تبليغاتX
نوای بی نان

نوای بی نان

نام این وبلاگ مدتی"نوای بی نا" بود!

داريوش آشوري

کتاب «زبان باز» براي بسياري از خوانندگان يادآور کتاب «زبان پاک» احمد کسروي است و همانند آن کتاب تلاشي براي يافتن سرچشمه هاي بحرانً زبان فارسي است. حال بيراه نيست اگر بگوئيم که ما حول يک دايره مي چرخيم، گوئي که از روزگار کسروي تاکنون به زباني ناپاک و بسته نوشتيم و خوانديم و با وجود کسروي و آشوري و ديگران باز به همان زبان ناپاک و بسته، مي نويسيم و مي خوانيم. اين يک گفت وگو نيست، از آنجا که هر پرسش با استقلال از پرسش پيشين خود طرح شده و نمي توان در کل اين نوشته که پيش روي شماست موضوعي يکپارچه يافت. اما همه پرسش ها به بهانه انتشار «زبان باز» داريوش آشوري و تجديد چاپ زودهنگام آن پس از گذشت دو ماه از چاپ نخست است.



- هسته بحث کتاب شما براي نوشتن درباره ي بحران زبان فارسي، برخورد سنٌت و مدرنيت است. اين هسته در پوسته اي بسيار چشمگير از نمونه ها و اشاره هاي شما به جزئيات و نکات زبان شناسانه درباره زبان فارسي، در قياس با ديگر زبان هاي جهان و رابطه ي آن با سياست و هويت ايراني قرار گرفته است. اما آنچه کتاب و يا، به بياني بهتر، ديدگاه شما را بکر مي کند، نه بررسي بحران زبان فارسي با مبنا قرار دادن برخورد سنت و مدرنيت، بلکه همان پوسته اي است که از آن گفتيم. بحث سنٌت و مدرنيت در ايران بسيار دراز دامن بوده و فکر روشنفکران ايران از مشروطه تاکنون درگير دوگانه ي سنت و مدرنيت است. نسلي از روشنفکران در پي نفي مدرنيت بود، نسلي به آن ايمان آورد و نسلي ديگر راه چاره را در بازگشت به خويش جست و هر روشنفکري که بحراني در هويت ايراني مي يافت بي درنگ آن را از روياروئي با مدرنيت مي دانست. اما به نظر مي رسد که نسل حاضر مي تواند با يکي ندانستن مدرنيت و منطقه اي جغرافيائي به نام «مغرب زمين» از اين دوگانه فراتر رفته و به جاي گم شدن در برخورد ايران و مدرنيت، مسأله را در افق ديگري ببيند. اما کتاب شما در تحليل بحران زبان فارسي به خوبي بيانگر اين نکته است که هنوز هم در ايران روشنفکري نيست که بتواند بحران هويت، يا بحران فرهنگي و سياسي را جز با مبنا قرار دادن روياروئي ايران و مدرنيت شرح دهد و يا راه حلي براي عبور از بحران پيش نهد. حال پرسش ام اين است که اگر دوگانه ي ايران و مدرنيت- که در کتاب شما مدرنيت و غرب يکي هستند- از بحث شما حذف شود، آيا راهي براي نوشتن از بحران زبان فارسي باقي مي ماند؟ به اعتقاد برخي از متفکران ايراني، هر سرزميني مدرنيت بومي خود را دارد، آيا مي توان با اتکا به آراي آنها مدرنيت و غرب را از هم جدا کرده و به بحث روياروئي ايران و مدرنيت پايان داد؟

درست است که مدرنيت، دست کم در ساحت تکنولوژيک، ديگر يک مسأله ي جهاني ست و هر مردمي و کشوري از راهي به آن نزديک مي شود و پذيراي آن مي شود. ولي، به همين دليل، در هر کشوري، بنا به زمينه ي تاريخي و فرهنگي آن، يک مسأله ي بومي مي شود. در مورد مسأله ي زبان، به هر حال، هر کسي که بخواهد درگير آن از ديدگاه توسعه ي آن شود، ناگزير با مساله ي زبان بومي يا ملي خود رو به روست و بايد بتواند مسأله را در اين زيرمتن طرح کند و راه گشايي هاي فني و واژگاني را نيز با توجه به تاريخً زبان خود، ساختارً زبان شناختي آن، و فضاي فرهنگي خود و پيشينه ي فرهنگي و زباني جامعه ي خود در رابطه با مدرنيت انجام دهد. اگرچه در زمينه هاي توسعه ي اقتصادي و تکنولوژيک امروز مدل هاي آسيايي نيز براي الگوبرداري هستند، اما در زمينه ي زبان همچنان يک زبان غربي، يعني زبان انگليسي ست که پرچمدار توسعه ي زبان در سطح جهان است و مايه ها ي واژگاني و الگوهاي آن را عرضه مي کند. دست کم، در حوزه ي زبان و انديشه مدرنيت و غرب همچنان يکي ست.

-در بخشي از پاسخ خود به «مجلس نقد کتاب زبان باز» نوشتيد؛ «حق شناس گفته است که من راه حلي براي مسائل زبان فارسي پيشنهاد نکرده ام. اما هدف اين کتاب در مرحله ي نخست کند- و- کاو در چه گونگي شکل گيري واژگانً علمي در زبان هاي مدرن است. زيرا من بر آن ام که اگر اين نکته به درستي طرح و فهم شود، از اين کورمال رفتن در زمينه ي زبان نجات پيدا مي کنيم. بر اين اساس مي توان به مسائل زبان فارسي در رابطه با مدرنيت انديشيد. با اين همه، من در مقاله هاي کتاب بازانديشي زبان فارسي و همچنين پيش گفتار پنجاه صفحه اي فرهنگ علوم انساني به راه حل ها در زمينه ي علوم انساني پرداخته ام. در متن آن فرهنگ هم نشان داده ام که براي توسعه ي واژگان علمي فارسي، با توجٌه به روحيه و فرهنگ حاکم بر آن، چه کارها مي توان کرد. بحث گسترده تر در اين باره را در ويرايش دوم اين کتاب خواهم کرد.» با توجه به اين گفته شما، پرسش ام اين است که کدام رسالت روشنفکرانه براي بيرون آمدن از بحران براي شما اهميت بيشتري دارد؛ نوشتن از بحران و بررسي آن در عرصه بحث و نظر، يا نوشتن کتاب هائي مانند فرهنگ علوم انساني که راه حلي درخشان براي مشکل ترم شناسي در زبان فارسي است؟


براي من، چنان که مي دانيد، هر دو جنبه ي مسأله مطرح است، هم نظري و هم عملي. اما من از راه تجربه ي عملي براي بررسي واژگان علوم انساني و چاره جويي براي کم -و- کاستي هاي زبان فارسي در اين زمينه بود که هر چه بيش تر متوجه جنبه ي نظري مسأله و انديشيدن به آن شدم. يعني انديشيدن به اين که، زبان هاي مدرن اروپايي بر چه بنيادي توسعه يافته و مايه ي بي شمار واژگاني براي زبانمايه ي علمي و فلسفي و همه ي زمينه هاي عملي و نظري زندگاني مدرن فراهم مي کنند. به عبارت ديگر، نسبت زبان و مدرنيت چي ست. و آنگاه گرفتاري ها و تنگناهاي زباني مانند فارسي، چه از ديدگاه زبان شناختي چه فرهنگ شناختي، در اين رابطه چي ست. باري، اين تکليف و برنامه اي بوده است که من گام به گام به آن رسيده ام و به گردن گرفته ام. اما ديگران، بر حسب نياز يا توان خود، مي توانند تنها به يک جنبه از آن -بپردازند.

-شما در آغاز کتاب درباره اهميت کار آقاي غلامحسين مصاحب نوشتيد. شخصيتي که نسل جوان ما شناخت چنداني درباره ايشان ندارد. کمي درباره روش ايشان در کار ترم شناسي و تدوين دانشنامه بگوئيد. ديگر اين که چرا ديگران راه ايشان را که به قول شما «انقلابي» و «نوآورانه» بود، ادامه ندادند؟

براي شناخت مصاحب و پهناوري دامنه ي دانشوري او و نوآوري هاي او بايد با دقت و حوصله به دايره المعارف فارسي و همچنين کتاب هاي او در زمينه هاي منطق و رياضيات نگاه کرد. او پايه گذار سبک علمي مدرنً دانشنامه نويسي به فارسي ست. مصاحب روح علمي مدرن و زبان آن را به درستي دريافته بود. او نه تنها به چند- و- چون سبک مقاله نويسي مدرن انديشيد و آن را به فضاي زبان فارسي آورد، که به اهميت اساسي دستگاه هاي ترم شناسي، به عنوان ابزار ضروري انديشه ي علمي، براي همه ي زمينه هاي شناخت پي برده بود و براي آن چاره انديشي روشمندانه کرد. او در دايره المعارف فارسي نه تنها براي فيزيک و شيمي و زمين شناسي، که براي علوم انساني و هنرشناسي و زندگي نامه نويسي هم دستگاهي يکدست و گسترده از مفهوم ها و واژگان فراهم آورد. و اين کاري عظيم و انقلابي در زبان فارسي بود. از جمله روش هاي واژه سازي سيستمانه براي ساختن واژگان علمي را وارد زبان فارسي کرد که هنوز هم پذيرفته نشده است. در دنياي ما بيشينه ي اهل دانش اهل ذوق اند و با فلسفه و ادبيات، يا يکي از اين دو، سر-و-کار دارند و بس. اما مصاحب اهميت بنيادي علم و زبان علمي را براي دنياي مدرن درک کرده بود و با همتي شگفت اين کار را براي زبان فارسي پي ريزي و دنباله گيري کرد. اگرچه، شايد جز همان چند تني که از نزديک با او کار مي کردند کسي معنا و اهميت کار و روش او را درنمي يافت. از جمله، در همان مؤسسه ي انتشارات فرانکلين، که پروژه ي دايره المعارف هم در آن اجرا مي شد، دستگاهً ويراستاري آن- که پايه ي اين فن را در ايران گذاشت- هرگز به اين فکر نيفتاد که از نظر روش و زبان ، و از جمله روش نگارش نام ها در زبان هاي گوناگون- که از نوآوري هاي مصاحب بود- از کار بنيادين او پيروي کند.

مصاحب به خيلي چيزهاي جزئي و کلي براي پايه گذاري دانشنامه نويسي مدرن به فارسي انديشيده بود. از جمله، براي مثال، به چه گونگي نوشتن عدد صفر و فرق آن با درجه ي دما، و همچنين فرق آن با نقطه. براي دايره المعارف حروف تازه اي طراحي کرد که با دقت تمام فاصله ي کلمه ها را نشان مي دهد. دايره المعارف فارسي در آن زمان که هنوز با حروف چيني دستي کار مي شد، هنوز هم چه بسا يک اثر يکتا در رعايت فاصله گذاري کلمه ها ست. براي آن که فرق هاي بنيادي کار مصاحب را با شيوه ي «سنٌتي» اين گونه کار دريابيد، جلد يکم دايره المعارف را بگذاريد، براي مثال، کنار يکي از دفترهاي لغت نامه ي دهخدا يا آنچه تا آن زمان به نام دايره المعارف منتشر شده است. آيا مي دانستيد که «حروف ايرانيک» در تکنولوژي چاپ هم از ابتکارهاي مصاحب است؟ و نام آن هم- به قياس «ايتاليک» در حروف لاتيني- نهاده ي اوست؟

من در ميان علموران يا اهل علم ايراني که شناخته ام، هيچ کس را به باريک بيني و نيز کوشايي و وجدان علمي او نديده ام. مصاحب تجسم کامل فضيلت ها و نيز هنرهاي اهل علم مدرن بود. اگر نسل جوان ما، به گفته ي شما، شناختي از مصاحب ندارد، جاي شگفتي نيست، زيرا نسل پير ما هم چندان از او خبر ندارد. دليل آن هم اين است که ما هنوز به فهم بنيادي از علم مدرن نرسيده ايم و جايگاه آن را در دنياي مدرن نمي شناسيم. از جمله توجه نداريم که فلسفه و ادبيات مدرن هم- که دنياي روشنفکرانه ي ما بسيار به آن دل بسته است و با آن «وîر» مي رود- بر دوش باريک سنجي، سخت کوشي در شناخت، بر بنياد مشاهده و سنجش منطقي و روشمندي بنا شده، که دست آورد علم مدرن است. انقلابي که علم مدرن در نگرش به جهان پديد آورد، زمينه ساز انقلاب در فلسفه و ادبيات و هنر، و تمامي جنبه هاي مادٌي و معنوي زندگاني انساني شد. جهان مدرن جهاني ست نخست بر دوش کوپرنيک و کپلر و گاليله و نيوتون و داروين. اما ما هنوز به دفترهاي شعرمان چسبيده ايم و همگي، اگر شعر هم نگوييم، شاعرايم و هيچ حال -و - حوصله و جديت باريک انديشي علمي را نداريم. بنا بر اين، مصاحب بايد در جهان ما چهره اي ناشناخته باشد. پس، در وصف او، در جهان صوفيانه ي ما، تنها راه اين است که چرخي بزنيم و حق- هويي بکشيم و بگوييم؛ «يک دهن خواهم به پهناي فلک / تا بگويم وصف آن رشک ملک».

اين پرسش ام از کنجکاوي شخصي است؛ نوشتيد که «کار علمي و پژوهشي به عنوان شغل و حرفه و «ممرًٌ عايدي» نه تنها براي من کششي نداشته که از آن بيزار نيز بوده ام.» اما فکر مي کنم تا کار علمي در خدمت معاش پژوهشگر نباشد، به سختي توانائي توليد علم داريم. آيا يکي از مشکلات ما براي حل سازمان يافته مشکلات همين نيست؟

در زمينه هاي بکر داستان اين است که، نخست کساني بايد به کلٌه شان بزند که اين جا مسأله اي هست که بايد به آن انديشيد و گرهي هست که بايد باز کرد. چنين پيشگامي هايي، که راه آن را چه بسا مي بايد به پاي همت و با رنج بسيار و تاب آوردن سختي هاي دور- و - دراز پيمود، در نظر ديگران، تا به جايي نرسيده، مي تواند بي معنا و جنون آميز بيايد يا، چه بسا، حاصل مگالومانيا و ديگر برچسب هاي آسيب شناسي رواني. به ويژه در جامعه اي که در آن کمتر کساني تربيت شده اند، يا خود را تربيت کرده اند، که به چيزي بنيادي و نظري و پژوهشگرانه بينديشند و کاري را، بي چشمداشت مزد و پاداش، سال هاي دراز دنبال کنند. بنا براين، چنين کساني بايد «فداکاري» کنند يا، بهتر است بگوييم، به «جنون» خود وفادار بمانند تا با گذشت زمان شايد ديگران را هم «سرً عقل» بياورند (پارادوکس را که متوجه مي شويد؟) و حالي کنند که اين جا چنين يا چنان مسأله اي هست تا شايد آن ها، چنان که شما مي گوييد، به فکر سازمان دهي و چاره گري جمعي بيفتند. باري، راهي که من رفته ام ناچار جز اين نبوده است.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 14:14  توسط علي قلي پور  | 

این همه زحمت کشیدیم که مردم این کاغذ پاره ما را از گوشه خیابان بردارند و بخوانند٬ اما توقیف شد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 20:5  توسط علي قلي پور  | 

برای غزه

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 11:3  توسط علي قلي پور  | 

پینتر در اجرای نمایشنامه آخرین نوار کراپ نوشته ساموئل بکت

روزی هارولد پینتر نمایشنامه ای را برای اجرا به پیتر هال کارگردان انگلیسی داد و گفت: این نمایشنامه چیزی کم دارد. هال نمایشنامه را بارها خواند و به نظرش بی نقص و کامل رسید. پینتر برای بازنویسی اثر از او وقت خواست. پس از چند روز آمد و گفت که حالا کامل شد: پینتر یک [سکوت] میان دو دیالوگ اضافه کرده بود.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 18:58  توسط علي قلي پور  |