تبليغاتX
نوای بی نان

نوای بی نان

بی‌نوا از نان و خوان آسمان - پیش او ننداخت حق یک استخوان

 

برخورد جلال آل احمد با کارگردانان و نمايشنامه نويسان عصر خود، شبيه به رفتار پدري روشنفکر با فرزندان خويش است که اين روزها در زميني که به قول او «براي نمايشنامه نويسي فارسي پايکوب نشده» دست به قلم گرفته اند و توپ بازي و بازيگوشي را رها کرده و سر سوداي آن دارند که روزي مثل پدرخود باشند.

دلسوزي ها، وسواس ها و حساسيت هاي پدر روشنفکر گاهي کار را به جايي مي رساند که پدر گوش فرزند را گرفته و گاهي هم چنان زبان به تحسين فرزندي مي گشايد که فرزند بزرگ به فرزند کوچک و کوچک به بزرگ حسادت مي کند.

نقدهايي که آل احمد درباره تئاتر نوشته ماحصل برخوردي حسي از نوع رابطه پدر و فرزندي است که در برخي موارد از ذکر نصيحت مستقيم در پايان نقد هم پرهيز نشده است. به جعفر والي گفته نمايش «چوب به دست هاي ورزيل» را در 50 آبادي اجرا کند؛ به بيضايي نصيحت کرده که انسان متعهد را به تصوير بکشد؛ به رادي ايراد گرفته که چرا تئاتر خود را در سالن ارمني ها اجرا کرده؛ به فرسي هشدار داده که مراقب باشد از مرحله پرت نشود و غيره. در ميان اين نقدها کمتر به اثري برمي خوريم که غير از محتواي اثر نکته ديگري مدنظر آل احمد باشد. البته او پس از ديدن پنج نمايشنامه در تالار سنگلج و اعتراض به اسمي که براي آن تالار انتخاب کرده بودند و ناروا دانستن همکاري صاحب قلم با حکومت، پنج نقد کوتاه درباره اميرارسلان نامدار، چوب به دست هاي ورزيل (ساعدي)، پهلوان اکبر مي ميرد و غروب در درياي غريب و قصه ماه پنهان (بيضايي) و مجموعه ايراني (پرويز صياد) نوشت و در نقد غروب در دياري غريب و قصه ماه پنهان و بيش از آن در مقدمه اين نقدها تاکيد کرد که «من با انديشه کار دارم و با آن که انديشه را براي به عمل درآمدن، به آن جرگه عرضه داشته.» و در جاي ديگر هم باز برگفته خود صحه گذاشت که «تکنيک ربطي به کار من ندارد.» پس بي دليل نبود که در نقد بيضايي بنويسد؛ «گذشته از اينکه اينجا آدميزادها به اندازه کافي قضا و قدري هستند؛ من و تو ديگر نمک اين آش را نيفزاييم.» يا درباره رادي بنويسد؛ «اگر اينها را اصلاح کني، چاپش مي کنيم و فلان قدر هم حق البوقش ...» ولي نکرد. «به کله شقي جواني. که سخت خوشم آمد.»

 

شايد اين چند خط صحه يي باشد براين مدعا که آل احمد در تئاتر به دنبال تئاتر نبود. او به دنبال افکار و انديشه هاي نسل تازه بود؛ نسلي که در نگاه او «بهمن فرسي» نماينده آن بود که درباره آن نوشت؛ «فرسي يک لنگه پا آمده بود وسط گود و تحويلش گرفتيم چون علمی بود در مقابل ملي بازي هاي نصيريان» اما نسلي که آل احمد مي ديد پس از گذشت چند سال نماينده هاي ديگري چون غلامحسين ساعدي داشت که آل احمد درباره او در نقد چوب به دست هاي ورزيل نوشت؛ «من اگر خرقه بخشيدن در عالم قلم رسم بود و اگر لياقت و حق چنين بخششي را مي يافتم خرقه ام را به دوش غلامحسين ساعدي مي افکندم.» اما باز هم افق روشن در برابر آل احمد مي درخشيد که بيضايي با آثار متقدم خود در زمره اميدها بود. حالا با ظهور رادي، بيضايي و ساعدي «بذرهايي در نمايشنامه نويسي يکسره از زمين سبز شده اند.» جلال آل احمد در نقدهاي تئاتر خود هيچ کس را به اندازه ساعدي نستود. عزاداران بيل او را پيش از آنکه مطلب مستقلي درباره آن بنويسد در اشاره يي کوتاه «نمايش» خطاب کرده بود و بعدها در مطلب مفصلي دليل «نمايش» دانستن «عزاداران بيل» را شرح داد که آن هم همراه شدن با نويسنده و رفتن و نشستن دور حوضي بود که روستاييان از زندگي و از واقعيت حرف مي زدند. دليلي که شايد به سختي بتوان امروز آن را براي «نمايش» دانستن يک داستان اقامه کرد. مگر اينکه جلال آل احمد بود. او اجراي «چوب به دست هاي ورزيل» در سنگلج را «کفاره گناهان» اين تئاتر حکومتي تلقي کرد و آن را بهترين اثري دانست که در زندگي ديده است. از ديگر سو سر سازگاري با نمايشنامه نويسان زن نداشت. فريده فرجام و مساله «آزادي زنان» در آثار او را تلاش برای رسیدن به «آزادی های پائین تنه ای» تلقی می کرد و پس از ديدن آثار خجسته کيا، تئاتر بودن آنها را به کل انکار کرد و نوشت؛ «اصلاً نمايش نبود. يک جلسه استماع شعر بود.» تيغ انتقاد او بسيار به سوي عبدالحسين نوشين بود و براي او ظهور رادي، بيضايي و ساعدي پايان «نوشين بازي هاي» تئاتر ايران بود. نقد جلال آل احمد در تئاتر پيشگويي پدر از آينده فرزندان بود. هميشه پدر مي داند که پسر به کدام راه مي رود. پيشگويي آل احمد و نقد تئاتر نوشتن او به اينجا رسيد که حالا از هر کس که بخواهي سه نمايشنامه نويس ايراني نام ببرد بي درنگ اين سه نام را رديف مي کند. اين نام ها نام هايي بودند که آل احمد در برخي موارد مهر تاييد به آنها زد و در همان مقاله کوتاه آنها را بذر زميني دانست که تئاتر را به قول آل احمد از «ملي بازي هاي نصيريان» و «نوشين بازي ها» و «انگري يانگ من بازي هاي فرسي» نجات مي داد. بدين ترتيب نمي توان نقدهاي تئاتر آل احمد و تاثير آن بر ادبيات نمايشي معاصر ايران را ناديده گرفت. گويي که پدر سند سفارش پسران را در سازمان سفارشات، روابط و ضوابط تاريخ ادبيات نمايش معاصر به نام زد!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 13:23  توسط علي قلي پور  | 

 

 عادت نداریم که به سینما برویم و فیلم خوب ببینیم و فحش ندهیم و وقت بیرون آمدن از سالن فراموش کنیم که در دو ساعت گذشته مستراح بوده ایم یا سینما. «قاعده بازی» به کارگردانی «احمد ر ضا معتمدی» ما را به واکنشی خلاف عادت دیرین وا می دارد. این فیلم تنها فیلمی است که این روزها می توان برای دو بار دیدن انتخاب کرد: رفت و خندید و لذت برد. اگر بخواهیم دلیلی برای خوب بودن این فیلم اقامه کنیم در درجه اول باید به سنتی ترین روش نقد آثار سینمایی به شعور شخص فیلمساز اشاره کنیم. از نما به نمای این فیلم پیداست که فیلمساز با سینمای کمدی آشنایی دارد و به عمد از کلیشه های تلویزیونی مثل «حمید لولایی» و «داوود منفرد» استفاده کرده است. اما ای کاش که در میان کلیشه های تلویزیون جفنگ هایی چون «رضا شفیعی جم»و یا بازیگران ضایع تری را برای بازی انتخاب می کرد. ممکن است علاقمندان به فیلم های خوب با دیدن بازیگران گیشه پسند فیلم کمی در شایستگی های فیلم تردید کنند اما این تردید قطعا پس از دیدن فیلم بر طرف خواهد شد. ارجاع او به آثار مهم و برجسته سینمای کمدی جهان نشان از توانایی او برای ساخت یک کمدی واقعی است که با لودگی های سایر آثار  کمدی این سال ها تفاوت بسیار دارد. در این فیلم نشانه هایی از «سوپ اردک» برادران مارکس تا کیک پرتاب کنی «مک سنت» و... می بینیم که بهره گیری فیلمساز از این ویژگی های سینمای کلاسیک کمدی همه در خدمت ساخت یک کمدی ایرانی است. به حاشیه رفتن ها بی نظمی ها و هرج و مرج و وضعیت به قول معروف فشل اوضاع بی شباهت به حال و روز بی نظم جامعه ما نیست که زیر سایه یک بی نظمی کمیک اشک همه را در آورده. نکته دیگر موسیقی هجو فیلم است که برای خود جدا می نوازد و می خنداند.

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 16:51  توسط علي قلي پور  | 

 

این نوشته پنجشنبه در ویژه نامه تحلیل خبر روزنامه اعتماد (رویداد) با لحن محافظه کارانه ای که اقتضای حال فعلی روزنامه ها است چاپ شد. اما اینجا نیازی به محافظه کاری نیست:

عاشقان سینه چاک مرده ریگ تئاتر و حامیان اصیل میراث داشته و نداشته فرهنگ و هنر در اولین اقدام فداکارانه خود برای پاسداری از میراث فرهنگی با صدور مانیفست خود در رسانه ها برای نجات جان بی جان مرحوم تئاتر نصر؛ به چنان درجه ای از موفقیت نایل آمدند تا باز هم نقطه درخشانی در کارنامه بی برگ و بار خود به جای گذارند که دست مریزاد گفتن دارد. این وارثان با ایستادن بر ویرانه های تئاتر نصر و هیاهوی بسیار و صدور مانیفست هایی که بوی دلسوزی های متظاهرانه دارد، در اولین اقدام رسمی خود برای احیای این سالن، اولین عاملان سرقت صندلی ها و سقف کاذب تئاتر نصر هستند. لطفا بگذارید تئاتر نصر که نسل امروز خاطره ای از آن ندارد در جای خود بمیرد. اگر هم گمان شما اصرار شدیدی به احیای این سالن دارد، پس لطفا پس از صدور مانیفست، درب این سالن متروک را پشت سر خود ببندید تا موزه شما به وقت افتتاح خالی نباشد! (محض اطلاع: پس از انتشار خبر موزه شدن و تغییر کاربری تئاتر نصر صندلی ها و سقف کاذب آن به سرقت رفت)

اگر قرار به بازسازی تالاری مرده و خالی از هر نوع تئاتر باشد، پس تکلیف تئاتر شهر چیست که محل رفت و آمد، تمرین و اجرای هنرمندان زنده است. تکلیف اداره تئاتر چیست که گروه های تئاتری در اضطراب ریزش ناگهانی سقف تمرین می کنند. متولیان رسمی نوستالژی تئاتر در کسوت هیات احیای تئاتر نصر با کشف این سالن متروک چنان از حال رفته اند که در مصاحبه های خود دم از برچیدن بساط لوستر فروشان لاله زار می زنند. «از حال رفتن» به گذشته چنان شده که آینده لغزان سالن های تمرین اداره تئاتر و در معرض انفجار بودن موتورخانه تئاتر شهر و ایمنی نبودن قلب تئاتر کشور در برابر آتش سوزی فراموش شده است. این جز از حال رفتن و سر مست شدن از چسبیدن به گذشته معنای دیگری برای حال فعلی اهل تئاتر ندارد. تا جان اهل حال ایمن نباشد همان بهتر که گذشته مرده باشد و بی شک تئاتر نصر ایضا.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 13:30  توسط علي قلي پور  |