «افرا يا روز مي‌گذرد» از اين ديدگاه كه به جنگ پيش‌فرض‌هاي بنيادين و چهارچوب ذهن خواننده رفته، اثري است كه نمونه ديگري جز خود ندارد.
بهرام بيضائي هميشه براي ساخت فيلمي جديد و يا براي به صحنه بردن يك نمايشنامه اثري تازه دارد كه پيش از كارگرداني خود منتشر نشده است. هيچكدام از نمايشنامه‌هائي كه بيضائي پس از انقلاب كارگرداني كرده، پيش از اجرا منتشر نشده‌اند. اين نخستين بار است كه او تصميم به كارگرداني متني گرفته كه مخاطب پيش از ورود به تالار امكان مطالعه متن را داشته است. شايد اجراي اين اثر پاسخي به اين پرسش باشد كه حال چنين متني با اين ويژگي‌ها كه برشمرده شد چگونه اجرا خواهد شد؟ آيا اجراي اين نمايشنامه چيزي فراتر از خواندن با حس و حركت متني است كه هنوز نمي‌دانيم گزارش است داستان است و يا يك نمايشنامه؟ پاسخ همه اين پرسش‌ها نزد كارگردان است و اجراي «افرا يا روز مي‌گذرد» آزموني است براي سنجش عيار اين تجربه بديع.
منبع:
بيضايي، بهرام- افرا يا روز مي‌گذرد- انتشارات روشنگران و مطالعات زنان- چاپ دوم- 1385

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 2:10  توسط علي قلي پور  | 

 فتح الله بختياري هستم در نقش آتيلا پسياني!

مي شد اين نوشته را که درباره نمايش «کوارتت» است در چهار بخش ننوشت. مي شد حالا که نام نمايش «کوارتت» است و خود يک چهار به دنبال دارد؛ زمان وقوع اثر بر صحنه را اسير چهار فصل يک سال نکرد. مي شد شما تماشاگران را به چهار قسمت مساوي در چهار گوشه تالار مولوي تقسيم نکرد. پس با اين همه به قول بعضي ها «چارتايي اومدنا»، آيا نمي شد که اين کوارتت نمايشي بيشتر از چهار کاراکتر داشته باشد؟، يا اين چهار کاراکتر، چهار بازيگر و چهار دوربين و چهار تلويزيون نداشته باشد؟، قطعاً نه. چون هيکل اين نمايش همين اسکلتي است که مي بينيم. هيچ پوست و گوشتي براي اين استخوان هاي موزون مناسب نيست. هيبت رعب آور اين فرم هم حتي نيازي به جنايي کردن قصه نداشت. به هر حال تماشاي اسکلت تا اين اندازه توانايي ترساندن دارد که نيازي به گفتن ماجراي يک قتل نباشد. گذشته تشبيهات صد تا يک غاز اين نوشته، بيراه به نظر نمي آيد که اين نوع تقسيم بندي تکرار شده در ابعاد مختلف اجراي اين نمايش را مهم تر از کروماکي همزمان آن بدانيم، اما اگر هر کدام از اين عناصر چهارگانه به نفع ديگري از فرم حذف مي شد، بدون شک ايجاز به حد نهايت آن شاهکاري ماندگار را در ذهن مخاطب ثبت مي کرد. در بروشور نمايش به شهرت کوارتت زهي در موسيقي کلاسيک اشاره شده - که در واقع متشکل از دو ويولن، يک ويولن آلتو و يک ويولنسل است- شباهت ها و تفاوت ها ميان کاراکترهايي که با فيزيک و جنس بازي بازيگران در کنار هم قرار گرفته اند، باعث شده تا اگر نام کوارتت هم از سردر نمايشنامه حذف مي شد، باز هم شنيدن نواي سازهاي زهي همان معناي کوارتت را به ذهن مخاطب متبادر مي کرد. مي دانيم که عبارت مشهور «هر که ساز خود را مي زند» براي توصيف ناهماهنگي و بي نظمي به کار مي رود. در اين اثر سه «نوازنده- بازيگر» ساز نمايش «کوارتت» به کارگرداني اميررضا کوهستاني را مي زنند و در این میان يکي سخت مشغول نواختن ساز خود است! به همين دليل در فصل اول اين نوشته آمده است؛ «فتح الله بختياري هستم در نقش آتيلا پسياني». جنس بازي پسياني در قياس با مهين صدري، همان پوستي است که اسکلت اثر نيازي به آن ندارد. بازي سرگرم کننده پسياني که دست بر قضا خبر از تسلط او بر فن بازيگري مي دهد، از پيراستگي اثر کاسته و اينجا قدرت بازيگري پسياني نتيجه يي معکوس براي فرم «کوارتت» دارد. اين آسيب نقطه مقابل منفعت مهين صدري برای این اجرا است که به آن مي پردازيم.

حسن معجوني هستم در نقش برادر فتح الله


بازي حسن معجوني را هم که نگارنده کلوزآپ آن را از تلويزيون بالاي سر آتيلا پسياني ديده، نقطه کوري است براي تحقق اين وسوسه که اي کاش مي شد هر تماشاگر چهار بار اجراي اين نمايش را مي ديد و هر بار در مقابل يکي از بازيگران مي نشست. تماشاگراني که در مقابل آتيلا پسياني نشسته اند، به راحتي مي توانند در اين ترديد بمانند که آيا حسن معجوني همچنان تا پايان نمايش در مقابل دوربين نشسته، يا ديري است صحنه را ترک کرده و اين تصاوير که ما از تلويزيون بالاي سر پسياني مي بينيم، از پيش ضبط شده است. عکس همين وضعيت براي تماشاگراني صادق است که در مقابل حسن معجوني نشسته و تصوير پسياني را از تلويزيون بالاي سر او مي بينند و همين طور دو بازيگر زن ديگر که در همين وضعيت هستند. پس ضروري است تا وقتي اجرا را از چهار طرف نديده ايم، آنچه را درباره بازي پسياني نوشتيم يا تصور کرديم، از ذهن خود پاک کنيم. شايد اگر در مقابل حسن معجوني مي نشستيم به ناچار درباره او به همان عنواني متوسل مي شديم که براي فصل پسياني در اين نوشته آورديم. حال وقت آن است که عنوان اين فصل را هم به همان روال؛ حسن معجوني در نقش فتح الله در نظر بگيريم و عنوان فصل پسياني را اصلاح کنيم. اين در نوع خود دعوتي است به يک دور باطل، قطعاً تاثير ديدن بازيگر از تلويزيون و روي صحنه تئاتر تفاوتي مهم دارد که ممکن است هر مخاطب را پس از ديدن هر اجرا از هر جهت، به اظهارنظري متفاوت وادارد که اين تفاوت صرفاً در بازي بازيگران مصداق دارد.

فقط باران کوثري هستم

تماشاي بازي باران کوثري در اين نمايش با در نظر گرفتن همه افاضات اين نوشته اندر باب اسکلت و چهار ستون مکرر اين اثر، در راستاي تبيين اين مهم گام برمي دارد که هميشه هم استفاده از اصطلاحات نخ نما جرم نبوده و نشان از واژه نداني کسي نيست. تعابير مستعملي چون «ارائه يک بازي موفق» يا تعابير مستعجلي چون «ارائه بازي زيرپوستي» و از همه بدتر «طبيعي بازي کردن» براي بازي باران کوثري به کار مي آيد، اما نه به دليل ايفاي نقش باران کوثري، بلکه براي نزديک شدن او به پيراستگي موجود در فرم. بازي باران کوثري در نقش نگار، موفق بوده به همين دليل بازي او طبيعي و حتي به شدت زيرپوستي بوده، از آنجا که باران کوثري چندان نيازمند خلق دوباره اين کاراکتر در قامت بازيگر نبوده است. او چنان ملموس است و چنان يک کپي برابر اصل است که نياز به هرگونه آرايش را از ميان مي برد. دايره لغات چنان دقيق به کار رفته که در واقع استخواني جدانشدني از همان اسکلت است. قدرت باران کوثري در اينجا نه به بازي کردن، بلکه به آگاهي او براي پرهيز از بازي کردن است. ذره يي اغراق در ايفاي اين نقش، ضربه يي جبران ناپذير بر اين اسکلت نحيف بود. پس عنوان فصل او همان که هست مي ماند. فقط باران کوثري بودن کافي بود تا هم چهارستون فرم نلرزد و هم تماشاگران به زنده بودن و زيبايي نمايشنامه پي ببرند.

مهين صدري يا همان شيده هستم

مهين صدري همان شيده است. او که به قول بروشور نمايش، نمايشنامه را با کارگردان «نوشته»، گويي روح آنچه را نوشته بيش از ديگر بازيگران تسخير کرده است. پس شيده همان هست و همان هست که بايد باشد يا به بيان ديگر همان است که اي کاش پسياني هم بود (البته با همان تبصره تماشاي اجرا از چهار طرف). نوع بازي او و تلاش براي بازي نکردن و فقط گفتن و گفتن؛ در کنار خونسردي او در شرح ماوقع، نمونه يي از ابزارهاي شاهکار شدن اين اثر است که نشد. حال مي توان اين شائبه را حي و حاضر ديد که اگر همه از همين موضع به کاراکتر خود نگاه مي کردند، آن وقت «کوارتت» نمايشي ملال آور نبود؟ مهين صدري در نقش شيده سنتز تازه يي براي افاضات اين نوشته است. شايد شما اين بار که نيم رخ او را مي بينيد، تصميم بگيريد که در تور چهارطرفه اين کوارتت، از نشستن در مقابل مهين صدري پرهيز کنيد تا دست کم منظومه فکري شما هم چهارستوني به نظم کوارتت داشته باشد. از اين نظر بازيگر نقش شيده با فاصله بسيار از ساير بازيگران قرار گرفته و در تاويل شما او برنده است. از سوي ديگر و از وجه ديگر شايد اين مدعا صحه يي براي خود نيابد. چون قرار بر اين است که کوارتت را چهار ساز، با چهار نوع صداي خاص خود، چنان بنوازند که نوشته اند. در اين صورت با همان تبصره باز هم آدرس را اشتباه آمده ايم و کل اين نوشته در لحظه نتيجه گيري دود مي شود و هوا مي رود. حالا ديگر براي پرداختن به بحث تازه فرصتي نيست. سرراست ترين آدرس براي مخاطب همان اتکا به کوارتت است.يعني به کليشه يي ترين جمله براي بيان اين نکته؛ «يک کوارتت و ديگر هيچ،» ظاهراً اين بهترين منزل نمايش است. از آنجا که اتکا به روايت و بازگو شدن قتل ها، چيزي به پيچيدگي ايده کلي براي فرم نيست بدين ترتيب گاهي ايده مي ماند و حوضش.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 17:4  توسط علي قلي پور  | 

 

رئالیسمی که علیرضا نادری به سیاق آن می نویسد، سبکی آسیب پذیر تر از دیگر گرایش های موجود در تئاتر امروز ایران است.  سه سال گذشت تا مجال ارایه عمومی نمایشنامه «کوکوی کبوتر» او فراهم شد. اما نه فراتر از برنامه‌های نمایشنامه‌خوانی خانه تئاتر.  حال اینکه چرا خیل طرفداران رئالیسم در این سه سال از تماشای و یا خواندن این اثر  محروم بودند پاسخ روشنی دارد که تا به حال بسیار از آن گفته و نوشته اند. اما دلیل دیگری که می توان برای تاخیر در اجرا و یا نمایشنامه خوانی این اثر اقامه کرد بیش از اینکه مربوط به شرایط  باشد، برخواسته از آسیب پذیری این سبک است. این نوع نگاه به جامعه نیازمند صراحت لهجه در تصویر کردن شرایط است. به همین دلیل در شرایطی که سوء تفاهم ها مهمترین تاثیر را در اجرا شدن و یا حذف شدن یک اثر دارد، امید به اجرای یک نمایشنامه رئال که از بد حادثه انتقادی هم هست، کمی واهی به نظر می آید. اگر اجرای «کوکوی کبوتر» علیرضا نادری تا به حال تاخیر داشته، صرفا به دلیل تلقی غلط از سبک این نویسنده و حساس بودن رئالیسم در برابر تفسیرها و تاویل ها است. از آنجا که این اثر در پس تندی و تیزی انتقاد خود و در زیر پوسته سخت خود به جستجوی صداقت و معنویتی است که احتمال از نظر دور ماندن آن برای سانسورچی ها وجود دارد. حساس بودن آثار رئالیسم در تئاتر باعث شده تا هر سانسورچی بی استعدادی توانایی جلوگیری از اجرای این گونه آثار را داشته باشد.

ظاهرا قرار است که معنویت گریز پای «کوکوی کبوتر» با ویژگی های واقع گرایانه به تماشاگر منتقل شود، اما آسیب پذیری این سبک آنجایی رخ می نماید که همه حواس به مکان نمایشنامه، موقعیت ها و دیالوگ پردازی کاراکترها معطوف شود.

به هر حال زائران جعلی و اصلی نمایشنامه «کوکوی کبوتر» چنان در تار و پود جامعه تنیده‌اند که گاه از دیدن آنها غافل شده و یا میلی به دیدن و مداقه در احوال آنها نداریم. تافته‌های بافته از رنج این جامعه در شخصیت دوازده زن چنان به صراحت تصویر شده که گاه از جسارت بیان آن می‌هراسیم. ساختمانی در خیابان استامبول که دختری دو کلیه خود را برای کار روزانه در آن از کف داده و حالا پول کارکرد او به مرزهای اطراف می‌رود تا دود شود. دختر نقاشی که صاحب یک فرزند است و در کودکی با تحقیر قبیح  ناظم مدرسه به حالی در آمده که هر از گاه غش می‌کند و مادر برای بیماری لاعلاج او اشک می‌ریزد و... . این ها نمونه هایی از رنج های شخصیت های این اثر است که با توجه به زن بودن همه شخصیت ها، می توان گفت «کوکوی کبوتر» نمایشی از پشت صحنه یک جامعه است یعنی جایی که راز خانواده ها امن می ماند و هرگز فاش نمی شود. کوکوی کبوتر افشای این اسرار مگوست.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 18:16  توسط علي قلي پور  | 

 

برخورد جلال آل احمد با کارگردانان و نمايشنامه نويسان عصر خود، شبيه به رفتار پدري روشنفکر با فرزندان خويش است که اين روزها در زميني که به قول او «براي نمايشنامه نويسي فارسي پايکوب نشده» دست به قلم گرفته اند و توپ بازي و بازيگوشي را رها کرده و سر سوداي آن دارند که روزي مثل پدرخود باشند.

دلسوزي ها، وسواس ها و حساسيت هاي پدر روشنفکر گاهي کار را به جايي مي رساند که پدر گوش فرزند را گرفته و گاهي هم چنان زبان به تحسين فرزندي مي گشايد که فرزند بزرگ به فرزند کوچک و کوچک به بزرگ حسادت مي کند.

نقدهايي که آل احمد درباره تئاتر نوشته ماحصل برخوردي حسي از نوع رابطه پدر و فرزندي است که در برخي موارد از ذکر نصيحت مستقيم در پايان نقد هم پرهيز نشده است. به جعفر والي گفته نمايش «چوب به دست هاي ورزيل» را در 50 آبادي اجرا کند؛ به بيضايي نصيحت کرده که انسان متعهد را به تصوير بکشد؛ به رادي ايراد گرفته که چرا تئاتر خود را در سالن ارمني ها اجرا کرده؛ به فرسي هشدار داده که مراقب باشد از مرحله پرت نشود و غيره. در ميان اين نقدها کمتر به اثري برمي خوريم که غير از محتواي اثر نکته ديگري مدنظر آل احمد باشد. البته او پس از ديدن پنج نمايشنامه در تالار سنگلج و اعتراض به اسمي که براي آن تالار انتخاب کرده بودند و ناروا دانستن همکاري صاحب قلم با حکومت، پنج نقد کوتاه درباره اميرارسلان نامدار، چوب به دست هاي ورزيل (ساعدي)، پهلوان اکبر مي ميرد و غروب در درياي غريب و قصه ماه پنهان (بيضايي) و مجموعه ايراني (پرويز صياد) نوشت و در نقد غروب در دياري غريب و قصه ماه پنهان و بيش از آن در مقدمه اين نقدها تاکيد کرد که «من با انديشه کار دارم و با آن که انديشه را براي به عمل درآمدن، به آن جرگه عرضه داشته.» و در جاي ديگر هم باز برگفته خود صحه گذاشت که «تکنيک ربطي به کار من ندارد.» پس بي دليل نبود که در نقد بيضايي بنويسد؛ «گذشته از اينکه اينجا آدميزادها به اندازه کافي قضا و قدري هستند؛ من و تو ديگر نمک اين آش را نيفزاييم.» يا درباره رادي بنويسد؛ «اگر اينها را اصلاح کني، چاپش مي کنيم و فلان قدر هم حق البوقش ...» ولي نکرد. «به کله شقي جواني. که سخت خوشم آمد.»

 

شايد اين چند خط صحه يي باشد براين مدعا که آل احمد در تئاتر به دنبال تئاتر نبود. او به دنبال افکار و انديشه هاي نسل تازه بود؛ نسلي که در نگاه او «بهمن فرسي» نماينده آن بود که درباره آن نوشت؛ «فرسي يک لنگه پا آمده بود وسط گود و تحويلش گرفتيم چون علمی بود در مقابل ملي بازي هاي نصيريان» اما نسلي که آل احمد مي ديد پس از گذشت چند سال نماينده هاي ديگري چون غلامحسين ساعدي داشت که آل احمد درباره او در نقد چوب به دست هاي ورزيل نوشت؛ «من اگر خرقه بخشيدن در عالم قلم رسم بود و اگر لياقت و حق چنين بخششي را مي يافتم خرقه ام را به دوش غلامحسين ساعدي مي افکندم.» اما باز هم افق روشن در برابر آل احمد مي درخشيد که بيضايي با آثار متقدم خود در زمره اميدها بود. حالا با ظهور رادي، بيضايي و ساعدي «بذرهايي در نمايشنامه نويسي يکسره از زمين سبز شده اند.» جلال آل احمد در نقدهاي تئاتر خود هيچ کس را به اندازه ساعدي نستود. عزاداران بيل او را پيش از آنکه مطلب مستقلي درباره آن بنويسد در اشاره يي کوتاه «نمايش» خطاب کرده بود و بعدها در مطلب مفصلي دليل «نمايش» دانستن «عزاداران بيل» را شرح داد که آن هم همراه شدن با نويسنده و رفتن و نشستن دور حوضي بود که روستاييان از زندگي و از واقعيت حرف مي زدند. دليلي که شايد به سختي بتوان امروز آن را براي «نمايش» دانستن يک داستان اقامه کرد. مگر اينکه جلال آل احمد بود. او اجراي «چوب به دست هاي ورزيل» در سنگلج را «کفاره گناهان» اين تئاتر حکومتي تلقي کرد و آن را بهترين اثري دانست که در زندگي ديده است. از ديگر سو سر سازگاري با نمايشنامه نويسان زن نداشت. فريده فرجام و مساله «آزادي زنان» در آثار او را تلاش برای رسیدن به «آزادی های پائین تنه ای» تلقی می کرد و پس از ديدن آثار خجسته کيا، تئاتر بودن آنها را به کل انکار کرد و نوشت؛ «اصلاً نمايش نبود. يک جلسه استماع شعر بود.» تيغ انتقاد او بسيار به سوي عبدالحسين نوشين بود و براي او ظهور رادي، بيضايي و ساعدي پايان «نوشين بازي هاي» تئاتر ايران بود. نقد جلال آل احمد در تئاتر پيشگويي پدر از آينده فرزندان بود. هميشه پدر مي داند که پسر به کدام راه مي رود. پيشگويي آل احمد و نقد تئاتر نوشتن او به اينجا رسيد که حالا از هر کس که بخواهي سه نمايشنامه نويس ايراني نام ببرد بي درنگ اين سه نام را رديف مي کند. اين نام ها نام هايي بودند که آل احمد در برخي موارد مهر تاييد به آنها زد و در همان مقاله کوتاه آنها را بذر زميني دانست که تئاتر را به قول آل احمد از «ملي بازي هاي نصيريان» و «نوشين بازي ها» و «انگري يانگ من بازي هاي فرسي» نجات مي داد. بدين ترتيب نمي توان نقدهاي تئاتر آل احمد و تاثير آن بر ادبيات نمايشي معاصر ايران را ناديده گرفت. گويي که پدر سند سفارش پسران را در سازمان سفارشات، روابط و ضوابط تاريخ ادبيات نمايش معاصر به نام زد!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 13:23  توسط علي قلي پور  | 

 

این نوشته پنجشنبه در ویژه نامه تحلیل خبر روزنامه اعتماد (رویداد) با لحن محافظه کارانه ای که اقتضای حال فعلی روزنامه ها است چاپ شد. اما اینجا نیازی به محافظه کاری نیست:

عاشقان سینه چاک مرده ریگ تئاتر و حامیان اصیل میراث داشته و نداشته فرهنگ و هنر در اولین اقدام فداکارانه خود برای پاسداری از میراث فرهنگی با صدور مانیفست خود در رسانه ها برای نجات جان بی جان مرحوم تئاتر نصر؛ به چنان درجه ای از موفقیت نایل آمدند تا باز هم نقطه درخشانی در کارنامه بی برگ و بار خود به جای گذارند که دست مریزاد گفتن دارد. این وارثان با ایستادن بر ویرانه های تئاتر نصر و هیاهوی بسیار و صدور مانیفست هایی که بوی دلسوزی های متظاهرانه دارد، در اولین اقدام رسمی خود برای احیای این سالن، اولین عاملان سرقت صندلی ها و سقف کاذب تئاتر نصر هستند. لطفا بگذارید تئاتر نصر که نسل امروز خاطره ای از آن ندارد در جای خود بمیرد. اگر هم گمان شما اصرار شدیدی به احیای این سالن دارد، پس لطفا پس از صدور مانیفست، درب این سالن متروک را پشت سر خود ببندید تا موزه شما به وقت افتتاح خالی نباشد! (محض اطلاع: پس از انتشار خبر موزه شدن و تغییر کاربری تئاتر نصر صندلی ها و سقف کاذب آن به سرقت رفت)

اگر قرار به بازسازی تالاری مرده و خالی از هر نوع تئاتر باشد، پس تکلیف تئاتر شهر چیست که محل رفت و آمد، تمرین و اجرای هنرمندان زنده است. تکلیف اداره تئاتر چیست که گروه های تئاتری در اضطراب ریزش ناگهانی سقف تمرین می کنند. متولیان رسمی نوستالژی تئاتر در کسوت هیات احیای تئاتر نصر با کشف این سالن متروک چنان از حال رفته اند که در مصاحبه های خود دم از برچیدن بساط لوستر فروشان لاله زار می زنند. «از حال رفتن» به گذشته چنان شده که آینده لغزان سالن های تمرین اداره تئاتر و در معرض انفجار بودن موتورخانه تئاتر شهر و ایمنی نبودن قلب تئاتر کشور در برابر آتش سوزی فراموش شده است. این جز از حال رفتن و سر مست شدن از چسبیدن به گذشته معنای دیگری برای حال فعلی اهل تئاتر ندارد. تا جان اهل حال ایمن نباشد همان بهتر که گذشته مرده باشد و بی شک تئاتر نصر ایضا.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 13:30  توسط علي قلي پور  | 

بیچاره چخوف راست می گفت که صحنه جایی است که نویسنده را در آن به دار می آویزند. اجرای بد مرزبان هم چیزی مثل دار زدن رادی در سالن اصلی بود. شاید یکی از  دلایل کسالت بار بودن اجرا بازی فرزانه کابلی باشد. به هر حال اجرای چنین متنی به قول فضلا: «جای بسی خرسندی است و امید است که بیشتر باشد و ...»

هادی مرزبان تا به حال نه اثر از اکبر رادی را به صحنه برده است. «لبخند با شکوه آقای گیل» ی که او کارگردانی کرده و حالا هر شب در تالار اصلی تئاتر شهر اجرا می شود پیش از این در سال ۱۳۵۳ به کارگردانی رکن الدین خسروی اجرا شده است.  ما که سال ۵۳ نبودیم که ببنیم. پس این اجرای بد سهم نسل ما از این اثر برجسته است. اما هر چه هم اجرا بد باشد هیچ تماشاگری از ارزش های این نمایشنامه غافل نخواهد ماند.

در اجرای مرزبان بسیاری از ظرایف متن پنهان مانده و گاهی هم برخی کنش های مهم٬ نمایشنامه مبهم اجرا می شوند. اجرای این نمایشنامه بر اساس تجدید چاپ و ویراست دوم رادی از این نمایشنامه است که نشر قطره منتشر کرده است. البته اگر ویراست جدید و قدیم را مقایسه کنید٬ شاید به این نتیجه برسید که در پاره ای موارد اضافات رادی نه تنها به بهبود متن کمکی نکرده٬ بلکه برای برداشتن ابرو موچین به چشم جملات فرو کرده است.

یک نمونه از این موارد طنازی در دیالوگ پردازی ها است. در صحنه ای از نمایش «فخری اعظم» به شوهرش «تجدد» امر می کند  به منزل تلفن زده و جویای احوال فرزندشان پانته آ شود تجدد گوشی به دست همه اوامر همسر را اجرا می کند که در نهایت کنشی کمیک شکل می گیرد:

«فخری اعظم:... بپرس شیرموزشو خورده؟

تجدد:شیرموزشو خورده؟-خورده؟

فخری اعظم: دم کوران نباشه؟

تجدد: دم کوران نباشه؟

فخری اعظم: صفحه مکالمشو گذاشته؟

تجدد: صفحه مکالمشو گذاشته؟

فخری اعظم: هوای اتاق بیست و یک باشه

تجدد: هوای اتاق بیست و یک باشه

فخری اعظم: بیرون رفته؟

تجدد: بیرون رفته؟

فخری اعظم: خیلی خب!

تجدد:  خیلی خب!

فخری اعظم: حالا یه چیزی شد...» (صص ۴۹ و ۵۰)

و بعد تجدد گوشی را می گذارد. رادی در ویراست دوم خواسته که نمک قضیه را بیشتر کند. فخری اعظم می گوید که ساعت چند رفته دبليو. سي و تجدد مي گويد: ساعت ده و اين نگراني مادر را بيشتر مي كند و مي گويد: واي چرا ساعت ده رفته دبليو سي و بعد از تمام شده اين صحنه براي خندادن تماشاگر دوبار ديگر اين شوخي بي مزه را تكرار مي كند. مسئله اينجاست كه نوع كنش كميك فاقد همخواني لازم با كل اثر است. 

نمونه هايي از اين دست در نمايشنامه بسيار است. نمونه ديگر مربوط به يكي از مهمترين صحنه هاي اثر است. داود با وافور از طوطي ازاله بكارت مي كند. اما در اثر اين خود داود است كه اين فعل قبيح را مرتكب مي شود. اين تفاوت معناي ضمني اين كنش را چيزي متفاوت از اثر اصلي به نمايش درآورده است.

به همين دليل و دلايل ديگر لطف تماشاي لبخند با شكوه آقاي گيل به اندازه خواندن متن آن نيست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 21:41  توسط علي قلي پور  |