تبليغاتX
نوای بی نان

نوای بی نان

رسیدن به نان و نوا از نوشتن، همان است که گویند: کار هر بز نیست خرمن کوفتن

آنچه می خوانید مقاله ای از علی فرهادپور درباره پیشینه نقالی زنان در ایران است. متاسفانه اگر کلمه "زن نقال" یا حتی خود "نقالی" را در اینترنت جستجو کنید با این عبارت جعلی مواجه می شوید: اولین زن نقال ایران٬ مثلا امروز در فلان جا یا فلان کشور نقالی خواهد کرد!!!! این اولین زن نقال که در رسانه های ما معرفی شده٬ متاسفانه پدیده ای است که «خبرنگاران بی اطلاع» آن را برای «خوانندگان بی اطلاع تر» بوجود آورده اند. به همین دلیل متن کامل مقاله دقیق علی فرهادپور را که با حذف یک پاراگراف در سایت ایران تئاتر منتشر شده٬ جهت اطلاع از پیشینه نقالی زنان در ایران در وبلاگم می گذارم تا دست کم در میان جستجوهای اینترنتی بخت با جستجوگر یار باشد و این صفحه را هم ببیند و بفهمد که به حکم عقل و نقل از منابع مکتوب٬ اولین زن نقال ایران و یا حتی اولین زنان نقال ایران٬ سال ها است که مرده اند.  

***


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 20:32  توسط علي قلي پور  | 

عباس نعلبنديان

هنرمندان دولتی

«ميرحسين براي اهل تئاتر چه خواهد کرد؟» اين پرسش مهمي است، اما مهم تر اين است که چه کسي بايد به اين پرسش پاسخ دهد؟ يا به بياني ديگر جماعت تئاتري بايد پاسخ اين پرسش خود را از چه کسي بشنوند؟ يا از چه کسي انتظار دريافت پاسخ داشته باشند؟ اين روزها که بازار پرسش از کانديداها گرم است، هر شهروندي مي تواند با طوماري از پرسش سراغ رسانه ها رفته و پاسخ خود را پيدا کند. پرسش از کانديداها فقط مختص «خانه سينما» يا «سعيد حجاريان» نيست، و از اين مهم تر نفس طرح پرسش حتي اگر پاسخي براي آن نباشد، زمينه ساز و بيانگر حساسيت شهروندان به وقت انتخاب است. اما شايد پرسش «ميرحسين براي اهل تئاتر چه خواهد کرد؟» بسيار کلي باشد و بگوييم که قرار نيست او براي اهل تئاتر کاري کند. ممکن است شما هم بگوييد اصلاً چرا جماعت تئاتر نشسته اند و منتظرند کسي براي آنها کاري کند؟ مگر مديران تئاتري مديران مياني محسوب نمي شوند که گفتن از آنها موکول به بعد از انتخابات است؟ همه اين نقدها به اين پرسش روا و پذيرفتني است، اما شعار «دولت فرهنگي و فرهنگ غيردولتي» پاسخ به کساني بود که مي گفتند با آمدن ميرحسين بايد فقط يک نوع «پفک نمکي» بخوريم و فقط يک سينما داشته باشيم که فيلم هاي «پاراجانف» را دارد، حالا که همه اين شعار ميرحسين را شنيدند، وقت آن است که کمي بيشتر به آن فکر کنيم. اما في المجلس پيش از اينکه از مديريت و مديرها بنويسيم بهتر است هرم را وارونه بگيريم و از اهل تئاتر شروع کنيم؛ يعني از کساني که هنرمند بودن آنها وابسته به بودجه دولتي است و بي اين بودجه اندک به زحمت بتوانند بر هنرمند بودن خود تاکيد کنند.

 وقتي خاتمي آمد نعلبنديان مرده بود

 فردوس کاوياني در گفت وگويي درباره عباس نعلبنديان که سال گذشته در کتاب «کارگاه نمايش»منتشر شد، از روزهاي آخر عمر او گفته است. آن زمان که سيدمحمد خاتمي وزير ارشاد بوده عباس نعلبنديان در فقر بيکاري همه روزهاي خود را در خانه سپري مي کرده است.روزي نعلبنديان به درخواست فردوس کاوياني سر تمرينات تئاتر او حاضر مي شود. دست بر قضا همان روز سيدمحمد خاتمي براي بازديد از تمرين سرزده وارد سالن مي شود و پس از سلام و عليک با همه، براي اولين بار عباس نعلبنديان را مي بيند و مي شناسد. به او مي گويد نمايشنامه هاي او را خوانده و دوست دارد، به او مي گويد چرا ديگر چيزي نمي نويسد، به او مي گويد از ديدنش خوشحال شده... و نعلبنديان در پاسخ به همه اينها، به روايت فردوس کاوياني، تنها به رفتارهاي تعارف آميز بسنده کرده و چيزي نمي گويد. حدود يک هفته پس از اين ديدار نعلبنديان به زندگي خود پايان مي دهد.

 مديران تكراري

 چندي پيش رئيس خانه تئاتر، ايرج راد، به عنوان اولين تئاتري رسماً از ميرحسين موسوي حمايت کرد. اين اقدامي عجيب بود زيرا تئاتر در کشور ما دولتي است و هنرمندان آن هم مانند کارمندان دولت هرگز توانايي پرداخت هزينه رفتار سياسي خود را ندارند. اگر از اغلب آنها بپرسيد به چه کسي راي مي دهيد، رو به شما خواهند گفت؛ «اي بابا... ما که جمعه اجرا داريم... فردا تمرين داريم... پس فردا بازبيني داريم...» براي اغلب آنها رياست تئاتر شهر و تقسيم سالن ها و وقت اجراي گروه ها و نحوه لابي با مديريت تئاتر شهر، از رئيس جمهور و سياست خارجي او هم مهم تر است. بهتر است کانديداها براي جذب آراي تئاتري ها چنين شعاري بدهند؛ «هر تئاتري يک سالن و 30 روز اجرا.» آن وقت خواهيد ديد چه جماعتي از تئاتري ها پاي صندوق هاي راي خواهند رفت. به همين دليل است که با رفتن رئيس جمهورهاي گوناگون مديريت تئاتر ما تکان چنداني نمي خورد. اغلب مديراني که در زمان خاتمي پستي در تئاتر داشتند، با آمدن احمدي نژاد هم بودند، اما آيا قرار است با آمدن ميرحسين هم آزموده ها را دوباره بيازماييم. در تيم ميرحسين سه مدير تئاتري هست؛ اول، علي منتظري(رئيس سابق گروه نمايش فرهنگستان هنر و عضو پيوسته اين فرهنگستان) خوشنام ترين مدير تئاتر در 30 سال اخير. دوم، مجيد سرسنگي (رئيس فعلي گروه نمايش فرهنگستان هنر). به روايت قديمي ها زماني که تئاتر ايران مرده بود، علي منتظري مديريت اين جسد را برعهده گرفته و کارها صورت داده بود. ديگري مجيد سرسنگي که به تازگي از سازمان فرهنگي و هنري شهرداري تهران هم استعفا داده است. سرسنگي را همه مي شناسند، اما هيچ کدام از اين دو مدير در زمان احمدي نژاد بي پست نبودند. مدير سوم، مجيد شريف خدايي است که اکنون در زمره هنرمندان هوادار ميرحسين است. حالا پرسش اين است که آيا مديريت تئاتر ما در زماني که ميرحسين موسوي رئيس جمهور خواهد شد، از اين سه مدير فراتر خواهد رفت؟ حال ما مي توانيم با مطالعه سوابق هر سه مدير آينده تئاتر را پيش بيني کنيم. حال مي توانيم بگوييم کدام يک از اين سه مدير توانايي نجات جان نعلبنديان هاي تئاتر ما را دارند و کدام يک براي نعلبنديان کاري کردند، نعلبنديان سند بي توجهي تاريخ مديريت فرهنگي به هنرمندان طراز اول است. تاريخ در آينده يي نزديک با جسارت بيشتري در اين باره قضاوت خواهد کرد. امروز سوابق مديران را مرور مي کنيم و مي دانيم که روزگاري فردوس کاوياني درباره عباس نعلبنديان و بيکاري او با علي منتظري حرف زده بود و او به رغم جو غالب ايدئولوگ ها بر تئاتر، همکاري او را با مرکز هنرهاي نمايشي پذيرفته بود. حال مديران منتخب وزيران کابينه «ميرحسين» براي نعلبنديان هاي تئاتر چه خواهند کرد؟

 ما همه نعلبنديان هستيم

 سال گذشته فرهنگستان هنر کتابي با عنوان «نمايشنامه نويسي در ايران از آغاز تا امروز» منتشر کرد که نويسنده آن «حسين فرخي» با جسارت توهين آميزي نام «عباس نعلبنديان» را در زمره نمايشنامه نويسان ايراني نياورده بود، فرخي که خود روزگاري کانديداي مجلس شده و تلاش ناکامي براي پاي گذاشتن به جهان سياست کرده بود، در کتاب خود يکي از مهم ترين وزنه هاي تاريخ ادبيات نمايش ايران را به دليل نامعلومي ناديده گرفت؛ چرا؟ پيشينه سياسي نعلبنديان و سهل انگاري نويسنده تنها دلايلي است که مي توان در توجيه اين خطاي بزرگ اقامه کرد. بدون شک نظر مدير فرهنگستان دخالتي در محتواي کتاب ها ندارد. مي دانيم که هر هنر در فرهنگستان هنر مسوول خاص خود را دارد. اين نوشته قصد نشانه گرفتن انگشت اتهام به سوي هيچ کس را ندارد. عباس نعلبنديان تنها نشانه يي است از همه کساني که مي توانستند کارهاي بزرگي براي تئاتر ما انجام دهند و با سهل انگاري ها و تصفيه ها يا از ميدان به در شدند يا در فقر مردند يا راهي ديار غريب غربت شدند. مديريت بيمار فرهنگي ما بايد مسووليت همه اين آب هاي ريخته را برعهده گيرد. اما اکنون که ميرحسين موسوي کانديداي رياست جمهوري شده، بايد چه انتظاري از او داشت؟ آيا «دولت فرهنگي و فرهنگ غيردولتي» نعلبنديان هاي تئاتر را نجات خواهد داد يا مثل خاتمي دير خواهد رسيد؟ پاسخ به اين پرسش روشن است. در دولتي فرهنگي که فرهنگ آن غيردولتي است نعلبنديان هاي تئاتر بيکار نخواهند بود و نام آنها از تاريخ حذف نخواهد شد، زيرا تحقق اين شعار در گروه برداشتن مرزها و حذف نکردن نام شخصيت ها و محروم نگه نداشتن آنها است. آيا دولت فرهنگي که فرهنگ آن غيردولتي است، برای همه نعلبنديان هاي تئاتر ما کاري دست و پا خواهد كرد؟

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:45  توسط علي قلي پور  | 

رضا سيدحسيني

۱

این آغاز خبر خبرگزاری فارس از سخنرانی حداد عادل رئیس فرهنگستان زبان و ادب فارسی از مراسم بزرگداشت رضا سیدحسینی است که ۱۶ اردیبهشت برگزار شد: «رييس فرهنگستان زبان و ادب فارسي با اظهار تأسف از اين كه مرحوم رضا سيدحسيني به عضويت پيوسته اين فرهنگستان درنيامد، گفت: ما عذري نداريم، سيدحسيني هيچ كم نداشت كه در كشور ايران عضو پيوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسي شود؛ ما جفا كرديم.يدحسيني به عضويت پيوسته اين فرهنگستان درنيامد، گفت: ما عذري نداريم، سيدحسيني هيچ كم نداشت كه در كشور ايران عضو پيوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسي شود؛ ما جفا كرديم».

۲

روزی که بخش گفتگوی خبری اخبار٬ برای انتشار فرهنگ آثار از او دعوت کرده بود. مجری برنامه نخستین پرسش خود را این طور آغاز کرد: «آقای سید حسینی شما در کوران انقلاب چطور کتاب رئالیسم و ضد رئالیسم را نوشتید؟» سید حسینی بی هیچ لبخند و یا نگاه تحقیرآمیزی به او گفت: «نویسنده آن کتاب من نیستم٬ اگر دقت کرده باشید نام نویسنده شخصی به نام دکتر میترا است٬ که در واقع نام مستعار آقای سیروس پرهام است».

۳

این را نوشتم که بگویم موضوع این نیست که نهادهای فرهنگی ما قدرنشناس و نمک نشناس هستند٬ بلکه مسئله این است که ما کلا آدم های مهم روزگار خود را دیر می شناسیم٬ یا کلا نمی شناسیم٬ و یا اصلا نیازی به شناختن آن ها حس نمی کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 10:15  توسط علي قلي پور  | 

  

تئاتر في‌نفسه چيز بدي است، چون تماشاگر آن بايد در مكاني تاريك و روي صندلي از پيش تعيين شده خود بنشينيد و از دل ظلمت به نور حساب‌شده صحنه نگاه كند. حضور او هيچ دخلي در اجرا ندارد. حتي اگر او سالن را هم ترك كند، باز فرقي به حال بازيگران نخواهد داشت. بازيگران در هر حال به بازي خود ادامه مي‌دهند. وظيفه تماشاگر در اين نوع تئاتر فقط سكوت كردن،‌ نگاه كردن و به اصطلاح خودمان دل دادن به منظره‌اي است كه بازيگران با كمك ساير عوامل، در مقابل ديدگانش مي‌سازند. حال با اين اوصاف، اگر بگوئيم «تئاتر بي‌تماشاگر هيچ است»، منظورمان دقيقا چيست؟ تماشاگرِ تئاتر هميشه در ظلمت است، زيرا كار او تنها «نگريستن» است، رانسير به ما مي‌گويد كه نگريستن تماشاگر در تئاتر، درست نقطه مقابل كنش و آگاهي است. تماشاگر منفعلي كه در اجرا مداخله نمي‌كند و نيروئي براي عمل ندارد، به درد لاي جرز هم نمي‌خورد. تئاتر او هم ايضا. تئاتري كه در جستجوي چنين تماشاگري است، تنها عرصه ممنوعيت آگاهي و عمل براي تماشاگر خود است. بگذريم... آگوستو بوال، المپ‌نشين تئاتر در سن هفتاد و هشت سالگي مرد. او در زمره غول‌هائي بود كه آگاهي و كنش را به تماشاگر هديه داد و پرومته‌وار، به جرم «سياست‌زده» كردن هنر تئاتر زنجير شد، پس او را به تخت «زيباشناسي سياست‌زده» بستند و كوشيدند تا ايدئولوژي انسان‌ساز او را دشمن خلاقيت هنرمندانه قلمداد كنند. بوال انفعال تماشاگر را بر نمي‌تافت، مفهوم «تماشاگر» در انديشه بوال صرفا در انفعال و نشستن و نگريستن از ظلمت خلاصه نمي‌شد، تلاش عملي و نظري او معطوف به ايجاد آگاهي و عمل نزد تماشاگر بود. اين تناقض در مفهوم «تماشاگر» كه عمل و آگاهي را از او مي‌گرفت،در انديشه بوال به كل از ميان رفت، پس حال مي‌توانيم به جرات بگوئيم كه تئاتر ستمديدگان بوال چيز بدي نبود. او بناي تئاتري را در تاريخ نهاد كه در آن همه بازيگر و همه تماشاگر بودند، همه جه صحنه و همه جه تئاتر بود. او دوگانه بي‌معني و پوچ صحنه و تماشاگر را به اعتبار آگاهي انسان و كنش فعال تماشاگر در هم شكست و نام خود را در كنار ديگر كارگردانان و نظريه‌پردازاني كه عليه دوئاليسم‌هاي تئاتر شوريدند، جاودانه كرد. بوال در سراسر عمر ذره‌اي از اهداف و آرمان‌ها خود عقب‌نشيني نكرد . تا زماني كه دولت دلخواه خود را در برزيل روي كار نديد، به موطن خود بازنگشت، بوال پس از يك عمر مبارزه‌ در سن  هفتاد و هشت سالگي در برزيل در گذشت. او پرومته تئاتر بود كه چنان برشت سوداي تغيير جهان در سر داشت. آخرين متني كه  اكنون از او مانده، بيانيه روز جهاني تئاتر است، بد نيست بخوانيم و ببينيم كه چگونه تا پايان عمر فرياد آگاهي و آزادي انسان و در هم شكستن قواعد استاندارد شده تئاتر را سر مي‌داد و چگونه بر ايده‌هاي «تئاتر ستمديدگان» خود تاكيد مي‌كرد: «ما همه هنرمنديم و با فعاليت در تئاتر، ديدن مي‌آموزيم؟ زيرا به طور معمول تنها عادت به نگاه كردن داريم. آن چه ما مي‌شناسيم، ناديدني است، تئاتر نوري بر صحنه زندگي روزانه است... ما بايد جهاني ديگر خلق كنيم؟ چرا كه مي‌دانيم اين امري امكان پذير است... تئاتر تنها رويداد نيست؟ راه زندگي است! ما همه بازيگريم: شهروند يك جامعه بودن، تنها به معني زندگي در آن جامعه نيست، بلكه تغيير آن جامعه است». با بوال ديگر   تماشاگران ميخكوب افسونگري بازيگران صحنه نيستند، همه سهمي در اجرا دارند، تماشاگر فكر كرده و عمل مي‌كند، صحنه همان جائي است كه انسان فكر مي‌كند و تئاتر همان كاري است كه انسان مي‌كند. با بوال تئاتر هميشه در دسترس است، با او جهان تئاتر است، همه جا صحنه است و همه بازيگريم. تئاترِ بوال، تئاتر مردم، تئاتر پابرهنه‌ها و تئاتر ما بوده و هست. زنده باد بوال!   

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:51  توسط علي قلي پور  | 

تهمينه ميلاني

آنچه می خوانید دوستم نوشته٬ درباره "سوپر استار" و بانو "تهمینه میلانی". در وبلاگ دوست دیگرم ایثار ابومحبوب  هم هست. دلیل انتشار این نوشته در وبلاگم همان توضیح ایثار است.

نامه ای به تهمینه میلانی

از طرف روشنفکری جوان

سلامی در کار نیست خانم محترم. خوشبختانه ما با هم سلام و علیکی نداریم در آینده هم نخواهیم داشت. بنده یک روشنفکر واقعی ام و شما یک روشنفکر تقلبی. فردا اگر مردم سلام و علیک ما را ببینند پیش خودشان چه فکری می‌کنند؟ حالا حرف مردم را بگذاریم کنار! اصل دعوای من با شما سر چیز دیگری است. سر اینکه بدون این‌که رمز و راز حرفۀ ما را یاد گرفته باشید می‌خواهید وارد این صنف بشوید. این که راز و رمز حرفۀ ما چی هست بماند که هیچ آدم عاقلی راز و رمز حرفه اش را به این سادگی لو نمی‌دهد اما صد واندی مثال ریز و درشت از همین مصاحبۀ آخرتان با روزنامۀ اعتماد می‌توان آورد که نشان می‌دهد شما از رمز و راز  کار روشنفکری فرسخ‌ها فاصله دارید. احتمالابعد از خواندن همین چند خط بینی‌تان را گرفته اید و به تهیه کنندۀ محترمتان که اتفاقاً همسرتان نیز هست می‌گویید: پیف! بازهم یکی از این منتقدان جوان! نه خیر خانم محترم! بنده هیچ نسبتی با آنها ندارم. این جنابان بیشتر در صنف سینماگرهایند و همکار شما محسوب می‌شوند. هرچند به خیالتان گول خورده اند و به دام توطئه‌ای که برای شما و فیلم تان چیده‌اند افتاده‌اند. فاصلۀ فکری بنده با این جماعت را با تلسکوپ هم به سختی می‌توان تعیین کرد. اگر آدرس دقیق می‌خواهید، من در نزدیک ترین سیاره به سیارۀ راننده تاکسی‌ها زندگی می‌کنم. البته در سیارۀ راننده تاکسی‌ها همه چیز رو هواست اما در سیارۀ ما آدم‌ها سخت توی فکر فرورفته اند. بگذریم، چون مطمئن‌ام صد سال دیگر هم شما را به سیارۀ ما راه نمی‌دهند. در مورد آن منتقدان جوان البته من هم فکر می‌کنم که اشتباه کردند نه به دلیل نقد ساحت شما. بلکه به دلیل سوزاندن بسیاری از تئوری‌ها و نظریات زیبای آدم‌های سیارۀ من به بهای چندر غاز مزد جریده و همین اندازه شهرت .اگر بدانید این آقایان با نظریاتی که هرکدام از آنها زمانی جامعه‌ای را تکان داده و به فکر فرو برده، چه آورده‌اند، ناراحت می‌شوید. زیاد نه البته، می‌دانم. چون از خندۀ ملیح تان در روزنامۀ اعتماد معلوم است زیاد اهل غصه خوردن نیستید آن هم برای موضوع چرتی چون اخته کردن یک نظریۀ رادیکال.

بنده فیلم شما را ندیده ام، نمی‌بینم مگر اینکه تمام تانک‌های دنیا جلوی من صف بکشند که بعید می‌دانم چون آنها هم مثل بنده سخت گرفتاراند.  پس با فیلم تان کاری ندارم بلکه با خودتان کار دارم. البته پیشاپیش این را هم اعتراف کنم که فیلم بیچارۀ شما هم با من کاری ندارد بلکه خودتان مو لای دم بنده گذاشته اید و خود را قاطی ما روشنفکر ها کرده اید. پس خواستم تکلیف ام را با خودتان روشن کنم و ادعای روشنفکری‌تان. با ادعای سینماگریتان کاری ندارم که فعلاً حوصله اش نیست اما نمی‌توان ام از کنار ادعای روشنفکری‌تان بگذرم. کاری که شما ابداً در آن وارد نیستید. وارد نه به معنای مهارت! به معنای ورود، به معنای حضور. خانم محترم من هم مثل بسیاری از آدمهای این عصر به این خاطر جوش آورده ام که دست در کارمان زیاد شده است. دستهای ناوارد. ودر صنف ما دستهای آلوده. این آخری را نعوذ بالله منظورم شما نبود. اما ناوارد را چرا. ‌می‌دانید خانم محترم! بعضی‌ها می‌گویند پول نفت که هست، در نتیجه کسی به خودش زحمت کار کردن نمی‌دهد و از سر بیکاری همه هر کاری می‌کنند .بعضی‌های دیگر می‌گویند رویای آمریکایی مرد همه فن‌حریف  دهۀ 60 و 70 به رویای ایرانیِ‌ مرد و زن همه فن حریف دهۀ 80 شمسی تبدیل شده است. خلاصه مهم نیست به چه دلیل دست زیاد شده، مهم اوضاع شیر تو شیری است که این دست زیاد شدن پیش آورده است.

خانم محترم در صنف ما، آدم حرف اش را می‌زند. کاری ندارد رییس چه کسی است. هرجا که حرف بگنجد می‌گنجانیم اش. لازم باشد توی فیلم، توقیف اش کردند، توی تئاتر، متروی اش کردند، توی شعر، از ریخت اش انداختند و بی‌قافیه اش کردند، در مهمانی‌های خانوادگی . این آخری را خودم هم می‌دانم مبتذل است اما اگر راهی نماند ناچاریم آخر اگر حرفی که باید گفته شود را نگویم می‌ترکیم. شوخی نمی‌کنم. واقعاً می‌ترکیم. مگر نیچه نترکید. مگر گلشیری نترکید. من فکر می‌کنم به همین خاطر است که این روزها روشنفکرهای ما اینقدر افسرده اند. چون یا باید به امر مبتذل گفتن حرف در مهمانی ها تن بدهند یا بترکند. اما گویا در صنف سینماگرها که شما عضو شریف آن صنفید و به اشتباه خود را قاطی روشنفکرها کرده اید بزن ام به تخته نه تنها نمی‌ترکید که بسته به حال و روز رییس، حرفی می‌زنید.برای رد گم کردن هم می‌گویید این حرفها دغدغۀ جامعه است دغدغۀ من و تو است، که اتفاقاً رییس هم خوشش آمده است. اما شوخی می‌کنید خانم محترم! چند مثال عرض می‌کنم! بنده مدتهاست سیگار نمی‌کشم در حالی که سیگار کشیدن را بسیار بسیار بسیار دوست داشتم و دارم اما نمی‌کشم چون با گران شدن قیمت کتاب مجبور شدم پول سیگار را به هزینۀ خرید کتاب اضافه کنم چون من یک روشنفکرم. دوستی دارم که او هم علی‌رغم میل اش سیگار را ترک کرده است دلیل او کمی مسخره تر از من است، بعد از چند ماه کاری پیدا کرده است که کارفرمایش به شدت با سیگار مخالف است چراکه باور دارد که کسی که بدن خود اش رحم نمی‌کند به کار اس هم رحم نمی‌کند( می‌بینید چه کثافتی از این بهداشت بیرون می‌زند وقتی پای انسانیت وسط نیست) به دوست بنده گفته اند حتا اگر لباس اش بوی سیگار بدهد اخراج می‌شود. و... . می‌بینید این مثال‌ها ربطی به دغدغۀ سوپر استار شما ندارد. سوپر استار فاسد شما سیگار نمی‌کشد تا لعبتی تازه صید کند باقی حرف مفت است، ما که غریبه نیستیم. این تحولات به ظاهر انقلابی سه ماه طول نمی‌کشد و اوضاع برمی‌گردد سرجای اول‌اش. سوپر استار شما اگر زنده بود می‌دیدید که راست می‌گویم.

برگردیم به منتقدان جوان‌مان خانم محترم. منتقد جوانِ مورد پسند دنیای گل و بلبل اشتباه کرد چون نقد بیضایی را با این حرف یا چیزی شبیه آن شروع کرد که بنده از طرفدارانِ پرو پا قرص فیلمهای شما هستم و همیشه روی فیلمهایتان نقد مثبت نوشته ام اما فیلم جدیدتان...منتقد جوانِ قشنگ اهل سینما تئوری بی‌نظیر و جسورانۀ مرگ مولف را با "تعارف با مولف" شروع کرد.( چه تناقض ابلهانه ای) . راستی این را یادم رفت بگویم لطفاً بیضایی را اهل صنف خود نکنید. اتفاقاً بیضایی بر خلاف شما بدون اینکه بداند رییس کیست حرف اش را زده است. هرجا که حرف اش گنجید: سینما، تئاتر، ...حالا از بد حادثه این یکی به مزاج رییس هم خوش آمد اما همانطور که گفتم اگر نمی‌زد می‌ترکید. این فرق دارد با اینکه بی‌خیال حرف اش بشود و برود "بوف" یا "اکبر جوجه" بسازد. حرف اول اش توی دلش ماند، لای حرف دوم همان را هم زده است، حالا گیریم در این بافته حرف خوب زده نشده که این را همان منتقدان به درستی گفتند و نوشتند اما چه اهمیتی دارد. یکی شاهکار نباشد. اشتباه منتقدان جوان در این بود که باید رک و جدی نقد را با فیلم شروع می‌کردند و با فیلم تمام می‌کردند فارغ از اینکه فیلم چه کسی است اما تعارف الکی شان ماجرا را به گند کشید و کار به این جا کشید که شما هم خود را اهل روشنفکری بدانید ( آن هم همتراز بیضایی) و اسیر توطئه‌ای مشترک .می‌بینید یک تعارف کوچک چه که نمی‌کند. عصبانیت من از این آقایان هم به خاطر ژست روشنفکرانه‌شان است. ژستی شبیه ژست شما. اما در کار روشنفکری تعارف هزینۀ زیادی دارد. گاهی به قیمت جان روشنفکر تمام می‌شود. ما حرفۀ خطیری داریم. شما نمی‌دانید خانم! اشتباه نکنید توقیف یک فیلم و ضرری چند صد میلیونی خطر نیست. هرچند در صنف ما اصلاً از این پولها خبری نیست و ما حتا در تشخیص تعداد صفرهای اش دچار خطا می‌شویم اما خطر به معنای واقعی اش وجود دارد. خطر خطر است و همیشه بیخ گوش. شاید هم بیخ گلو. بستگی به رییس دارد. در صنف روشنفکری چیزهایی دغدغه به شمار می‌رود که تعارف ندارند چون با مرگ و زندگی آدم ارتباط دارند. اما گویا در صنف شما اینچنین نیست. می‌توانید برای مدتی این دغدغه را کنار بگذارید و دغدغه ‌ای دیگر را بچسپید که به قول شرم‌آور خودتان بستگی به رییس دارد.مثلاً می‌توانید دغدغه زنان را کنار بگذارید و مخصوصاً برای آقای حسینی فیلمنامه بنویسید. بابا شما خیلی راحت اید. ما اصلاً اجازۀ چنین کاری را نداریم. یعنی داریم اما ریسک اش خیلی بالاست. کافیه برای مدتی دغدغه مان را کنار بگذاریم. باور کنید می‌ترکیم. تازه آنهایی از صنف ما می‌ترکند که دستشان به دهنشان می‌رسد. در صنف ما آدمهایی هستند مثل بنده که اگر یک روز دغدغه ام را کنا بگذارم یا خودم یا زنم از گشنگی میمیریم.برای همین زمانی که صرف نامه نوشتن برای شما کرده ام یک روز عقب ام. حالا گرم ام. 31 ام که بشود می‌فهمم چه گهی خورده ام..

خانم محترم یک جایی توی مصاحبه با روزنامه اعتماد (شما به روزنامه "اعتماد" گفته اید عده‌ای منتقد جوان در دام توطئه علیه شما افتاده اند.اتفاقاً این منتقدان جوان در همان روزنامه می‌نویسند که بیشتر نقدها از همان جا بود. حق دارم بگویم عجب شیر تو شیری؟) گفته اید: « ببینید مثلاً من برای یک سری الگو هستم. یک عده زن و مرد دنبال من می‌آیند و دنباله روی می‌کنند. مسلماً پشت شکاندن این شخصیت و تابو جریانی هست. بیشتر این نقدها که من خواندم کیش شخصیت را می‌شکستند...». در میان روشنفکرها متاسفانه بوده اند کسانی که از این نوچه پروری ها خوششان آمده و به این امر سراسر کثافت گرفتار کرده‌اند خودشان را، خب در هر کاری آدم ناتو هست.اما در ذات قضیه روشنفکر واقعی از هرچه دنباله رو بیزار است . نه از سر خواستِ بورژوایی تنهایی! یا برج عاج نشینی. بلکه به این دلیل که روشنفکر واقعی می‌داند که راهی که می‌رود راهی است که شیطان رفته است و آخرش جز مرگزیستی در انزوا و رنج مطلق نیست. اما چه کند که از این رنج گریزی ندارد.اما با اخلاق تر از آن است که این رنج را برای کسی دیگر بخواهد.به پای دنباله روان اش می‌افتد که راضی شان کند برگردند. التماس می‌کند. کرمهای بدن اش را شاهد می‌آورد. عفونت و چرک آماسیده روی زخمها را. اما گویا در صنف شما اعتبار آدم به تعداد پیروان بستگی دارد.شاید رو به ملکوت اعلا دارید و پیرو صادق تر را سعادت بیشتر نصیب می‌کنید. دمتان گرم. تمام حرف من هم همین است خانم محترم! شما به ملکوت اعلای تان بپردازید. کار کثیف و شیطانی را برای ما بگذارید. آخر صنف ما سوپر استار ندارد. یک وقت بی‌دغدغه می‌مانید. به قول نیچه ( یکی از همکاران بنده است. شما هم مطمئناً اسم اش را شنیده اید) در صنف ما باید از سه چیز پرهیز کرد؛ زن و شهرت وثروت. چیزهایی که برای حضور در صنف شما باید حداقل یکی اش را داشت. سه تای اش را داشته باشی می‌شوی سوپر استار.

راستی چند نفر در جامعۀ ما این سه تا را دارند؟ همان ها از فیلم شما خوششان می‌آید.

رونوشت:

 1- خانم تهمینه میلانی و جماعت سینماگران

2- روزنامۀ اعتماد

 امضاء محفوظ

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:19  توسط علي قلي پور  | 

اصغر رفيعي‌جم (فيلمبردار) و مژده شمسائي (بازيگر) در پشت صحنه "وقتي همه خوابيم"

«وقتي همه خوابيم» فيلمي كاملا متفاوت از جريان غالب سينماي ايران و رئاليسم اصغر فرهادي و تهمينه ميلاني و... است. به همين دليل عموم منتقدان سينمائي كه به رخوت خود و سينماي خود خو گرفته‌اند،‌ با تماشاي فيلم كمي دچار آشفتگي مي‌شوند. خلاف آمد عادت بودن فيلم موجب شده تا بعضي‌ها نقدهاي بني‌اسرائيلي درباره فيلم بنويسند. بدين‌ترتيب بد نيست كه پيش از تماشاي «همه خوابيم» به سه نكته ايمني توجه كنيم.

1- واقعيت چيزي نيست كه شما مي‌بينيد، واقعيت چيزي است كه مژده شمسائي در نقش آن فيلمنامه‌نويس مي‌بيند. اين دكور عجيب و اين شهر كثيف كه بيضائي تصوير كرده، شهر از نگاه آن بازيگر است، و شايد هم شهر از نگاه بيضائي. پس تعجبي ندارد كه در رستوران يك كيوسك تلفن باشد. پس تعجبي ندارد كه ايستگاه اتوبوس هيچ شباهتي به هيچ ايستگاه اتوبوسي در تهران و ديگر شهرها نداشته باشد. در اين جا ميان امرواقعي و امر واقعا واقعي يك شكاف بزرگ هست. به همين دليل كاري كه بيضائي مي‌كند، با ياري گرفتن از اصطلاح ايگناسي ويتكيويچ، «واقعيت تحقير شده» است. واقعيتي كه در نگاه بيضائي از تصويري كه دیده، تحقير می شود. 

 2- آيا به نظر شما بازي‌ها در فيلم بيضائي اغراق‌آميز است؟ بله بايد اغراق‌آميز باشد. چون حتي يك لحظه هم نبايد فراموش كنيد كه شما مشغول تماشاي يك فيلم هستيد. بازي مژده شمسائي در اين فيلم بازي در نقش كسي است كه نقش بازي مي كند. بقيه هم همين‌طور. عليرضا جلالي‌تبار، نقش مقابل شمسائي، بازيگر تازه كاري است كه در نقش يك بازيگر تازه كار و در نقش يك زنداني ظاهر شده. جلالي‌تبار در جهان واقعي هم اولين فيلم سينمائي خود را بازي مي‌كند، پس كار ساده‌اي نيست كه يك یک بازيگر در اولين فيلم سينمائي خود با چنين جهان تو در توئي مواجه شود. اگر بازي اين دو شخصيت به نظر علماي نقد سينماي ايران تئاتري به نظر آمده، سخت در اشتباه هستند. بيضائي بهتر از هر كسي به فنون بازيگري در تئاتر آگاه است، قطعا خودش مي‌داند كه جنس بازي و اغراق آن ارتباط چنداني به تئاتر ندارد. این به اصطلاح "اغراق" نشان مي دهد كه بیضائی لحظه به لحظه در تلاش است تا به تماشاگر شیر فهم كند كه مشغول تماشاي فيلم است.

 3- آيا به بهرام بيضلائي به اصطلاح «نمي‌آيد» كه اين همه در فيلم خود تبليغ كالاهاي مختلف داشته باشد و اين همه اسپانسر؟ بله به بيضائي اين كارهاي «نمي‌آيد» اما فراموش نكنيد كه نوشابه‌هاي راني و ردبول و... در چه لحظاتي از فيلم حضور دارند و چه كساني آن‌ها را مي‌خوردند؟ بيضائي تنها كارگردان ايراني است كه از اسپانسر به هنرمندانه‌ترين شكل ممكن بهره گرفته است. بيضائي كالائي را كه قرار است در فيلمش تبليغ شود، تحقير مي‌كند. بيضائي به كالا رنگ واقعيت مي‌زند، خوب دقت كنيد كه تهيه‌كنندگان خبيث و بي‌سواد نوشابه‌هائي را مي‌خورند كه قرار است در فيلم بيضائي تبليغ شوند. آيا تا به حال سينماگري در ايران جرات تحقير اسپانسر خود را تا بدين پايه هوشمندانه و جسورانه داشته است؟   

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 12:9  توسط علي قلي پور  | 

هاينريش فون كلايست نويسنده شوريده حال آلماني كه روزگاري براي رهائي از آشفتگي به سياق همه‌ي رمانتيك‌ها راهي سفر شده بود، در يكي از شهرهاي فرانسه يا سوئيس با عروسك‌سازي آشنا مي‌شود. جستار كوتاه، اما عميق او، به نام «در باب عروسك خيمه‌شب‌بازي»، دربرگيرنده تفكرات و تاملات متافيزيكيِ زيباشناسانه‌ي او در باب عروسك‌هاي خيمه‌شب‌بازي است. اين جستار كه حوالي سال 1801 نوشته شده، بحثي را مطرح مي‌كند كه چيزي شبيه به آن، بعدها در انديشه «ادوارد گوردن كريگ» با عنوان «ابرعروسك» ظهور كرد.

کریگ در سال 1907 نوشت: «من با تمام توانم فریاد می‌زنم که باید ایده‌ی ابرعروسک به تئاتر بازگردد، و هنگامی که بار دیگر ابرعروسک‌ [به تئاتر] بازگشت و مردم آن‌ها را دیدند، یقیناً از عشق سرشار خواهند شد و مانند آیین‌های باستانی، براي سرمست شدن، از اين عشق نيرو خواهند گرفت، آنها بار دیگر به اصول خلاق تسلیم شده، مسرت زیستن را حس كرده، و پرهیزکارانه و شادمان به مرگ ادای احترام مي‌كند».  ديدگاه كريگ در زمينه‌ي «عروسك در تئاتر» و متعاقب آن به مفهوم «ابرعروسك»، تا كنون مورد توجه بسياري از  نظريه‌پردازان تئاتر قرار گرفته. البته در اينجا بايد گفت كه آنچه كريگ از واژه‌ي «ابرعروسك» مراد مي كند با آنچه كلايست درباره عروسك خيمه‌شب‌بازي نوشته تفاوت اساسي دارد، اما علي‌رغم تفاوت يك نقطه مشترك قدرتمند ميان اين دو هست. اين نقطه مشترك به نوعي حكايت از «مرگ بازيگر» دارد. در جستار كلايست اين بحث مطرح مي‌شود كه آيا مي‌توان به جاي رقصنده‌هاي تئاتر، كه تماشاي آنها در آن زمان بزرگترين سرگرمي ملت اروپا بود،‌ همين عروسك‌هاي خيمه‌شب‌بازي را نشاند؟ و نكته ديگر اين كه آيا نياز است كه يك عروسك‌گردان خودش هم رقاص باشد تا بتواند عروسك‌ها را موزون و زيبا به حركت در آورد؟ و آخر اين كه آيا مي‌توان جاي بازيگر را به عروسك خيمه‌شب‌بازي داد؟

كريگ هم چنان كلايست چنين رويائي در سر داشت، تا اينكه روزگاري تادئوش كانتور آب پاكي را روي دست هر دو ريخت و به كل اين ايده را نفي كرد. كانتور در تئاتر مشهور خود، «كلاس مرده» كه بر اساس «رساله در باب مانكن‌ها‌» اثر برونو شولز به اجرا در آمده، چندين بازيگر از بازيگران كار را به مانكني وصل مي‌كند. آنها چنان همزاد، مجسمه‌وار به آنها متصل هستند، روزي كه اين نمايش در شهرهاي اروپا به اجرا در آمد همه حيرت‌زده به آن مي‌نگريستند و روزنامه‌هاي آن روزها انواع تفاسير را از اين مانكن‌ها ارايه دادند كه هيچكدام به اندازه حرف كانتور قابل اتكا نيست. او با خلق مانكن‌ها در كنار بازيگرهاي تئاتر، موفق به تحقير امر واقعي و تنزل واقعيت به سطح تصنع مي‌شود. كانتور در گفتگوئي با بازيگر تئاترهاي خود، كشيشتوف ميكلاشفسكي به اين عقيده‌ي كلايست و كريگ اشاره مي كند و مي‌گويد: «بر خلافِ آرزوی کریگ و همچنین کلایست، هرگز معتقد نیستم که مانکن‌ها بتوانند جای بازیگران زنده را بگیرند. برای اثبات این حرفم فقط نیاز به دیدن آن تصویری دارم که کریگ به شکل معناداری از نخستین لحظه‌ی ظاهر شدن بازیگر توصیف کرده بود. آن تصویر، هر عقیده‌ای مبنی بر غصب شدن جایگاه بازیگر در تئاتر بوسیله‌ي عروسک خیمه‌شب‌بازی را انکار می‌کرد. به نظرم لحظه‌ای که بازیگر برای نخستین بار در مقابل تماشاگر ظاهر می‌شود، لحظه‌ای ـ با استفاده از اصطلاح‌شناسی امروزی ـ انقلابی و آوانگارد است. در مانیفست «تئاتر مرگ»ام که با چیزی شبیه به نشست ‌احضار روحِ «کلاس مرده» همراه بود، تلاش کردم تا این تصویر را به درستی شرح دهم، طوری که روند رویدادهای «کلاس مرده» دقیقاً در مخالفت با استدلال کریگ جریان یابد. اقدام به نقض آیین جمعی و کنشِ گسستن [از آن]، نمی‌تواند با ارجاع به ذوقِ عجیب و غریب بازیگر، اشتیاق او به شهرت، و یا امیالِ پهنانش اجرا شود».

اكنون با گذشت سال‌ها از جستار كلايست و پس از آن كريگ و حتي كانتور، اين نكته بر هر نظريه‌پردازي روشن شده كه هيچ شيء و هيچ مفهومي ياراي ايستادگي در برابر بازیگر و حضور سنگین او روی صحنه را ندارد. تئاتر بدون بازيگر تقريبا بي معني است. قيد «تقريبا» در اين ميان براي آن دسته از آثاري است كه مانند نمايشنامه سي و شش ثانيه‌اي بكت، به نام «نفس»، به كل تعريف ما را از «هنر تئاتر» تغيير مي‌دهند. براي نبرد با چنين فرضيه بي‌فايده‌اي بايد دو پرسش طرح كرد. اول همان پرسش كهنه: آيا تئاتر بي بازيگر ممكن است؟ دوم: تئاتر بي تماشاگر چطور؟ نقطه اشتراك اين دو پرسش يك چيز است. هر دو بر آن شده‌اند تا انسان را از انساني‌ترين هنر حذف كنند و یا به قاطعیت حضور او تردید کنند. پس حال باید پرسید: آيا تئاتر بدون انسان ممكن است؟ جهان بی انسان چطور؟ تا بیشتر از این قضیه فلسفی نشده بهتره خودم کاسه کوزه ام رو جم کنم و برم. آقا یا خانم مقاله تمام شد٬ مرسی که خوندی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 18:58  توسط علي قلي پور  | 

بهناز جعفري در صحنه‌اي از نمايش كوكوي كبوتران حرم

پیش از اجرای کوکوی کبوتران حرم در جشنواره و پس از آن در چهار سوی تئاتر شهر٬ علیرضا نادری و بازیگرانش نمایشنامه را در خانه هنرمندان خوانده بودند. با دیدن آن ذوق کردم و به نظرم نمایشنامه ای شاهکار آمد. همان شب شتابزده یادداشتی درباره آن نوشتم  و امروز که دوباره آن را خواندم٬ به نظرم نوشته چندان جالبی نیامد. به هر حال اجرای کوکوی کبوتران حرم فرصتی شد که از خود اعاده حیثیت کنم. اما بعد از دیدن اجرا هر چه فکر کردم چیزی فراتر از آن یاداشت به ذهنم نرسید. شیوه اجرائی نادری عجیب بود. چرا تماشاگران باید از پشت پنجره ساختمان روبرو شاهد وقایع این مهمان خانه باشند؟ چرا هدفون؟ چرا باید کارگردان قبل از آغاز نمایش با تماشاگران حرف بزند و بدیهی ترین نکته را که همان دیدن نمایش از پشت پنجره ساختمان روبرو است گوشزد کند. نمایشنامه نادری حرف ها و ظرافت های بسیار دارد٬ می توان بسیار تحلیلش کرد و بسیار از آن نوشت. اما تا جائی که به تئاتر مربوط است باید گفت که درک او از صحنه تئاتر و کارگردانی٬ هرگز به عمق ادراک او از شرایط اجتماعی و تسلطش به فن نمایشنامه نویسی نیست. نادری نمایشنامه نویس برجسته ای است که در حال حاضر هنوز کارگردانی برای اجرای آثارش به میان نیامده. شاید اگر اکبر رادی هم نمایشنامه های خود را اجرا می کرد چنین نقدهائی به او هم روا می شد٬ همانطور که بیضائی با اجرای افرا نشان داد که نمایشنامه نویس بزرگی است که برای اجرای آثارش نیاز به کارگردانی بزرگ دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 17:54  توسط علي قلي پور  | 

نقد نمایش "شکار روباه" که در ادامه می‌خوانید ۲۲ اسفند در روزنامه اعتماد منتشر شده است. 

 1

برای نوشتن از نمایش «شکار روباه» بهتر است که بی‌‌مقدمه و بی‌‌ هیچ حاشیه این طور سرِ اصل مطلب برویم: یکی از نمایش‌های بسیار بد امسال که با دیدن آن چیزی به دست نمی‌آورید و چیز زیادی هم از دست نمی‌دهید. البته عاقلان دانند که قرار نیست بعد از دیدن هر تئاتر احساس کنیم که چیزی در جیب یا در کیف خود داریم که پیش از این نداشتیم و یا وقتی دست در جیب خود می‌کنیم ببینیم که «ای دلِ غافل» چه چیزها که از دست داده‌ایم. اما چنین معادله‌ای برای تماشاگر نمایش شکار روباه بی‌پیام نیست. چون از یک سو آغا محمد خان در «شکار روباه» از فقدان چیزی رنج می‌برد، از سوی دیگر تماشاگری هم که به تماشای نمایش رفته، با معادله‌ی «چیزی از دست ندادن» و «چیزی به دست نیاوردن» به درد آغا محمد گرفتار می‌شود، یعنی که او هم از فقدان چیزی رنج خواهد برد. «شکار روباه» بازنمائی چیزهائی است که نداریم و از فراق این فقدان می‌کشیم.        

 2

گونه خاصی از اسنوب‌های فرهنگی ما هواخواه دو هستند: 1- تاریخ با ترجمه ذبیح‌الله منصوری 2- روانشناسی. برای آنها خواندنِ تاریخ به روایتِ شیرین منصوری لذتی خاص دارد، مثل قصه‌های مادر بزرگ تا لبِ گور از یادشان نمی‌رود. در مهمانی، تعویض روغنی، کافه، کارواش، رستوران و... از آن حرف می‌زنند و چشم آشپز رستوران را به سواد خود خیره می‌کنند، روانشناسی هم چیز خوبی است. همه رفتارهای غیر قابل پیش‌بینی آدم‌ها را به محض وقوع تحلیل می‌کند، کسی که کمی با روانشناسی عوامانه آشنا است، مدام خاک‌بازی می‌کند و سخت در جستجوی «کودک درون» خود است.

 3

«خواجه تاجدار» کتاب سخیفی است که قریب به یقین منبع نویسنده نمایشنامه شکار روباه نبوده، حال هر کس، از هر منبع، قصد روایت زندگی این شازده را کند، بی‌تردید باید گوشه چشمی هم به خیل علاقمندان این کتاب داشته باشد، هر چند که کتاب خاطرات کسالت‌بار مستوفی هم شرحِ مرگِ آغا محمد خان آغاز شود.

 4

نمایش با کودکی آغا محمد خان آغاز می‌شود، او بزرگ می‌شود ولی کودکی او هر از گاه به سراغ او می‌آید. یعنی بازیگر نقش کودکی آغا محمد خان کنار آغا محمد پادشاه شده (سیامک صفری) می‌آید و چیزهائی به هم می‌گویند! بدین‌ترتیب جنس نمایش جور می‌شود: «کودک درون» آقا محمد خان و «خواجه تاجدار» و سه خواجه تاش بانمک و بازی خوب سیامک صفری و صحنه‌پردازی علی رفیعی، که البته چنان به خوب بودن مشهور شده و دیگر کمتر کسی حوصله‌ی انتقاد از آن را دارد.

 5

«شکار روباه» نمایشی عوامانه و سطحی برای خوشایند تماشاگر متوسط‌الحالی است که می‌خواهد رنگی از فرهنگ به غروب غم‌انگیز خود بزند. از این نظر  نه تنها «شکار روباه» برای این نوع تماشاگر بسنده، که در برخی موارد زیاد هم هست. چون به هر حال هر سال تالار وحدت میزبان نمایش‌هائی بدتر از این هم هست. بارقه‌ی امید جائی است که در مقام مقایسه بر آمده و بگوئیم: «باز جای شکرش باقی است».

 6

ضعف آغا محمد یادآور ریچارد سوم و کشتارش شبیه به مکبث و... تقدیم به شکسپیر. برای جلوگیری از شائبه قیاس مع‌الفارق میان شکسپیر و چرمشیر و رفیعی، ذکر این نکته ضروری است که بند هفتم درباره نمایش «شکار روباه» نیست، بلکه خلاصه و بریده‌ای از یک کتاب است. اما بند هشتم به شدت درباره «شکار روباه» است.  

7

شکسپیرپژوهان معتقدند که او برای نوشتن نمایشنامه‌های تاریخی خود صرفاً از یک منبع استفاده نکرده است. آنها از دو و شاید سه کتاب نام می‌برند، در عین حال که می‌گویند از دستنوشته‌هائی هم برای نگارش نمایشنامه‌های تاریخی خود استفاده می‌کرده. با این حال بررسی تطبیقی منابع و نمایشنامه‌های تاریخی شکسپیر به آن محققان نشان داده که او میل چندانی به اقتباس نعل به نعل تاریخ نداشته. برخی از شخصیت‌های تاریخی بی‌اهمیت را بیش از حد برجسته کرده و برخی شخصیت‌های تاثیرگذار و مهم را در یک صحنه کوچک خلاصه می‌کند. چرا؟ جرمین گریر در کتابی به نام «شکسپیر» که چند سال پیش با ترجمه عبدالله کوثری منتشر شده، به خوبی دلیل این رویکرد شکسپیر به تاریخ را روشن می‌کند. «درست به همان گونه که سرآمدان سینما در طول جنگ دوم تبلیغات میهنی را به پرده سینما کشاندند، نمایشنامه‌نویسان لندن که در برابر خشم محافل تنزه‌طلب شهر به حمایت دربار نیاز داشتند، در آفرینش نمایشنامه‌هایی که برای بی‌سوادان جای حماسه‌های تاریخی را می‌گرفت با هم رقابت می‌کردند. این نمایشنامه‌ها واقعیات و حدسیات گونه‌گون و پراکنده تاریخی را در قالب منطق خلق‌الساعه و گذرای درام می‌گنجاند. شکسپیر در پیشگفتار نمایشنامه غیر تاریخی تروئیلوس و کرسیدا این منطق را بدین‌گونه شرح می‌دهد: نمایشنامه ما/ گزافگوییها و مقدمات آن معرکه‌ها را ندیده می‌گیرد/ آغازش از میانه است و از آنجا/ به سوی آن چکیده‌ای می‌رود که در نمایشنامه گنجانده می‌شود». (ص 100) بدین ترتیب باید گفت که شکسپیر با چنین نگاهی به تاریخ کشور از وقایع تاریخی حماسه‌سازی می‌کرد، حماسه‌ای که نیاز زمان بود، حماسه ساختن از تاریخ، حماسه ساختن از ملکه. پر واضح است که شکسپیر در این حماسه جائی برای خود قائل نیست. شکسپیر از خودش حماسه‌ای نمی سازد، زیرا نیاز زمان او «حماسه شکسپیر» نبوده است.

 8

حماسه جسارت، حماسه حرف‌هائی برای گفتن داشتن، حماسه ساختن از دشنام به تاریخ، حماسه ساختن از اعتراضِ خود. حماسه ساختن از تعطیل شدن تمرین به «بهانه نبود امکانات گرمایشی سالن»، حماسه ساختن از «دعوت مرکز هنرهای نمایشی»، حماسه ساختن از «سال‌ها دوری اجباری از صحنه تئاتر»، حماسه ساختن از آغاز تمرینات با «با حضور تعدادی از بازیگران برجسته تئاتر آن زمان»(1)، حماسه ساختن از تاریخی که در صحت آن تردید باید کرد، حماسه ساختن از قصه‌هایِ سرگرم کننده پادشاهان سفاک ایران و سرانجام تماشاگران بی‌هیچ حماسه‌ای به خانه خود می‌روند. آنها هیچ سهمی از حماسه‌پردازی‌های «شکار روباه» ندارند، پس تماشاگران هم مانند آغا محمد خان از فقدان چیزی رنج خواهند برد. این «فقدان» چیزی در شخصیت اصلی نمایش و تماشاگران وقتی خود را عیان می‌کند که بپنداریم با ارایه برشی از مقطع تاریخی و بازنمائی آن روی صحنه نسخه کل تاریخ را در هم می‌پیچیم و دیگر حرف اول و آخر تاریخ را با چند ترقه در کردن روی صحنه گفتیم و رفتیم. قرار نیست که بگوئیم ما نمایشی در باره سیاست دیدیم. بر عکس به صحنه رفتن چنین نمایشی و ارایه چنین سطح نازلی از تفکر سیاسی نشان دهنده این است که ما اصلا اهل سیاست نیستیم. ارجاع به تاریخ سیاسی ایران و چپاندن تحلیل‌های بی‌اساس و احساساتی کتاب‌های صد تا یک غاز تاریخی، که مدام در جستجوی دلایل شکست «شکوه ایرانی بودن» است، نشان از گریز ما از حال نزار کنونی و دست در گنجینه قصه‌های ناموثق گذشته است. در تاریخ ایران بیش از اینکه آغا محمد خان قاجار اهمیت داشته باشد دوران پیش از او پس از او اهمیت دارد. بر کسی پوشیده نیست که او ماحصل آشفتگی سیاسی مقطعی از تاریخ ایران است که سیر یک خط در میان «دیکتاتوری» و «هرج و مرج» را یکجا در خود دارد. آنچه در تاریخ ایران سرنوشت‌ساز شد، نه او که دوران پس از اوست. دغدغه کنونی ما پیوند خود را از آن دوران گسسته است. می دانیم که روا نیست که در نقد یک نمایش چنین لاطائلاتی درباره تاریخ بنویسیم اما کمی هم به دغدغه حال پیش رفتن بد نیست.   

  9

و اما ادبیات... خوشبختانه ادبیاتی که نمایشنامه «شکار روباه» به اتکا به آن نوشته شده مثل برخی از سریال‌های تلویزیون چندان مبهم و بی‌ریشه نیست! اما می‌توانست بسیار بد باشد اگر که لباس‌های آدم‌های نمایش طوری غیر از آنچه دیدیم طراحی می‌شد. ادبیات آدم‌های «شکار روباه» گاه مطنطن و قجری است گاه چال‌میدانی و امروزی، گاه آرکائیک و گاه شاعرانه. اما لباس‌ها زبان را توجیه می‌کنند. البته منظور این نیست که همه نمایش‌های تاریخی و یا نمایش‌هائی که اشارات تاریخی دارند باید حتما پیرو ویژگی‌های رئالیستی زمانِ خود باشند، بل غرض این است که بگوئیم لباس و زبان این نمایش دو عنصر کاملا هماهنگ بودند که به نوعی نقاط ضعف یکدیگر را هم‌پوشانی می‌کردند. به همین علت حالا دلیل قانع‌کننده‌ای برای انتقاد از لباس و ادبیات «شکار روباه» نیست. اما دیالوگ‌نویسی نمایشنامه «شکار روباه» فی‌نفسه دشواری‌های زبان فارسی در دیالوگ‌نویسی را عیان می‌کند.  منوچهر انور در ترجمه‌ی نمایشنامه‌ی «عروسکخانه» ایبسن مقاله‌ی ارزنده‌ای به عنوان ضمیمه آورده که به خوبی چالش زبان فارسی برای درام را نشان می دهد. با خواندن آن در می‌یابیم که چگونه زبان فارسی از آغاز ببا دیوار کشیدن میان زبان گفتاری و نوشتاری، راه را بر محاوره نوشتن بست. ما هنوز نمی‌توانیم طوری محاوره بنویسیم که تماشاگر با شنیدن آن از دهان بازیگر احساس کند که در حال شنیدن حرف‌های کاراکترهای تاریخی است. تا می‌گویند: قدیم، حال چه قاجاریه باشد چه زندیه و چه صدر اسلام و ایران باستان، برای تداعی زمان گذشته، زبان به نحو زننده‌ای منسوخ و آرکائیک می‌شود. و وقتی هم که می‌گویند: اکنون، ندایِ «داداش ولمون کن» و «تو برو من ردیفش می‌کنم» و «خدا وکیلی گرفتی ما رو»... به گوش می‌رسد. در صورتی که زبان دارم به راحتی، جائی میان این دو قرار می‌گیرد و نیازی نیست بیهوده طنازی‌های درام را عامیانه، و حرف‌های جدی متن را با کلمات کهنه بنویسم. هر چند که نمایشنامه «شکار روباه» برای بهره‌گیری خلاقانه از زبان تلاش کرده، اما برای فراروی از «دشواری»ها کاری صورت نداده است. البته، به حق نباید از هر نویسنده‌ای و از هر تئاتری انتظار شکستن شاخ غول و حل همه مشکلات منظومه شمسی را داشت.

 10

چرا وقتی که سیامک صفری روی صحنه راه می‌رود تماشاگران می‌خندند؟ در اجرائی که بودم هر چه فکر می کردم دلیل خنده تماشاگران را نمی‌فهمیدم. او هر کاری کند تماشاگر می‌خندد: بس که اجراهای کمدیِ خوب از او دیده. اما این اجرا نشان می‌دهد که سیامک صفری کمتر، و شاید به عبارت بهتر اصلا، تعمدی در خنداندن تماشاگر ندارد، اما تماشاگر «شکار روباه» بی‌دلیل می‌خندد. یعنی قضیه از خودِ درخت است. گوئی همان‌طور که آیین پایان یک تئاتر با تشویق‌های طولانی عجین شده، خندیدن هم بدل به آیین تماشای بازی این بازیگر شده است. اما این بار سیامک صفری یکی از بهترین بازی‌های خود را در نقش آغا محمد قاجار ارایه داد، او بی هیچ تلاشی برای خنداندن تماشاگر تصویر گروتسکی از این شخصیت تاریخی ترسیم کرد. تصویری که شاید بار بازنمائی آن به دوش کل نمایش بود، او یک تنه به دوش کشید، اما عادت تماشاگر به خندیدن و کمیک تصور کردن این بازیگر کار را خراب کرد. پس این نقد نه به سیامک صفری که به تماشاگرانی روا است که فقدان چیزی رنج می برند و خندیدن به صفری را در هر نقش و هر لباس، جایگزین لذت تماشای تاریخ در صحنه و تماشای تئاتر می‌کنند. از سوی دیگر نباید فراموش کرد که حضور و تاثیر کارگردان بر بازی صفری کاملاً مشهود بود. بازی او مثل بازی دو بازیگر خردسال و نوجوان نمایش دقیقاً کارگردانی شده بود. بدین‌ترتیب صفری همان‌طوری ایفای نقش کرد که آن بازیگران خردسال و نوجوان بازی می‌کردند. گوئی که آنها گوش به زنگ کارگردانی هستند که عن‌قریب بلند فریاد می زند: «نه! من این را نمی‌خواهم». بدین‌ترتیب حرکات آنها همان بود که رفیعی می‌خواست. اما سایر بازیگران و به خصوص افشین هاشمی اعمال محیرالعقولی مرتکب می‌شدند، سعی می‌کرد که بسیار تئاتری و حساب شده حرکت کند و در همه حرکاتش نظم و زیبائی خاصِ صحنه تئاتر حاکم شود. اما نشد، چون هیچ یک از بازیگران این تلاش و شاید این توصیه کارگردان را به اندازه او جدی نگرفته بودند، حرکات وسواس‌گونه او طوری روی صحنه برجسته می‌شد که گوئی قصد شوخی با تماشاگران را دارد و یا می‌خواهد با این حرکات غریب و بیش از حد شسته رفته، بازیِ بازیگرانِ برجسته تئاتر جهان را به سخره گیرد و هجویه‌ای از حرکات آنها بسازد. اینجا هدف نقد بی‌رحمانه بازی بازیگران نیست، بلکه تلاش بر این بوده تا دو نمونه از هدایت بازیگر توسط کارگردان را در نمایش «شکار روباه» را برای نقد کل اثر شاهد بگیریم. سیامک صفری نمونه یک هدایت (کارگردانی) دقیق و حساب شده و افشین هاشمی نشانه یک هدایت ناکام است.

 1- جملات داخل گیومه بند هشتم، از یادداشت کارگردان در بروشور است.   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 10:13  توسط علي قلي پور  | 

بازتاب حضور ميرحسين

روزنامه‌هاي خورشید و ايران خبر بيانيه میرحسین موسوی را منتشر نکردند! روزنامه همشهری هم که پر تیراژترین روزنامه کشور است در دو سه خط به خبر حضور او در انتخابات پرداخته که در واقع خبر آن کوتاه تر از روزنامه رسالت است. خبر كيهان در صفحه اخبار كشور مفصل‌تر از سايت نوروز- ارگان حزب مشاركت- است! در كنار اين خبر به اصطلاح تحليلي كيهان يادداشت كوتاهي هم آمده كه تلاش دارد حضور ميرحسين در انتخابات را به شكست‌هاي اصلاح‌طلبان و نزاع آنها تعبير كند. 

شب گذشته هنگامي كه همه سايت‌ها اعم از فارس و كلمه  و... بيانيه ميرحسين را خبر يك كرده بودند، سايت نوروز  همچنان به تاخير در انتشار بيانيه ميرحسين اصرار مي‌ورزيد و خبر اول سايت آنها حمايت همسر رجائي از سيد محمد خاتمي بود! امروز همه روزنامه‌ها از حرف‌هاي ابطحي تفاسير عجيبي ارايه مي‌كردند كه همه بيانگر ناخوشنودي حاميان خاتمي از حضور ميرحسين بود. البته به قول دوستي نبايد از اين واكنش مشاركتي‌ها نگران بود٬ زيرا اين تبخال نابهنگام به زودي بهبود يافته و آنها دست از بهانه‌جوئي بر مي‌دارند. فعلا رفتار آنها مثل كودكي است كه "بستني شكلاتي" خود٬ يا همان سيد محمد خاتمي را از دست داده‌اند. ‌روزنامه اعتماد ملي هم به ظاهر تلاش كرده تا نظرات مختلفي را گرد آورد، اما در نهايت حمايت ضمني آنها از ميرحسين تبديل به چماقي در برابر خاتمي شده است.  

خبر اول روزنامه انتخاباتي "تهران امروز" هم قياس مع‌الفارق محمود احمدي‌نژاد و ميرحسين است كه درباره آن بي‌حرف پيش بايد گفت كه هر نوع قياس ميان اين دو هزينه كردن از اعتبار و كارنامه مديريت ميرحسين در بحران جنگ براي توجيه اقدامات بحران‌زاي احمدي‌نژاد براي بازگرداندن شرايط كشور به سال ۱۳۵۷ است٬ پس در این قیاس دو نفره سودی عاید نفر سوم نخواهد شد.   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 13:26  توسط علي قلي پور  |