
۱
جایزه گرفتم! برای گفتگوئی با بهرام بیضائی درباره افرا. به مهدی میرمحمدی تقدیم کردم. چون در مراسم جشن سالانهي انجمن منتقدان و نويسندگان خانهي تئاتر هیچ کس هیچ نامی از او نبرد. در صورتی که او فعال ترین روزنامه نگار تئاتر در دو سال اخیر بوده است. تصمیم گرفتم بالای سن جایزه را به مهدی بدهم. ناگفته نماند کمی تمرین کردیم و بعد دستپاچه بالای سن رفتم. با افشین خورشید باختری٬ اسدالله امرائی٬ فرهاد آئیش و دیگران دست دادم و کنار مائده طهماسبی ایستادم و گفتم: روزی که برای گفتگو به منزل آقای بیضائی رفتم یک نفر به مدت یک ساعت در برف ایستاده بود تا نوار مصاحبه را از من بگیرد و به روزنامه ببرد٬ به دلیل برف سنگین هیچ آژانسی ماشین نداشت. بهرام بیضائی هفته گذشته به خاطر حذف یک سطر از یادداشت خود درباره مرحوم اکبر رادی در روزنامه اعتماد٬ بسیار ناراحت بود و او که در برف ایستاده بود خجالت می کشید که بار دیگر بیضائی را ببیند. حالا بی انصافی است اگر جایزه خود را به او تقدیم نکنم: مهدی میرمحمدی. روحش شاد 
۲
این چندباری كه جایزه گرفتم همیشه بعد از مراسم حس بدی داشتم٬ چون جعبه جایزه را كه باز میكردم و چشمم به سكهی طلا میافتاد٬ به خود میگفتم: مثل شعرای كهن شدم كه در مدح پادشاه شعر می سرودند و سكههای طلا را در حین دستبوسی شاه صله میگرفتند. مدام از خود میپرسیدم این سكهی طلا پاداش كدام قلم به مزدی من است؟؟!! فكر میكردم كه قطعا باید ایرادی باید در كارم باشد كه یك نهاد رسمی به من جایزه بدهد. در خانه هم وقتی پدر و مادر و همسر و بقیه تبریك میگفتند عصبانی میشدم. میترسیدم جزئی از سیستم شده باشم. چون آنها با این كار به نوعی مرا پذیرفته بودند و مثل شاعرای كهن سكهای طلا صله داده بودند. اما جایزه مراسم انجمن منتقدان و نويسندگان خانهي تئاتر سكه نبود٬ خیلی خوشحال شدم. جایزه یك گلیم بود و چند كتاب.