مي شد اين نوشته را که درباره نمايش «کوارتت» است در چهار بخش ننوشت. مي شد حالا که نام نمايش «کوارتت» است و خود يک چهار به دنبال دارد؛ زمان وقوع اثر بر صحنه را اسير چهار فصل يک سال نکرد. مي شد شما تماشاگران را به چهار قسمت مساوي در چهار گوشه تالار مولوي تقسيم نکرد. پس با اين همه به قول بعضي ها «چارتايي اومدنا»، آيا نمي شد که اين کوارتت نمايشي بيشتر از چهار کاراکتر داشته باشد؟، يا اين چهار کاراکتر، چهار بازيگر و چهار دوربين و چهار تلويزيون نداشته باشد؟، قطعاً نه. چون هيکل اين نمايش همين اسکلتي است که مي بينيم. هيچ پوست و گوشتي براي اين استخوان هاي موزون مناسب نيست. هيبت رعب آور اين فرم هم حتي نيازي به جنايي کردن قصه نداشت. به هر حال تماشاي اسکلت تا اين اندازه توانايي ترساندن دارد که نيازي به گفتن ماجراي يک قتل نباشد. گذشته تشبيهات صد تا يک غاز اين نوشته، بيراه به نظر نمي آيد که اين نوع تقسيم بندي تکرار شده در ابعاد مختلف اجراي اين نمايش را مهم تر از کروماکي همزمان آن بدانيم، اما اگر هر کدام از اين عناصر چهارگانه به نفع ديگري از فرم حذف مي شد، بدون شک ايجاز به حد نهايت آن شاهکاري ماندگار را در ذهن مخاطب ثبت مي کرد. در بروشور نمايش به شهرت کوارتت زهي در موسيقي کلاسيک اشاره شده - که در واقع متشکل از دو ويولن، يک ويولن آلتو و يک ويولنسل است- شباهت ها و تفاوت ها ميان کاراکترهايي که با فيزيک و جنس بازي بازيگران در کنار هم قرار گرفته اند، باعث شده تا اگر نام کوارتت هم از سردر نمايشنامه حذف مي شد، باز هم شنيدن نواي سازهاي زهي همان معناي کوارتت را به ذهن مخاطب متبادر مي کرد. مي دانيم که عبارت مشهور «هر که ساز خود را مي زند» براي توصيف ناهماهنگي و بي نظمي به کار مي رود. در اين اثر سه «نوازنده- بازيگر» ساز نمايش «کوارتت» به کارگرداني اميررضا کوهستاني را مي زنند و در این میان يکي سخت مشغول نواختن ساز خود است! به همين دليل در فصل اول اين نوشته آمده است؛ «فتح الله بختياري هستم در نقش آتيلا پسياني». جنس بازي پسياني در قياس با مهين صدري، همان پوستي است که اسکلت اثر نيازي به آن ندارد. بازي سرگرم کننده پسياني که دست بر قضا خبر از تسلط او بر فن بازيگري مي دهد، از پيراستگي اثر کاسته و اينجا قدرت بازيگري پسياني نتيجه يي معکوس براي فرم «کوارتت» دارد. اين آسيب نقطه مقابل منفعت مهين صدري برای این اجرا است که به آن مي پردازيم.
حسن معجوني هستم در نقش برادر فتح الله
بازي حسن معجوني را هم که نگارنده کلوزآپ آن را از تلويزيون بالاي سر آتيلا پسياني ديده، نقطه کوري است براي تحقق اين وسوسه که اي کاش مي شد هر تماشاگر چهار بار اجراي اين نمايش را مي ديد و هر بار در مقابل يکي از بازيگران مي نشست. تماشاگراني که در مقابل آتيلا پسياني نشسته اند، به راحتي مي توانند در اين ترديد بمانند که آيا حسن معجوني همچنان تا پايان نمايش در مقابل دوربين نشسته، يا ديري است صحنه را ترک کرده و اين تصاوير که ما از تلويزيون بالاي سر پسياني مي بينيم، از پيش ضبط شده است. عکس همين وضعيت براي تماشاگراني صادق است که در مقابل حسن معجوني نشسته و تصوير پسياني را از تلويزيون بالاي سر او مي بينند و همين طور دو بازيگر زن ديگر که در همين وضعيت هستند. پس ضروري است تا وقتي اجرا را از چهار طرف نديده ايم، آنچه را درباره بازي پسياني نوشتيم يا تصور کرديم، از ذهن خود پاک کنيم. شايد اگر در مقابل حسن معجوني مي نشستيم به ناچار درباره او به همان عنواني متوسل مي شديم که براي فصل پسياني در اين نوشته آورديم. حال وقت آن است که عنوان اين فصل را هم به همان روال؛ حسن معجوني در نقش فتح الله در نظر بگيريم و عنوان فصل پسياني را اصلاح کنيم. اين در نوع خود دعوتي است به يک دور باطل، قطعاً تاثير ديدن بازيگر از تلويزيون و روي صحنه تئاتر تفاوتي مهم دارد که ممکن است هر مخاطب را پس از ديدن هر اجرا از هر جهت، به اظهارنظري متفاوت وادارد که اين تفاوت صرفاً در بازي بازيگران مصداق دارد.
فقط باران کوثري هستم
تماشاي بازي باران کوثري در اين نمايش با در نظر گرفتن همه افاضات اين نوشته اندر باب اسکلت و چهار ستون مکرر اين اثر، در راستاي تبيين اين مهم گام برمي دارد که هميشه هم استفاده از اصطلاحات نخ نما جرم نبوده و نشان از واژه نداني کسي نيست. تعابير مستعملي چون «ارائه يک بازي موفق» يا تعابير مستعجلي چون «ارائه بازي زيرپوستي» و از همه بدتر «طبيعي بازي کردن» براي بازي باران کوثري به کار مي آيد، اما نه به دليل ايفاي نقش باران کوثري، بلکه براي نزديک شدن او به پيراستگي موجود در فرم. بازي باران کوثري در نقش نگار، موفق بوده به همين دليل بازي او طبيعي و حتي به شدت زيرپوستي بوده، از آنجا که باران کوثري چندان نيازمند خلق دوباره اين کاراکتر در قامت بازيگر نبوده است. او چنان ملموس است و چنان يک کپي برابر اصل است که نياز به هرگونه آرايش را از ميان مي برد. دايره لغات چنان دقيق به کار رفته که در واقع استخواني جدانشدني از همان اسکلت است. قدرت باران کوثري در اينجا نه به بازي کردن، بلکه به آگاهي او براي پرهيز از بازي کردن است. ذره يي اغراق در ايفاي اين نقش، ضربه يي جبران ناپذير بر اين اسکلت نحيف بود. پس عنوان فصل او همان که هست مي ماند. فقط باران کوثري بودن کافي بود تا هم چهارستون فرم نلرزد و هم تماشاگران به زنده بودن و زيبايي نمايشنامه پي ببرند.
مهين صدري يا همان شيده هستم
مهين صدري همان شيده است. او که به قول بروشور نمايش، نمايشنامه را با کارگردان «نوشته»، گويي روح آنچه را نوشته بيش از ديگر بازيگران تسخير کرده است. پس شيده همان هست و همان هست که بايد باشد يا به بيان ديگر همان است که اي کاش پسياني هم بود (البته با همان تبصره تماشاي اجرا از چهار طرف). نوع بازي او و تلاش براي بازي نکردن و فقط گفتن و گفتن؛ در کنار خونسردي او در شرح ماوقع، نمونه يي از ابزارهاي شاهکار شدن اين اثر است که نشد. حال مي توان اين شائبه را حي و حاضر ديد که اگر همه از همين موضع به کاراکتر خود نگاه مي کردند، آن وقت «کوارتت» نمايشي ملال آور نبود؟ مهين صدري در نقش شيده سنتز تازه يي براي افاضات اين نوشته است. شايد شما اين بار که نيم رخ او را مي بينيد، تصميم بگيريد که در تور چهارطرفه اين کوارتت، از نشستن در مقابل مهين صدري پرهيز کنيد تا دست کم منظومه فکري شما هم چهارستوني به نظم کوارتت داشته باشد. از اين نظر بازيگر نقش شيده با فاصله بسيار از ساير بازيگران قرار گرفته و در تاويل شما او برنده است. از سوي ديگر و از وجه ديگر شايد اين مدعا صحه يي براي خود نيابد. چون قرار بر اين است که کوارتت را چهار ساز، با چهار نوع صداي خاص خود، چنان بنوازند که نوشته اند. در اين صورت با همان تبصره باز هم آدرس را اشتباه آمده ايم و کل اين نوشته در لحظه نتيجه گيري دود مي شود و هوا مي رود. حالا ديگر براي پرداختن به بحث تازه فرصتي نيست. سرراست ترين آدرس براي مخاطب همان اتکا به کوارتت است.يعني به کليشه يي ترين جمله براي بيان اين نکته؛ «يک کوارتت و ديگر هيچ،» ظاهراً اين بهترين منزل نمايش است. از آنجا که اتکا به روايت و بازگو شدن قتل ها، چيزي به پيچيدگي ايده کلي براي فرم نيست بدين ترتيب گاهي ايده مي ماند و حوضش.


