تبليغاتX
نوای بی نان

نوای بی نان

نام این وبلاگ مدتی"نوای بی نا" بود!

 گفتگوی من با بهرام بیضائی به مناسبت اجرای نمایش "افرا یا روز می‌گذرد" چاپ شد. بالاخره بیضائی را به گفتگو راضی كردم. اما فقط یك ساعت فرصت داشتم تا پرسش‌هائی كه بیش از یك ساعت زمان می‌خواست با در میان بگذارم. از در پاركینگ دفتر كار خود  كه با ۲۰۶ مشكی خود وارد شد به این نتیجه رسید كه باید دنده عقب بیرون برود و گفت:"دنده عقب كه سخت است" دقایقی در پاركینگ تنگ عقب و جلو كرد تا توانست جلوی ماشین را رو به در بگذارد. در این فاصله رفتم و در را بستم. بیضائی هنگام صحبت هرگز لبخند نمی زند. اما شما در این لبخند نزدن هیچ نشانه‌ای از بد اخلاقی نمی بینید. اما خیلی زود می فهمید كه باید به شدت مراقب رفتار خود باشید. شاید او از آن دسته آدم‌ها است كه از كلمه "ببخشید" متنفر است. در راه كه می آمدیم مهدی میرمحمدی گفت :"گل بخریم؟" دیدم پیشنهاد بدی نداده. خودش رفت و یك گل سرخ خرید. مدام به خودم و گاهی به مهدی می‌گفتم اگر بیضائی كمی لبخند روی صورتش باشد به او می‌گویم: آهسته با گل سرخ آمدم. گل سرخ را كه دادم. تشكر كرد و گفت: چه عجیب. اگر لبخند می‌زد قطعا می‌پرسیدم : " یعنی چی چه عجیب" بیضائی به شدت حساس است. به همین علت در معاشرت با او مدام به خود فكر می‌كنید. به اینكه مبادا طرز نشستن، حرف زدن، حتی نفس كشیدن شما مزاحمتی برای استاد باشد!! بیضائی به همه حرف‌های شما گوش نمی كند. به همه سئوالات شما هم پاسخ نمی دهد. آنچه به بقیه روزنامه ها گفته به شما هم می گوید. فی الحال از این مصاحبه راضی نیستم. چون وقت برای پرسیدن همه آنچه می خواستم نبود. از این مصاحبه نتیجه گرفتم که هیچ کار ارزشمندی را نباید به هدف چاپ در روزنامه انجام داد چون نتیجه آن در نهایت اخته شدن و ابتر ماندن موضوع است. اما از دوستم مهدی میرمحمدی که صادقانه فرصت این مصاحبه را به من داد بی اندازه متشکرم.

این لینک بخش اول:

http://www.etemaad.com/Released/86-10-22/247.htm

این هم بخش دوم:

http://www.etemaad.com/Released/86-10-23/247.htm

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 20:10  توسط علي قلي پور  | 

 نويسندگان ميان‌مايه و هرازگاه بي‌مايه‌ بسياري ديده‌ايم كه از اين داستان شهره نمايشنامه ساختند. از بازمانده اسناد و قول كساني هم كه پيش از ظهور پديده تلويزيون در قيد حيات بودند مي‌دانيم كه نقل اين داستان از زبان نقالان هم هواخواه بسيار داشته است. امروز هم اگر در كوي و خيابان از هر شهروندي شرح ماجراي رستم و سهراب را بجوئي، اگرهم هيچ نداند، دست كم از دردناك‌ترين فراز آن آگاه است كه همان داستان پدري است رستم نام، كه نادانسته و ناخواسته پهلوي فرزند خود سهراب را مي‌درد.

در لحظات آغازين «سهراب كشي» يكي از هنگامه داران خطاب به «برخوانان»، مي‌پرسد:«اين داستان را صد بار گفته‌اند؛ مي‌توان چنان گفت كه كسي نشنيده؟» حال ما در مقام خواننده اين «بازي نامه‌ي برخوانان»(1) با گامي بلند به پايان اثر مي‌پريم و در اوج نا باوري مي‌بينيم كه تهمينه با اداي خطابه‌اي طولاني پس از مرگ سهراب دشنه‌اي را يكباره به خود مي‌زند و خودكشي مي‌كند!

در مرام شاهنامه بر خلاف روايات بسيار از گونه‌هاي متعدد و متنوع «ديگركشي»، خودكشي شخصيت‌ها‌ چندان شايع نيست. يك بار در داستان رستم و سهراب، رستم قصد خودكشي دارد كه جنگاوران ديگر مانع او مي‌شوند. ديگر بار «جريره» مادر «فرود»، پس از مرگ فرزند خود كنار نعش او با دشنه‌اي شكم خود را مي‌درد و اين تنها خودكشي يك مادر در سوگ فرزند در شاهنامه فردوسي است. در همين ماجراي كشته شدن «فرود» به دست «رهام» همه ياران او با پريدن از بالاي دژي خودكشي مي‌كنند.  آن هم بنا به وصيت «فرود» كه تدبير كرده بود با خودكشي سپاهيان هيچ يك از آنها در چنگ دشمن اسير نخواهد شد. مورد ديگر «شيرين» است كه با ديدن جسد پرويز زهر هلاهل مي خورد و مي‌ميرد. انگيزه اين سه نوع خودكشي با ديگري متفاوت است. شيرين با ديدن شوي مرده خود زهر مي‌خورد، ياران فرود براي رستن از دشمن وعمل به وصيت سردار خود از دژ مي‌پرند و در برابر ديدگان جريره پسر جان مي‌دهد و مادر هم با دشنه‌اي خود را خلاص مي‌كند. در سهراب كشي كه آن هم روايتي شاعرانه از داستان رستم و سهراب است تهمينه پس از يك سوگواري طولاني در غم از دست دادن پسر و برادرش «ژنده‌رزم» كه رستم ندانسته او را هم هلاك كرده - ژنده‌رزم مي‌خواسته او را آگاه كند كه سهراب پسر توست، اما رستم به خيال اينكه صداي دشمن است كه او را مي‌خواند با مشتي ژنده‌رزم را از پاي در مي‌آورد – با همان دشنه كه رستم به پهلوي سهراب زده خودكشي مي‌كند. اين صحنه غير منتظره در پايان نمايشنامه ركود و سكون كل اثر را در هم مي‌ريزد. پرداخت داستان و سير وقايع نمايشنامه، اگر كه جادوي كلام و زبان قدرتمند و پاكيزه بيضائي را از اثر حذف كنيم، «سهراب كشي» چيزي جز يك روايت كش‌دار و كسالت‌بار نخواهد بود. نمونه آن همان تك گوئي تهمينه با زنان سمنگان است. اين تك گوئي كه با همسرائي و دم دادن زنان سوگوار سمنگان همراه است به لحاظ روائي در برگيرنده هيچ نكته تازه‌اي براي مخاطب نيست، جز همان خودكشي تهمينه در پايان. تهمينه در مرثيه‌سرائي براي سهراب سيلابي روان از كلمات شاعرانه را بر زبان خود جاري مي‌كند كه بدون شك شنيدن آنها براي هر مخاطبي گوش نواز خواهد بود. زبان نمايشنامه برخلاف آثار ديگر بيضائي كه در غالب برخواني نوشته، نظير «كارنامه بندار بيدخش» ساده‌تر است و پيچيدگي بيجائي ندارد تا مخاطب در ميان كلماتي نا آشنا كه فهم معني آنها نياز به مراجعه پياپي به فرهنگ لغات دارد، سر درگم شود. مرثيه سرائي در سوگ پهلوانان در شاهنامه فردوسي يكي از خواندني ترين اشعار در زبان فارسي است. بيضائي تلاش كرده در اين نمايشنامه كه حجم بسياري از آن مرثيه‌سرائي بر مرگ سهراب است با زبان و روايتي تازه با همان خواندني‌ترين اشعار شاهنامه منطبق شود و زبان را در همان شكلي به كار گيرد كه در گذشته براي متاثر كردن مخاطب آن روزگار به كار مي‌آمد.

اگر كل شاهنامه فردوسي را به عنوان يك اثر واحد در نظر گيريم به رواياتي بر مي‌خوريم كه در داستان‌هاي شاهنامه كم و بيش شبيه به هم هستند. بدين ترتيب چهارچوب اخلاقي و رفتاري پهلواني چون رستم در داستان‌ها مختلف شاهنامه براي هر خواننده‌اي تصويري آرماني از پهلواني را ترسيم مي‌كند كه منش و خصال نيك او و نيروي ماوراءالطبيعه‌اي كه دارد، در هر فرصت از سر تا پا توصيف مي‌شود و هر بار به گونه‌اي متفاوت از پيش. رستمي كه در اين نمايشنامه ترسيم شده جدا از زبان تازه‌اي كه به آن سخن مي‌گويد چندان تفاوتي با رستم شاهنامه ندارد. اما از حشو پيراسته شده و به عنوان مثال تاكيدي پر رنگ بر يل بودن او نيست. رستم در «سهراب كشي» نا توان از يك استدلال قدرتمند در برابر كاووس شاه است. كاووس شاه سهراب را دشمن ايران مي‌داند و گرد آفريد را براي يافتن نوشدارو به بيراه راهنمائي مي‌كند و شاهين را به سوي ديگري كه هيچ نوشداروئي از آن به دست نمي‌آيد. اما رستم دستان مدام ناله مي‌كند و از اين سوي صحنه به آن سوي صحنه مي‌رود. كار او تنها مرثيه‌سرائي بر مرگ سهراب است او در جدال لفظي با كاووس شاه هم كه سهراب را دشمن ايران مي‌داند، شكست خورده است. او در پايان مي‌گويد:«پدرت جز دشنه‌اي در دست ايشان نبود» 

از سوي ديگر در «سهراب كشي» جدا از اين بعد ادبي به ظرافت‌ها، ظرفيت‌ها و پيشنهادات اجرائي موجود در يك نمايشنامه هم بر مي‌خوريم. از آنجا كه در پاره‌اي موارد به نظر مي‌رسد كه نويسنده تلاش داشته تا اين نمايشنامه قراردادهاي نمايشي خاص خود را داشته و به مرور تماشاگر را هم با آن عجين كند. اين قراردادها گاه در شرح صحنه‌ها آمده شيوه اجرائي خاص خود را به خواننده و يا كارگرداني كه قصد خطر كردن و اجراي اثر را دارد، پيشنهاد مي‌دهد. در بسياري موارد قراردادهاي موجود در نمايشنامه متاثر از تعزيه است. البته همين نسخه خواني و يا برخواني بازيگران كه بيضائي در نخستين شرح صحنه مي‌نويسد:«سخنان مي‌تواند همه از رو خوانده شود.» صحه‌اي بر اين مدعا است. و نمونه ديگر كاووس است كه پس از مرگ سهراب فرياد مي‌زند:«شهرياري خريدم به هزار نفرين!» و بعد او هم جامه و تاج شاهي به زمين مي‌اندازد و بر مرگ سهراب مويه مي‌كند و خاك بر سر مي‌ريزد.

 آنچه تحت عنوان «سهراب كشي» منتشر شده با توجه به اين نكته و برخي عناصر كه با تكرار به قراردادهاي نمايشنامه تبديل مي‌شوند، نمايشنامه‌اي است كه تا نيمه كارگرداني هم شده و پيشنهادات اوليه براي اجرا را هم در خود قرار داده است. نظير اين قراردادها چوب به هم كوبيدن تهمينه در مرثيه‌سرائي، ته نيزه بر زمين كوبيده سپاهيان و ... است.

_____________________________________

 

1- زير عنوان نمايشنامه چنين آمده است.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 14:37  توسط علي قلي پور  | 

 

«سمفوني نا كوك» پيام اميد بخشي براي تئاتر ما ندارد. البته مبرهن است كه مي‌دانيم هرگز هم قرار بر این نيست که هر اثري پيامي داشته باشد و تماشاگر را با دست پر روانه كند. اما سياق متفاوت آتيلا پسياني در اين سمفوني به حق ناكوك با توجه كارهاي پيشين گروه «بازي» شايد جمعي از مخاطبان را به طرح اين پرسش وا دارد كه سر انجام غرض چه بود و یا اینکه آیا غرضی در میان بود یا نه.

نکته دیگر که دال بر پیام ناامیدانه اثر باشد این است که چگونه عرصه چنان تنگ مي‌شود كه يك گروه نام‌آشناي «حرفه‌اي» در «تئاتر تجربي»، (كه همنشيني اين دو واژه نيز در نوع خود كمي ناكوك است!) موضوع اثر خود را در محدوده كوچكي مانند اجراي تئاتر در يك جشنواره قرار مي‌دهد و بي پروا به انتقاد از  موانع عرضه تئاتر در كشور مي‌پردازد. اینجاست که باید گفت مگر قحط قصه آمده یا قافیه به چنان به تنگ آمده. پس از پايان اولين اجراي «سمفوني ناكوك» آتيلا پسياني كه سال‌هاست هرگز به سئوالات خبرنگاران و منتقدان پاسخ نداده، در مقابل تماشاگران و اصحاب رسانه‌ها نشست و گفت كه آمده تا به سئوالات پاسخ دهد. حضار كه نمي دانستند چه بايد بپرسند و شايد هنوز دليل اين اقدام پسياني را در نيافته بودند كمي هاج و واج نشستند و پسياني هم  تشكر كرد و گفت: «اگر سئوالي نيست من مي روم.» پس آماده رفتن شد. اما به در خواست مجري مجرب ماجرا دوباره نشست و من با اضطراب اینکه پسیانی مسخره ام کند٬ پرسیدم : آيا اين يك اعتراض بود؟ از آنجا كه معمولا گروهاي دانشجوئي سعي در ابراز نا رضايتي و اعتراض به ساختاري دارند كه به زعم خودشان مدام در جهت حذف آنها گام برداشته و حالا كه فرصتي يافته‌اند با تمام قوا اعتراض خواهند كرد، آن هم نوعي از  اعتراض كه معمولا ماحصل حسرت گروه‌هاي دانشجوئي براي ورود به قلب تئاتر  كشور است. بعيد به نظر مي‌رسد گروهي كه دست كم در سال يك كار و گاهي هم در يك سال چند كار ارائه مي‌كند، چنان لب به انتقاد گشايد كه گوئي همواره در حاشيه بوده و حالا كه فرصت به صحنه آمدن داشته همه تلاش خود را صرف تاختن به نهادي مي‌كند كه تا امروز سد عرضه محصول اين گروه دانشجوئي بوده است! بزرگان تئاتر ما معمولا روش و امكانات ديگري براي بروز اعتراض خود دارند. آنها مي‌توانند با يك مصاحبه مطبوعاتي همه اعتراض خود را به گوش مسئولان برسانند. چنان كه گاه صفحات و ستون‌هاي مربوط به تئاتر در مطبوعات بدل به كارزاري مي‌شود كه در آن به اصطلاح حق مي‌خواهند و سر انجام حق‌السكوت جل‌پاره‌اي است كه ستر عورت بی شرم اين هياهو مي‌كند. اما آتيلا پسياني  با اين اجرا بر خلاف قاعده بازي عمل كرد. پس بيراه نيست كه از قاعده مستثني شود. او از رسانه خود با مخاطبان خود حرف زد و ارتباط برقرار کرد. تئاتر رسانه و تریبونی برای اعتراض به وضع موجود شد. تئاتر براي كسي كه هرگز در رسانه‌های دیگر حضوری دو سويه (به صورت گفت و شنود) نداشته، به صورت کانالی در آمد تا توجه مخاطب را به موانع پیش روی ارائه محصولات یک گروه نا آشنا جلب کند. شگردي كه معمولا دانشجويان به كار مي‌برند چون كمتر  رسانه‌اي حاضر به انعكاس اعتراض مدام دانشجويان و به اصطلاح غير حرفه‌اي‌هاي تئاتر است. هر چند كه پسياني در پاسخ به پرسشم  در مورد ماهيت معترض «سمفوني ناكوك» ترديد كرد و حتي آن را تكذيب كرد و گفت: «اين فقط يك شوخي بود.» اما آيا همه آن كساني كه در «سمفوني ناكوك پارودي خود را خواهند ديد اين اجرا را به شوخي خواهند گرفت؟ البته تئاتر تجربی تنها در صورتی به تجربه راستین در تئاتر دست می زند که ساز خود را در سمفونی موجود ناکوک بنوازد. اگر تئاتر تجربی ماهیت معترض و موضع گیری تلخی در برابر ساختار عرضه محصولات تئاتری نداشته باشد به حق که باید کل آن را به شوخی گرفت. ای کاش سمفونی ناکوک شوخی نبود.

«سمفوني ناكوك» نشانه بحران در تئاتري است كه حرفه‌اي‌ترين نيروي آن با يكي از سرشناس‌ترين گروه‌هاي تئاتر كشور چنین تصویری از وضع وجود ترسیم می کنند. این خبر خوشی برای تئاتر نیست. چون حجم این نارضایتی با وزن گروه تئاتر بازی برابری نمی کند.   

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 14:27  توسط علي قلي پور  | 

 

خوب نوشتن ذره ذره مردن در جوع خلقت است با کلمه و آهنگ و ترکیب... بس کنم.

آخرین سطر از "یک خرده بیوگرافی" در کتاب "انسان ریخته یا نیمرخ شبرنگ در سپیده سوم" مجموعه مقالات و نامه های اکبر رادی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 14:20  توسط علي قلي پور  | 

بهزاد قادری از معدود نویسندگانی است که دارای تالیفات جدی و قابل توجهی در زمینه تئاتر است. حتی ترجمه های او هم بر خلاف خرده زبان دانانی بسیاری است که در کار تولید ترجمه هستند. اغلب آثاری که او به ترجمه آنها همت کرده بر اساس هدف و سیری است که می توان ریشه آن را در کتب تالیفی او از جمله کتاب ارزنده «با چراغ در آینه های قناس» یافت٬ ترجمه «احمق» اثر ادوارد باند و «خاندان چن چی» اثر شلی و مقدمه های ارزنده او برای ترجمه نمایشنامه هائی چون «مرد یخین می آید» نشان از اهمیت و هدفمند بودن این نویسنده در کار ترجمه است. او دو کتاب درباره ادبیات نمایشی تالیف کرده که هر یک از آنها فتح بابی در مباحثی تازه ای است که تا پیش از او کسی به آن موضوعات نپرداخته بود. پرداختن او به تاثیر دو نسل از منتقدان و متفکران رمانتیک انگلیس بر نمایشنامه نویسان معاصر این کشور نشان از دید محققانه و شناحت او از نبود منابع و بیگانه بودن بعضی موضوعات مهم در زبان و منابع موجود در زبان فارسی است. در میان نویسندگان و منتقدان و حتی اساتید دانشگاه کمتر کسی به اهمیت جنبش رمانتیک ها و تاثیر شگرف آنها در تاریخ معاصر و فرهنگ و هنر و اروپا پی برده و همت پرداختن به چنین موضوع سترگی را داشته٬ از آنجا که حتی به اعتقاد برخی متفکران نظیر آیزایا برلین تاریخ فرهنگ و هنر اروپا با ظهور رمانتیک ها به دو قسمت تقسیم می شود.  اما این کتاب هوشمندانه بهزاد قادری کمتر خوانده شده و مورد توجه قرار گرفته است. کتاب دیگر او٬ گذری به ادبیات نمایشی٬ در سال هائی که هنوز کلمه پست مدرن مثل آب دهان مرده از دهان همه نمی ریخت٬ به چنین موضوعی پرداخته و درباره آن مقاله نوشته است. اما متاسفانه در فضای تئاتر ما که رسم است  کوتوله ها را با اندک استعدادی که دارند تا حد نابغه بالا برند٬ قطعا فضای برای برجسته شدن امثال قادری تنگ خواهد بود. به هر حال این قادری از سر جماعت تئاتر کمی زیاد است. جای خرسندی است که فضلای و داعیه داران نقد در کانون منتقدان که حتی یک خط هم برای کتاب های او نقد ننوشته اند٬ امروز تازه از خواب بیدار شده و از او تقدیر کرده اند. در فرصتی دیگر درباره کتاب او پستی خواهم نوشت و تلاش می کنم تا درباره کتاب «با چراغ در آینه های قناس» وقتی برای گفتگو بگیرم. هر چند که دو سه سالی از انتشار آن کتاب گذشته و هنوز در کتاب فروشی ها خاک می خورد. البته یک نشست برای انتشار کتاب او برگزار شده که محمد رضا خاکی منتقد جلسه بوده است. همین و بس! اما حالا چه عجب!!!!

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 19:27  توسط علي قلي پور  |