تبليغاتX
نوای بی نان

نوای بی نان

بی‌نوا از نان و خوان آسمان - پیش او ننداخت حق یک استخوان

 

به اعتقادِ «محمد توكلی طرقی» سر آغاز تجدد در ایران بی ارتباط با مقوله بهداشت عمومی نیست. موضوع پیوند تجدد و آشنائی مردم با بهداشت عمومی به جای خود تامل برانگیز، و بر خلاف ظاهر غلط انداز آن بسیار هم فاضلانه است. آنچه كه امروز مرا به یاد این گفته توكلی طرقی انداخت، دیدن نشریه‌ای بود كه به دفتر روزنامه ارسال شد. موضوع ویژنامه بیست و یكمین شماره از هشتمین سال انتشار مجله پیك سبز محله «دغدغه توالت» بود. هیچ هم خنده‌دار نیست!

حال كه مدرنیته ایرانی با تاخیری مدام همراه است، انتشار یك ویژه‌نامه جسورانه درباره توالت، در جای خود اتفاق بس مباركی است. بنده كه خود را مفتخر به كشف این نشریه می‌دانم، كله صبح به همه عوامل انتشار این نشریه تبریك گفته و معتقدم كه انتشار خبر این نشریه حتی از خبر عبور مترو از زیر یا روی تئاتر شهر هم مهمتر است. چون به هر حال تئاتر نیاز اولیه ما نیست و نخواهد بود.

«مهدی سلیمانی روزبهانی» سردبیر این نشریه با جستار كوتاهی در آغاز این ویژه‌نامه تاكید كرده است: «باید بپذیریم كه بخشی از عمر ما در توالت‌ها سپری می‌شود به همین دلیل نیاز داریم كه وضعیت توالت‌هایمان را بهبود ببخشیم. این امر با تغییر ذهنیت مردم و مدیران شهری در خصوص مقوله‌ای به نام توالت صورت خواهد گرفت.» اما غور در این موضوع  فراموش شده به همین یادداشت ختم نمی‌شود، مطلب بعدی گزارشی از كلكسیون آفتابه‌ هنرمندِ مجسمه‌سازی به نام «ناصر هوشمند وزیری» است. بلافاصله پس از این، گفتگو با شهروندی را می‌خوانیم كه «دغدغه توالت عمومی» دارد؛ سپس گفتگوئی صمیمی و كوتاه و خواندنی با یك نگهبان توالت آمده كه در برگیرنده نكاتی آموزشی هم هست. «تاریخچه كاغذ توالت»، مسئله غامض «توالت‌های بین راهی»، «سازمان جهانی توالت» و روز جهانیِ آن و نوع فضائی آن، مطالب دیگر این ویژه‌نامه دوازده صفحه‌ای هستند.

در پایان باید اعتراف كنم كه غرض و مرضی در معرفی این نشریه نداشتم، اما بی تردید باید گفت كه پرداختن به موضوع بهداشت عمومی و تلاش برای فهمِ اهمیتِ آن برای ما، گام‌ مهمی در ساحت فرهنگ است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 17:40  توسط علي قلي پور  | 

  • پلکان

 آخرین نمایشنامه ای که تا امروز از اکبر رادی به صحنه آمده، «پلکان» است که چندی پیش یک گروه تئاتر نابینا به مدت پنج شب آن را در فرهنگسرای ارسباران اجرا کردند. پرده اول نمایش روی صحنه اجرا نمی شد. بازیگران متن را روخوانی کرده و از پیش ضبط کرده بودند. سالن تاریک بود و روی پرده انتهای صحنه، عکس های بازیگران نابینا را در ژست های مربوط به آن صحنه می دیدیم. نمایشنامه ضبط شده از بلندگوهای سالن پخش می شد و عکس ها یکی پس از دیگری روی پرده می آمدند. پرده دوم اما طور دیگری بود، صحنه، با تخت و یک منقل و یک میز، قهوه خانه را تداعی می کرد. بازیگران نابینا و کم بینای این اجرا با احتیاط از این سوی صحنه به سوی دیگر می رفتند، آنها دست های خود را کمی جلوتر از بدن نگاه می داشتند که هنگام عبور از عرض صحنه به میز قرار گرفته در مرکز سن برخورد نکنند. بازیگران متن و صحنه و جای اسباب صحنه را از بر کرده بودند. حال شنیدن کلمات ساخته و پرداخته اکبر رادی شکل در شکلی بدیع عرضه می شد، رادیِ آنها رنگ و بوی دیگری داشت. آنها گام های پر از تردید خود را از این سو به آن سوی صحنه می شمردند، گوئی که سراپا چشم بودند و بهتر از هر بینائی، شاهد حضور خود در قهوه خانه ذهن رادی بودند. شاید این پرسش برای بسیاری از تماشاگران این اجرا پیش آمده باشد که تئاتر، به عنوان هنری بصری، برای آنها چه معنائی دارد؟ آنها که تا به حال تئاتر ندیدند چه ذهنیت و تصوری نسبت به صحنه، نمایش و اجرا دارند؟ پاسخ به این پرسش هر چه هست از آن می گذریم، بحث این است که فضای حاکم بر این اجرا با چنان صمیمیتی همراه بود که شاید نظیر آن در سالن های محدود حرفه ای تئاتر ما هر گز یافت نشود، هر چند که عوامل بینای این گروه بوی «تئاتر شهر» و رفتارهای متظاهرانه و به خیال خود هنرمندانه می دادند. تماشاگر اجرای «پلکان» اگر از همه ویژگی های اجرا صرف نظر می کرد، دست کم می توانست با خود بگوید، تنها شنیدن دیالوگ های نمایشنامه رادی کافی است که بگوئیم او در نوشتن به زبان محاوره بی شک یک نابغه است.

  • شب روی سنگفرش خیس

پیش از این اجرا، در بیست و ششمین جشنواره تئاتر فجر، گروهی از شهرستان رشت با نمایشنامه «شب روی سنگفرش خیس» به تهران آمدند. هنگام اجرای این نمایش در تالار محراب رادی نبود. صحنه که روشن می شد، قرار بود که تماشاگر خانه ای مجلل ببیند، اما نا گفته در می یافتید که از فرط کمبود امکانات، دکور نه شبیه به یک خانه آبرومند، که بیشتر شبیه به یک سمساری پر از لوازم کهنه بود. در مرکز صحنه عکسی خوب و بزرگ از رادی در قاب جای گرفته بود. بازیگران همه همشهریان رادی بودند، گروهی شهرستانی که همیشه از تبعیض ها و بی بودجه ماندن های آنها می شنویم. در اجرای آنها تلاش برای صحیح به صحنه بردن متن را می دیدیم. بسیاری از صحنه های نمایش به خوب اجرا شدند اما صحنه هائی هم که روح متن را منعکس نمی کرد، در این اجرا کم نبود. حال اگر تماشاگری بدون خواندن متن شاهد این اجرا بود، با همه کاستی های آن توانائی نشستن و تنها گوش سپردن به متن را داشت. اگر چیزی در اجرا نمی یافت، دست کم نمی توانست منکر زیبائی جملات محکم و صیقل یافته او شود که از زبان یک استاد دانشگاه و یا یک دانشجوی ادیب می شنید. اگر تا به حال فقط یک بار نمایشنامه «شب روی سنگفرش خیس» را خواندیم و یا اجرای خوب یا بدی از آن دیدیم، بد نیست که بار دیگر آن را از آغاز تا پایان بخوانیم، اما این برا با این نیت که ببینیم، رادی با زبان چه کرده است. یک استاد ادبیات دانشگاه، یک دانشجوی نخبه، یک استاد ادبیات نوان به نرخ روز خور. این سه سنخ، که همه ماحصل دوران کوتاه تدریس رادی در دانشگاه هستند، هر یک به گونه ای از زبان فارسی بهره می گیرند. جملات حکیمانه استاد متواضع دانشگاه با چاشنی نظم و نثری همراه است که رادی خوب می شناخت. تملق های استاد نان به نرخ روز خور دانشگاه هم بدون این چاشنی ها و طنازی ها نبود، اما گفته های او گوئی که جز یاوه بافی های دروغین نیستند. شاید این بحث بدیهی به نظر آید، اما این کار مشکلی است که از یک قشر کاملا مشابه در ظاهر، سه شخصیت با سه ادبیات متفاوت خلق کنیم. مرز میان این دو گونه ادیب بسیار حساس است، وقتی که در این میان سر و رویِ یک دانشجوی نخبه ادبیات هم پیدا شود، نوشتن دیالوگ ها از این هم سخت تر خواهد شد. در این اجرا هم تماشاگر می توانست چشم های خود را ببندد و به جادوی کلام شخصیت ها گوش دهد.

  • لبخند با شکوه آقای گیل

هنگامی که هادی مرزبان نمایش «لبخند با شکوه آقای گیل» را به صحنه برد، رادی هنوز در قید حیات بود. تا جائی که می دانم، سه اثر آخری که تا امروز از رادی به صحنه رفتند، به ترتیب «پلکان»، «شب روی سنگفرش خیس» و «لبخند با شکوه آقای گیل» است. نیاز به تعلیق برای تحلیل نیست، پس بهتر است حرف آخر را همین اول بزنم که این نمایش هم چشم بسته شنیدنی است، اغلب نمایشنامه های رادی چشم بسته شنیدنی هستند. حال چه کارگردان آن از چهارچوب تنگ  تئاتر حرفه ای آمده باشد، و چه از حاشیه ای ترین محیط تئاتر کشور. بیراه نیست که بگوئیم برای همه آنها، از هر جا، رادی دفینه زبان فارسی است. رادی یک بنا، یک معماری است. عجیب است که چرا در کتاب های درسی محض اطلاع دانش آموزان از چیزی به نام «ادبیات نمایش ایران» یک قطعه از نمایشنامه های رادی نیامده، بدون شک مولفان محترم کتب درسی از وجود چنین آثاری بی اطلاع هستند، بد نیست که اگر در اطراف خود کسی را دست اندر کار تالیف کتب درسی سراغ داریم، چند نمایشنامه از اکبر رادی را به رسم هدیه تقدیم کنیم تا بلکه فرجی شد و جائی هم برای ادبیات نمایش در کتاب های درسی باز شد. جبران این بی توجهی در کنار هزاران بی تفاوتی دیگر باشد برای یوتوپیائی که در ذهن داریم. یوتوپیائی که در آن همه بینندگان سریال های صد تا یک غاز تلویزیون، وقتی را هم به تماشای یک اجرای خوب از «لبخند با شکوه آقای گیل» اختصاص می دهند. این دومین ظرفیت رادی است. در یوتوپیای ما سالنی هست که بازیگران و کارگردانان قدر تئاتر سالانه یکی از نمایشنامه های رادی را به صحنه می برند و تماشاگرانی که از سریال های توهین آمیز تلویزیون خسته شده اند، روزی را به تماشای تئاتر و دیدن نمایشنامه رادی اختصاص می دهند. در کتاب فارسیِ دبیرستانِ یوتوپیای ما درسی درباره اکبر رادی هست، تا بچه های ما بدانند ادبیات نمایش چیست. این تنها دو نمونه کوچک از کمالات یوتوپیای ماست که به فراخور بحث آمد. غرض این بود که بگوئیم اکبر رادی ظرفیت ها و امکانات بسیاری برای ما یوتوپیائی ها دارد، حال چه بخواهیم از آن در جریان غیر رسمی و غیر حرفه ای تئاتر بهره گیریم، همانند اجرای نابینایان؛ و چه بخواهیم تنور تئاتر حرفه ای را گرم کنیم. در کنار این موارد او نمونه و مثال ارزنده ای در ادبیات معاصر فارسی هم هست. پس چه بهتر که به جای بزرگداشت ها و مراسم خاطره پراکنی، مولفان کتب درسی را به مطالعه بیشتر دعوت کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 15:0  توسط علي قلي پور  |