تبليغاتX
نوای بی نان

نوای بی نان

نام این وبلاگ مدتی"نوای بی نا" بود!

حدود ساعت 12 ظهر، میدان ونك، كنار دكان چرم مشهد.

مردی که عکس او را می بینید معتاد نیست. عکس را به هر کس که نشان دادم گفت: معتاد است؟ و پاسخ من با یقین «نه» بود.

او چند روز پیش تعدادی از وسایل خانه خود را  روی پرچم ایران گذاشته و در میدان ونک می فروخت: یک کاسه٬ یک عروسک کوچک٬ سه دیس٬ یک نمکدان٬ یک رنده٬ گلدانی کوچک و پرچم ایران. این ها همه آن اشیاء بی مشتری او بودند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 18:49  توسط علي قلي پور  | 

  

چند روز پیش چند اتوبوس های آلبالوئی رنگی در خط آزادی - امام حسین دیدم. با ربان هائی که شهرداری روی آنها نصب کرده بود. جمله ای هم کنار ربان ها نوشته شده بود: هدیه شهرداری به مردم ایران. بیچاره مردم ایران! این اتوبوس و صد اتوبوس دیگر هم که وارد کنید وظیفه شماست. چطور به خود اجازه می دهید که انجام وظیفه خود را با عنوان هدیه به مردم بچپانید؟ می دانم که صدای من از همین وبلاگ فقط تا پیش چند تن از دوستانم خواهد رسید٬ اما اگر نمی گفتم می ترکیدم. از این گذشته در خبرها خواندم که دولت هم به این اقدام مهرورزانه شهرداری ایراد گرفته و گفته که ما این پول را دادیم و شما می خواهید به اسم خود تمام کنید؟! این هدیه چیزی جز دشنامی وقیح نیست. ما ملت بیچاره چند اتوبوس صدقه گرفتیم. مبارکمان باشد! شاد باشیم و گستاخی نکنیم. پس بدانیم که همه این مردمداری های متظاهرانه آنها لطفی است که در حق ملت می کنند و اگر نه آنها میلی هم به انجام وظیفه خود ندارند. پس هنگام سوار شدن و پیاده شدن از این اتوبوس های چندش آور حتما تشکر کنید. این اتوبوس ها برای انجام وظیفه نیامدند. آنها آمدند تا بفهمیم چقدر برای مهمترین نهاد شهر خود کوچک هستیم و  چقدر خرج اضافه روی دست آنها می گذاریم. چقدر هدیه خوب است! خیلی از لطف شما ممنونیم. دست شما درد نکند که مسئولیت٬ تعهد و وظیفه خود را برای ما به ارمغان آوردید.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 13:39  توسط علي قلي پور  | 

 

آن كسی كه ژست ایستادن او از همه ضایع‌تر است، منم!

۱

 جایزه گرفتم! برای گفتگوئی با بهرام بیضائی درباره افرا. به مهدی میرمحمدی تقدیم کردم. چون در مراسم جشن سالانه‌ي انجمن منتقدان و نويسندگان خانه‌ي تئاتر  هیچ کس هیچ نامی از او نبرد. در صورتی که او فعال ترین روزنامه نگار تئاتر در دو سال اخیر بوده است. تصمیم گرفتم بالای سن جایزه را به مهدی بدهم. ناگفته نماند کمی تمرین کردیم و بعد دستپاچه بالای سن رفتم. با افشین خورشید باختری٬ اسدالله امرائی٬ فرهاد آئیش و دیگران دست دادم و کنار مائده طهماسبی ایستادم و گفتم: روزی که برای گفتگو به منزل آقای بیضائی رفتم یک نفر به مدت یک ساعت در برف ایستاده بود تا نوار مصاحبه را از من بگیرد و به روزنامه ببرد٬ به دلیل برف سنگین هیچ آژانسی ماشین نداشت. بهرام بیضائی هفته گذشته به خاطر حذف یک سطر از یادداشت خود درباره مرحوم اکبر رادی در روزنامه اعتماد٬ بسیار ناراحت بود و او که در برف ایستاده بود خجالت می کشید که بار دیگر بیضائی را ببیند. حالا بی انصافی است اگر جایزه خود را به او تقدیم نکنم: مهدی میرمحمدی.  روحش شاد

۲

این چندباری كه جایزه گرفتم همیشه بعد از مراسم حس بدی داشتم٬ چون جعبه جایزه را كه باز می‌كردم و چشمم به سكه‌ی طلا می‌افتاد٬ به خود می‌گفتم: مثل شعرای كهن شدم كه در مدح پادشاه شعر می سرودند و سكه‌های طلا را در حین دست‌بوسی شاه صله می‌گرفتند. مدام از خود می‌پرسیدم این سكه‌ی طلا پاداش كدام قلم به مزدی من است؟؟!! فكر می‌كردم كه قطعا باید ایرادی باید در كارم باشد كه یك نهاد رسمی به من جایزه بدهد. در خانه هم وقتی پدر و مادر و همسر و بقیه تبریك می‌گفتند عصبانی می‌شدم. می‌ترسیدم جزئی از سیستم شده باشم. چون آنها با این كار به نوعی مرا پذیرفته بودند و مثل شاعرای كهن سكه‌ای طلا صله داده بودند. اما جایزه مراسم انجمن منتقدان و نويسندگان خانه‌ي تئاتر سكه نبود٬ خیلی خوشحال شدم. جایزه یك گلیم بود و چند كتاب.

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 16:23  توسط علي قلي پور  |