تبليغاتX
نوای بی نان

نوای بی نان

بی‌نوا از نان و خوان آسمان - پیش او ننداخت حق یک استخوان

 فتح الله بختياري هستم در نقش آتيلا پسياني!

مي شد اين نوشته را که درباره نمايش «کوارتت» است در چهار بخش ننوشت. مي شد حالا که نام نمايش «کوارتت» است و خود يک چهار به دنبال دارد؛ زمان وقوع اثر بر صحنه را اسير چهار فصل يک سال نکرد. مي شد شما تماشاگران را به چهار قسمت مساوي در چهار گوشه تالار مولوي تقسيم نکرد. پس با اين همه به قول بعضي ها «چارتايي اومدنا»، آيا نمي شد که اين کوارتت نمايشي بيشتر از چهار کاراکتر داشته باشد؟، يا اين چهار کاراکتر، چهار بازيگر و چهار دوربين و چهار تلويزيون نداشته باشد؟، قطعاً نه. چون هيکل اين نمايش همين اسکلتي است که مي بينيم. هيچ پوست و گوشتي براي اين استخوان هاي موزون مناسب نيست. هيبت رعب آور اين فرم هم حتي نيازي به جنايي کردن قصه نداشت. به هر حال تماشاي اسکلت تا اين اندازه توانايي ترساندن دارد که نيازي به گفتن ماجراي يک قتل نباشد. گذشته تشبيهات صد تا يک غاز اين نوشته، بيراه به نظر نمي آيد که اين نوع تقسيم بندي تکرار شده در ابعاد مختلف اجراي اين نمايش را مهم تر از کروماکي همزمان آن بدانيم، اما اگر هر کدام از اين عناصر چهارگانه به نفع ديگري از فرم حذف مي شد، بدون شک ايجاز به حد نهايت آن شاهکاري ماندگار را در ذهن مخاطب ثبت مي کرد. در بروشور نمايش به شهرت کوارتت زهي در موسيقي کلاسيک اشاره شده - که در واقع متشکل از دو ويولن، يک ويولن آلتو و يک ويولنسل است- شباهت ها و تفاوت ها ميان کاراکترهايي که با فيزيک و جنس بازي بازيگران در کنار هم قرار گرفته اند، باعث شده تا اگر نام کوارتت هم از سردر نمايشنامه حذف مي شد، باز هم شنيدن نواي سازهاي زهي همان معناي کوارتت را به ذهن مخاطب متبادر مي کرد. مي دانيم که عبارت مشهور «هر که ساز خود را مي زند» براي توصيف ناهماهنگي و بي نظمي به کار مي رود. در اين اثر سه «نوازنده- بازيگر» ساز نمايش «کوارتت» به کارگرداني اميررضا کوهستاني را مي زنند و در این میان يکي سخت مشغول نواختن ساز خود است! به همين دليل در فصل اول اين نوشته آمده است؛ «فتح الله بختياري هستم در نقش آتيلا پسياني». جنس بازي پسياني در قياس با مهين صدري، همان پوستي است که اسکلت اثر نيازي به آن ندارد. بازي سرگرم کننده پسياني که دست بر قضا خبر از تسلط او بر فن بازيگري مي دهد، از پيراستگي اثر کاسته و اينجا قدرت بازيگري پسياني نتيجه يي معکوس براي فرم «کوارتت» دارد. اين آسيب نقطه مقابل منفعت مهين صدري برای این اجرا است که به آن مي پردازيم.

حسن معجوني هستم در نقش برادر فتح الله


بازي حسن معجوني را هم که نگارنده کلوزآپ آن را از تلويزيون بالاي سر آتيلا پسياني ديده، نقطه کوري است براي تحقق اين وسوسه که اي کاش مي شد هر تماشاگر چهار بار اجراي اين نمايش را مي ديد و هر بار در مقابل يکي از بازيگران مي نشست. تماشاگراني که در مقابل آتيلا پسياني نشسته اند، به راحتي مي توانند در اين ترديد بمانند که آيا حسن معجوني همچنان تا پايان نمايش در مقابل دوربين نشسته، يا ديري است صحنه را ترک کرده و اين تصاوير که ما از تلويزيون بالاي سر پسياني مي بينيم، از پيش ضبط شده است. عکس همين وضعيت براي تماشاگراني صادق است که در مقابل حسن معجوني نشسته و تصوير پسياني را از تلويزيون بالاي سر او مي بينند و همين طور دو بازيگر زن ديگر که در همين وضعيت هستند. پس ضروري است تا وقتي اجرا را از چهار طرف نديده ايم، آنچه را درباره بازي پسياني نوشتيم يا تصور کرديم، از ذهن خود پاک کنيم. شايد اگر در مقابل حسن معجوني مي نشستيم به ناچار درباره او به همان عنواني متوسل مي شديم که براي فصل پسياني در اين نوشته آورديم. حال وقت آن است که عنوان اين فصل را هم به همان روال؛ حسن معجوني در نقش فتح الله در نظر بگيريم و عنوان فصل پسياني را اصلاح کنيم. اين در نوع خود دعوتي است به يک دور باطل، قطعاً تاثير ديدن بازيگر از تلويزيون و روي صحنه تئاتر تفاوتي مهم دارد که ممکن است هر مخاطب را پس از ديدن هر اجرا از هر جهت، به اظهارنظري متفاوت وادارد که اين تفاوت صرفاً در بازي بازيگران مصداق دارد.

فقط باران کوثري هستم

تماشاي بازي باران کوثري در اين نمايش با در نظر گرفتن همه افاضات اين نوشته اندر باب اسکلت و چهار ستون مکرر اين اثر، در راستاي تبيين اين مهم گام برمي دارد که هميشه هم استفاده از اصطلاحات نخ نما جرم نبوده و نشان از واژه نداني کسي نيست. تعابير مستعملي چون «ارائه يک بازي موفق» يا تعابير مستعجلي چون «ارائه بازي زيرپوستي» و از همه بدتر «طبيعي بازي کردن» براي بازي باران کوثري به کار مي آيد، اما نه به دليل ايفاي نقش باران کوثري، بلکه براي نزديک شدن او به پيراستگي موجود در فرم. بازي باران کوثري در نقش نگار، موفق بوده به همين دليل بازي او طبيعي و حتي به شدت زيرپوستي بوده، از آنجا که باران کوثري چندان نيازمند خلق دوباره اين کاراکتر در قامت بازيگر نبوده است. او چنان ملموس است و چنان يک کپي برابر اصل است که نياز به هرگونه آرايش را از ميان مي برد. دايره لغات چنان دقيق به کار رفته که در واقع استخواني جدانشدني از همان اسکلت است. قدرت باران کوثري در اينجا نه به بازي کردن، بلکه به آگاهي او براي پرهيز از بازي کردن است. ذره يي اغراق در ايفاي اين نقش، ضربه يي جبران ناپذير بر اين اسکلت نحيف بود. پس عنوان فصل او همان که هست مي ماند. فقط باران کوثري بودن کافي بود تا هم چهارستون فرم نلرزد و هم تماشاگران به زنده بودن و زيبايي نمايشنامه پي ببرند.

مهين صدري يا همان شيده هستم

مهين صدري همان شيده است. او که به قول بروشور نمايش، نمايشنامه را با کارگردان «نوشته»، گويي روح آنچه را نوشته بيش از ديگر بازيگران تسخير کرده است. پس شيده همان هست و همان هست که بايد باشد يا به بيان ديگر همان است که اي کاش پسياني هم بود (البته با همان تبصره تماشاي اجرا از چهار طرف). نوع بازي او و تلاش براي بازي نکردن و فقط گفتن و گفتن؛ در کنار خونسردي او در شرح ماوقع، نمونه يي از ابزارهاي شاهکار شدن اين اثر است که نشد. حال مي توان اين شائبه را حي و حاضر ديد که اگر همه از همين موضع به کاراکتر خود نگاه مي کردند، آن وقت «کوارتت» نمايشي ملال آور نبود؟ مهين صدري در نقش شيده سنتز تازه يي براي افاضات اين نوشته است. شايد شما اين بار که نيم رخ او را مي بينيد، تصميم بگيريد که در تور چهارطرفه اين کوارتت، از نشستن در مقابل مهين صدري پرهيز کنيد تا دست کم منظومه فکري شما هم چهارستوني به نظم کوارتت داشته باشد. از اين نظر بازيگر نقش شيده با فاصله بسيار از ساير بازيگران قرار گرفته و در تاويل شما او برنده است. از سوي ديگر و از وجه ديگر شايد اين مدعا صحه يي براي خود نيابد. چون قرار بر اين است که کوارتت را چهار ساز، با چهار نوع صداي خاص خود، چنان بنوازند که نوشته اند. در اين صورت با همان تبصره باز هم آدرس را اشتباه آمده ايم و کل اين نوشته در لحظه نتيجه گيري دود مي شود و هوا مي رود. حالا ديگر براي پرداختن به بحث تازه فرصتي نيست. سرراست ترين آدرس براي مخاطب همان اتکا به کوارتت است.يعني به کليشه يي ترين جمله براي بيان اين نکته؛ «يک کوارتت و ديگر هيچ،» ظاهراً اين بهترين منزل نمايش است. از آنجا که اتکا به روايت و بازگو شدن قتل ها، چيزي به پيچيدگي ايده کلي براي فرم نيست بدين ترتيب گاهي ايده مي ماند و حوضش.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 17:4  توسط علي قلي پور  | 

 

رئالیسمی که علیرضا نادری به سیاق آن می نویسد، سبکی آسیب پذیر تر از دیگر گرایش های موجود در تئاتر امروز ایران است.  سه سال گذشت تا مجال ارایه عمومی نمایشنامه «کوکوی کبوتر» او فراهم شد. اما نه فراتر از برنامه‌های نمایشنامه‌خوانی خانه تئاتر.  حال اینکه چرا خیل طرفداران رئالیسم در این سه سال از تماشای و یا خواندن این اثر  محروم بودند پاسخ روشنی دارد که تا به حال بسیار از آن گفته و نوشته اند. اما دلیل دیگری که می توان برای تاخیر در اجرا و یا نمایشنامه خوانی این اثر اقامه کرد بیش از اینکه مربوط به شرایط  باشد، برخواسته از آسیب پذیری این سبک است. این نوع نگاه به جامعه نیازمند صراحت لهجه در تصویر کردن شرایط است. به همین دلیل در شرایطی که سوء تفاهم ها مهمترین تاثیر را در اجرا شدن و یا حذف شدن یک اثر دارد، امید به اجرای یک نمایشنامه رئال که از بد حادثه انتقادی هم هست، کمی واهی به نظر می آید. اگر اجرای «کوکوی کبوتر» علیرضا نادری تا به حال تاخیر داشته، صرفا به دلیل تلقی غلط از سبک این نویسنده و حساس بودن رئالیسم در برابر تفسیرها و تاویل ها است. از آنجا که این اثر در پس تندی و تیزی انتقاد خود و در زیر پوسته سخت خود به جستجوی صداقت و معنویتی است که احتمال از نظر دور ماندن آن برای سانسورچی ها وجود دارد. حساس بودن آثار رئالیسم در تئاتر باعث شده تا هر سانسورچی بی استعدادی توانایی جلوگیری از اجرای این گونه آثار را داشته باشد.

ظاهرا قرار است که معنویت گریز پای «کوکوی کبوتر» با ویژگی های واقع گرایانه به تماشاگر منتقل شود، اما آسیب پذیری این سبک آنجایی رخ می نماید که همه حواس به مکان نمایشنامه، موقعیت ها و دیالوگ پردازی کاراکترها معطوف شود.

به هر حال زائران جعلی و اصلی نمایشنامه «کوکوی کبوتر» چنان در تار و پود جامعه تنیده‌اند که گاه از دیدن آنها غافل شده و یا میلی به دیدن و مداقه در احوال آنها نداریم. تافته‌های بافته از رنج این جامعه در شخصیت دوازده زن چنان به صراحت تصویر شده که گاه از جسارت بیان آن می‌هراسیم. ساختمانی در خیابان استامبول که دختری دو کلیه خود را برای کار روزانه در آن از کف داده و حالا پول کارکرد او به مرزهای اطراف می‌رود تا دود شود. دختر نقاشی که صاحب یک فرزند است و در کودکی با تحقیر قبیح  ناظم مدرسه به حالی در آمده که هر از گاه غش می‌کند و مادر برای بیماری لاعلاج او اشک می‌ریزد و... . این ها نمونه هایی از رنج های شخصیت های این اثر است که با توجه به زن بودن همه شخصیت ها، می توان گفت «کوکوی کبوتر» نمایشی از پشت صحنه یک جامعه است یعنی جایی که راز خانواده ها امن می ماند و هرگز فاش نمی شود. کوکوی کبوتر افشای این اسرار مگوست.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 18:16  توسط علي قلي پور  | 

 کامران شیردل

در هفته ای که هیاهوی جشن سینما و شاد خواری و آواز خوانی و مراسم توزیع پفک نمکی میان خبرنگاران و نفس کش طلبیدن هایی با ترجیع بند «به آهستگی» تنها بازار گرمی حال و هوای سرد  اخبار فرهنگی ما بود، کامران شیردل آهسته و آرام با نسخه های وی اچ اس دو مستند صنعتی خود (پیکان و طرح گناوه)  به خانه هنرمندان آمد. فیلم هائی که یکی در دهه شصت به سفارش وزارت نفت و دیگری به سفارش کارخانه پیکان در دهه چهل تولید شده اند. طرح گناوه تا به حال چندین بار از تلویزیون پخش شده، اما پیکان برای نخستین بار در ایران نمایش داده شد؛ نمایشی با حضور کمتر بیست تماشاگر!

 شیردل از عطای عنوان سفارشی به این فیلم ها ابایی ندارد، از آنجایی که به گفته او این آثار سفارشی هرگز باب میل سفارش دهنگان آن نبود. اما دلیل دیدن و اهمیت این فیلم و نمایش آن در سال 1386 را باید جایی جدای از این ماجراها جست. تماشای فیلم مستندی درباره «پیکان» که دیگر تولید نمی شود از فیلمسازی که چند سالی است فیلمی تولید نکرده و یا به زعم منتقدان، آن شیردل حماسه سرای روستازاده گرگانی نیست، ما را به جایی غیر از سینما می برد. ما را سوار بر پیکانی می کند که دوره ای خودرو محبوب کسانی بود که تازه از ژاپن آمده بودند و تحفه آنها کارت تلفن باطله بود.  کارت تلفن شهرهایی که پر از مرده سوزها و کارگران مهاجر ایرانی  بود. به یاد دارید که چطور این کارت تلفن های باطله را با افتخار روی جا سیگاری همین پیکان های قدیمی نصب می کردند؟

 برای این عشاق سینه چاک پیکان، لاستیک های دور سفید، کمک فنرهای خوابیده، زه فلزی روی بدنه و سیستم پر سر و صدای صوتی فضیلتی رویایی و آرمانی بود. و این فضیلت تمام و کمال از آن کارگرانی  بود که پس از اخراج از ژاپن در وطن خود با این پیکان ها مسافرکشی می کردند. فیلم مستند شیردل مراحل ساخت چنین پیکانی است. پیکانی که شاید بتوان گفت در قیاس با صنعت خودرو سازی امروز جهان، کاملا با دست و نیروی انسانی ساخته می شد.

حال با تماشای این فیلم از پل تاریخ پیدا و پنهان کارگران صنعتی و عمله های مهاجر ایران می گذریم. در پیکان شیردل که به قول او شاهد بهترین نوع بهره کشی از انسان هستیم، تاریخچه ساخت پیکانی را می بینیم که کارگران صنعتی مثل ماشین در کار تولید آن هستند. اما حالا که پس از گذشت سال ها از زمان تولید پیکان در حال تماشای مستندی دقیق از مراحل ساخت آن هستیم، در ذهن خود هم تماشاگر فیلم مستندی از خودرو محبوب مهاجران ایرانی به ژاپن هستیم، پیکان هایی با تزئینات عجیب و سیستم های صوتی سرسام آور و کارت های تلفن باطله که چندین سال پیش در سطح شهر شاهد احیای آن بودیم.

پیکان معبد این تازه از ژاپن آمده ها و رویای دست یافتنی و شاید دست نیافتنی کسانی بود که در آن سال ها در حسرت سفر به ژاپن و مرده سوزاندن ماندند. امروز تماشای فیلم «پیکان» شیردل بیانگر حیات و نقطه تلاقی دو نوع کارگر در تاریخ معاصر ایران است. نیروهایی که می توانستند پرولتاریایی باشند. به هر حال این فیلم حکایت پرولتاریائی است که هرگز نبود تا به ثمره‌ی پیکان خود برسد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 14:19  توسط علي قلي پور  |