نويسندگان ميانمايه و هرازگاه بيمايه بسياري ديدهايم كه از اين داستان شهره نمايشنامه ساختند. از بازمانده اسناد و قول كساني هم كه پيش از ظهور پديده تلويزيون در قيد حيات بودند ميدانيم كه نقل اين داستان از زبان نقالان هم هواخواه بسيار داشته است. امروز هم اگر در كوي و خيابان از هر شهروندي شرح ماجراي رستم و سهراب را بجوئي، اگرهم هيچ نداند، دست كم از دردناكترين فراز آن آگاه است كه همان داستان پدري است رستم نام، كه نادانسته و ناخواسته پهلوي فرزند خود سهراب را ميدرد.
در لحظات آغازين «سهراب كشي» يكي از هنگامه داران خطاب به «برخوانان»، ميپرسد:«اين داستان را صد بار گفتهاند؛ ميتوان چنان گفت كه كسي نشنيده؟» حال ما در مقام خواننده اين «بازي نامهي برخوانان»(1) با گامي بلند به پايان اثر ميپريم و در اوج نا باوري ميبينيم كه تهمينه با اداي خطابهاي طولاني پس از مرگ سهراب دشنهاي را يكباره به خود ميزند و خودكشي ميكند!
در مرام شاهنامه بر خلاف روايات بسيار از گونههاي متعدد و متنوع «ديگركشي»، خودكشي شخصيتها چندان شايع نيست. يك بار در داستان رستم و سهراب، رستم قصد خودكشي دارد كه جنگاوران ديگر مانع او ميشوند. ديگر بار «جريره» مادر «فرود»، پس از مرگ فرزند خود كنار نعش او با دشنهاي شكم خود را ميدرد و اين تنها خودكشي يك مادر در سوگ فرزند در شاهنامه فردوسي است. در همين ماجراي كشته شدن «فرود» به دست «رهام» همه ياران او با پريدن از بالاي دژي خودكشي ميكنند. آن هم بنا به وصيت «فرود» كه تدبير كرده بود با خودكشي سپاهيان هيچ يك از آنها در چنگ دشمن اسير نخواهد شد. مورد ديگر «شيرين» است كه با ديدن جسد پرويز زهر هلاهل مي خورد و ميميرد. انگيزه اين سه نوع خودكشي با ديگري متفاوت است. شيرين با ديدن شوي مرده خود زهر ميخورد، ياران فرود براي رستن از دشمن وعمل به وصيت سردار خود از دژ ميپرند و در برابر ديدگان جريره پسر جان ميدهد و مادر هم با دشنهاي خود را خلاص ميكند. در سهراب كشي كه آن هم روايتي شاعرانه از داستان رستم و سهراب است تهمينه پس از يك سوگواري طولاني در غم از دست دادن پسر و برادرش «ژندهرزم» كه رستم ندانسته او را هم هلاك كرده - ژندهرزم ميخواسته او را آگاه كند كه سهراب پسر توست، اما رستم به خيال اينكه صداي دشمن است كه او را ميخواند با مشتي ژندهرزم را از پاي در ميآورد – با همان دشنه كه رستم به پهلوي سهراب زده خودكشي ميكند. اين صحنه غير منتظره در پايان نمايشنامه ركود و سكون كل اثر را در هم ميريزد. پرداخت داستان و سير وقايع نمايشنامه، اگر كه جادوي كلام و زبان قدرتمند و پاكيزه بيضائي را از اثر حذف كنيم، «سهراب كشي» چيزي جز يك روايت كشدار و كسالتبار نخواهد بود. نمونه آن همان تك گوئي تهمينه با زنان سمنگان است. اين تك گوئي كه با همسرائي و دم دادن زنان سوگوار سمنگان همراه است به لحاظ روائي در برگيرنده هيچ نكته تازهاي براي مخاطب نيست، جز همان خودكشي تهمينه در پايان. تهمينه در مرثيهسرائي براي سهراب سيلابي روان از كلمات شاعرانه را بر زبان خود جاري ميكند كه بدون شك شنيدن آنها براي هر مخاطبي گوش نواز خواهد بود. زبان نمايشنامه برخلاف آثار ديگر بيضائي كه در غالب برخواني نوشته، نظير «كارنامه بندار بيدخش» سادهتر است و پيچيدگي بيجائي ندارد تا مخاطب در ميان كلماتي نا آشنا كه فهم معني آنها نياز به مراجعه پياپي به فرهنگ لغات دارد، سر درگم شود. مرثيه سرائي در سوگ پهلوانان در شاهنامه فردوسي يكي از خواندني ترين اشعار در زبان فارسي است. بيضائي تلاش كرده در اين نمايشنامه كه حجم بسياري از آن مرثيهسرائي بر مرگ سهراب است با زبان و روايتي تازه با همان خواندنيترين اشعار شاهنامه منطبق شود و زبان را در همان شكلي به كار گيرد كه در گذشته براي متاثر كردن مخاطب آن روزگار به كار ميآمد.
اگر كل شاهنامه فردوسي را به عنوان يك اثر واحد در نظر گيريم به رواياتي بر ميخوريم كه در داستانهاي شاهنامه كم و بيش شبيه به هم هستند. بدين ترتيب چهارچوب اخلاقي و رفتاري پهلواني چون رستم در داستانها مختلف شاهنامه براي هر خوانندهاي تصويري آرماني از پهلواني را ترسيم ميكند كه منش و خصال نيك او و نيروي ماوراءالطبيعهاي كه دارد، در هر فرصت از سر تا پا توصيف ميشود و هر بار به گونهاي متفاوت از پيش. رستمي كه در اين نمايشنامه ترسيم شده جدا از زبان تازهاي كه به آن سخن ميگويد چندان تفاوتي با رستم شاهنامه ندارد. اما از حشو پيراسته شده و به عنوان مثال تاكيدي پر رنگ بر يل بودن او نيست. رستم در «سهراب كشي» نا توان از يك استدلال قدرتمند در برابر كاووس شاه است. كاووس شاه سهراب را دشمن ايران ميداند و گرد آفريد را براي يافتن نوشدارو به بيراه راهنمائي ميكند و شاهين را به سوي ديگري كه هيچ نوشداروئي از آن به دست نميآيد. اما رستم دستان مدام ناله ميكند و از اين سوي صحنه به آن سوي صحنه ميرود. كار او تنها مرثيهسرائي بر مرگ سهراب است او در جدال لفظي با كاووس شاه هم كه سهراب را دشمن ايران ميداند، شكست خورده است. او در پايان ميگويد:«پدرت جز دشنهاي در دست ايشان نبود»
از سوي ديگر در «سهراب كشي» جدا از اين بعد ادبي به ظرافتها، ظرفيتها و پيشنهادات اجرائي موجود در يك نمايشنامه هم بر ميخوريم. از آنجا كه در پارهاي موارد به نظر ميرسد كه نويسنده تلاش داشته تا اين نمايشنامه قراردادهاي نمايشي خاص خود را داشته و به مرور تماشاگر را هم با آن عجين كند. اين قراردادها گاه در شرح صحنهها آمده شيوه اجرائي خاص خود را به خواننده و يا كارگرداني كه قصد خطر كردن و اجراي اثر را دارد، پيشنهاد ميدهد. در بسياري موارد قراردادهاي موجود در نمايشنامه متاثر از تعزيه است. البته همين نسخه خواني و يا برخواني بازيگران كه بيضائي در نخستين شرح صحنه مينويسد:«سخنان ميتواند همه از رو خوانده شود.» صحهاي بر اين مدعا است. و نمونه ديگر كاووس است كه پس از مرگ سهراب فرياد ميزند:«شهرياري خريدم به هزار نفرين!» و بعد او هم جامه و تاج شاهي به زمين مياندازد و بر مرگ سهراب مويه ميكند و خاك بر سر ميريزد.
آنچه تحت عنوان «سهراب كشي» منتشر شده با توجه به اين نكته و برخي عناصر كه با تكرار به قراردادهاي نمايشنامه تبديل ميشوند، نمايشنامهاي است كه تا نيمه كارگرداني هم شده و پيشنهادات اوليه براي اجرا را هم در خود قرار داده است. نظير اين قراردادها چوب به هم كوبيدن تهمينه در مرثيهسرائي، ته نيزه بر زمين كوبيده سپاهيان و ... است.
_____________________________________
1- زير عنوان نمايشنامه چنين آمده است.