تبليغاتX
نوای بی نان

نوای بی نان

رسیدن به نون و نوا از راه نوشتن همان است که می گویند: کار هر بز نیست خرمن کوفتن.

این عكس متعلق به اجرای مذكور نیست. 

 دیروز عصر یك گروه تئاتری به نام "زخمه" از شهر شیراز در مقابل در ورودی خانه هنرمندان ایران نمایش خیابانی جالبی را اجرا كردند. در این نمایش كه موضوع آن دعوای یك زن و شوهر بود٬ تماشاگران هم شركت كرده و دیدگاه خود را مطرح كردند. ماجرای اجرا به این ترتیب بود كه زنی می‌خواست سر كار برود و شوهر او این اجازه را به او نمی‌داد٬ حالا آنها می‌خواستند با دعوا به نتیجه برسند٬ بسیاری از مردانی كه در اطراف این بازیگران جمع شده بودند٬ به بازیگر مرد توصیه می‌كردند كه زن خود را طلاق دهد، اما هنگامی كه زن تا اندازه‌ای در راستای هدف خود پیش می‌رفت زنان تماشاگر این نمایش با خوشحالی و فریاد تحسین كف می‌زدند.

در این اجرا مسئول برگزاری تئاتر خیابانی٬ محمود فرهنگ هم حضور داشت٬ اما جالب این است كه این نمایش بدون به نتیجه رسیدن به پایان می‌رسید. بدین ترتیب آنها می‌رفتند كه در خانه مشكل خود را حل كنند. اما نكته مهم دیگر این بود كه این اجرا نه برای دفاع از حقوق زنان كه برای ناامن معرفی كردن شركت‌های خصوصی برگزار شده بود اما نتیجه این اجرا با مخاطبان و نظرات آنها از هدف اصلی دور شده و علی رغم تلاش بازیگران برای پرداختن به اصل موضوع٬ مدام از حقوق آن زن برای انتخاب شغل دفاع می‌كردند٬ قافیه كه تا این اندازه تنگ شد٬ بازیگران به ناچار نمایش خود را تعطیل كردند. 

اما نكته مهمتر این است كه مكانی چون خانه هنرمندان برای این نوع تئاتر "مشاركتی" و "جدلی" مناسب نیست٬ اگر این اجرا در مكان‌ها معمولی بود٬ قطعا نتیجه مطلوب‌تری داشت. به هر حال این گونه آثار گر چه حامی‌ دولتی  دارند٬ برای حال حاضر ما  مفید است و می‌تواند در تنویر افكار مردم سهم بسیاری داشته باشد٬ ضمن اینكه یكی از راه‌های آشتی دادن مخاطب با تئاتر همین اجرای خیابانی با موضوعات اجتماعی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 14:43  توسط علي قلي پور  | 

تئاتر جای دیگری هم هست.

تنها مكان موجود در ایران برای تماشای تئاتر، فاضلاب «تئاتر شهر» ما در چهارراه ولیعصر نیست. جائی دورتر از این ساختمان گرد كه در چند سال اخیر بیش از گذشته برای هنرمند بودن و هنرمند ماندن دست و پا می‌زند، تئاتر زنده است. فی‌الحال تئاتر  شهر بیشتر گورستان تئاتر كشور است تا باشگاه هنرمندان. در سال جاری می‌توان نشانه‌های حیات تئاتر و پیشرفت آن را در جائی غیر از تئاتر شهر جستجوكرد. چندی پیش یك گروه نابینا در فرهنگسرای هنر (ارسباران) اجرای نمایشنامه «پلكان» اثر رادی را آغاز كردند، آنها هر روز با عده محدودی تماشاگر این كار را به صحنه می‌برند و همچنان فعالان جریان «تئاتر تجربی» و اهالی روستای «تئاتر آوانگارد» و فضلای متظاهر تئاتر حرفه‌ای برای اثبات مقام خود به عنوان هنرمند تئاتر دور میزهای گرد می‌نشینند و یا در مقابل ضبط صوت كوچك خبرنگاران و عكاسان مطبوعات ژست‌های هنرنمایانه می‌گیرند، گوئی  كه آنها چند اتفاق مهم در جریان  تئاتر ایران را فراموش كرده‌اند، اجرای قابل توجه هنرمندان نابینا از نمایشنامه «پلكان» رادی فارغ از دلسوزی‌ها و ترحم‌هائی كه هنرمندان این گروه از آن گریزان هستند و با توجه به این مهم كه از هیچ نهاد فرهنگی و هنری هزینه‌ای دریافت نكردند، نشان از جان گرفتن تئاتر با حضور كسانی است كه هیچ كس آنها را به عنوان هنرمند تئاتر نمی‌شناسد و ادعائی هم برای شناخته شدن با این عنوان ندارند. نفس این اجرا با همه كاستی‌هائی كه ممكن است اهل تئاتر در آن بیابند، نشان از ابزار شدن تئاتر برای قشری از مردم جامعه است كه هرگز تئاتر شهر ما را نخواهند دید. این تنها اتفاق خجسته تئاتر در سال جاری نبوده و می‌توان به این جریان حیات دو اتفاق دیگر را هم افزود، یكی آماده شدن اجرای «مردی كه لب نداشت» با كودكان كار و خیابان و كودكان مهاجر افغانی به كارگردانی حمیدپورآذری برای تالار مولوی، و دیگری اجرای نمایشنامه‌های كوتاه «كمپین یك ملیون امضاء» در دانشگاه‌های كشور كه با این نمایش‌های كوتاه قوانین تبعیض‌آمیز علیه زنان را تصویر می‌كنند. حال همه شما علاقمندان به تئاتر را صادقانه و به دور از ترحم  به تماشای اجرای «پلكان» دعوت می‌كنم، هر چند كه دعوت كار صاحبخانه است، اما نگارنده مكان اجرا این  نمایش‌ها را خانه و خاستگاه همه علاقمندان به جریان غیررسمی تئاتر می‌داند. اجرای «پلكان» تا شنبه: هر روز ساعت 16 ، فرهنگسرای ارسباران.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 14:50  توسط علي قلي پور  | 

فرهاد مهندس پور

ابراهیم گلستان در گفتگوئی با مسعود بهنود درباره "فیلم اسرار گنج دره جنی" خود گفته بود كه در آغاز قصد انتشار كتاب یا ساختن این فیلم را نداشته٬ فقط می‌خواسته  در كتابخانه مجتبی مینوی بماند تا سال‌های دور دیگری كسی آن را بیابد و بگوید چه جالب آن روزگار اوضاع مملكت چنین و چنان بوده و یكی هم در این میان پیدا شده و از زشتی‌های آن گفته است. فقط برای اینكه نگویند چرا هیچ كس به این اوضاع نابسامان واكنشی نشان نداده است؟ مقاله‌ای كه فرهاد مهندس پور در روزنامه اعتماد ملی نوشت مصداق همین كار گلستان است. اگر او در نقد این منشور توهین آمیز نمی‌نوشت قطعا در آینده می‌گفتند چه شد كه كسی درباره این دشنام حرفی نزد و در نقد آن چیزی ننوشت. لینك آن را در پیوندهای روزانه گذاشتم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:6  توسط علي قلي پور  | 

مرغابی وحشی؛ عکس: رضا معطریان

 

ویترین‌ها باید دیدنی باشند. در  آیین و قوانین دكان‌داری امروز، این یك اصل اساسی است!  اما كاركرد عام  یك ویترین تنها پیش چشم قرار دادن گزیده‌ای از همه جاذبه‌های یك دكان است. بزاق ذائقه یك مشتری سرگردان در پاساژ بادیدن ویترین تحریك می‌شود. پس بدون ویترین سوداگری ممكن نیست.  ویترین مدخلی برای لمس همه مایحتاج روزمره یك مشتری حرفه‌ای است.  اما اگر از او بپرسید كه صاحب این مغازه برای فروش اجناس خود چقدر سلیقه به خرج داده قریب به یقین پاسخ سر راستی نخواهید شنید. برای دریافت واكنش او می‌توانید كمی دورتر باشید تا میزان مكث او در مقابل ویترین و زمان تصمیم‌گیری او را برای ورود به مغازه محاسبه كنید. حالا می‌توانید بگوئید كه دكاندار تا چه اندازه برای جلب مشتری خود سلیقه به خرج داده است. تا مشتری جنس مورد علاقه خود را لمس نكند، صرفا با دیدن ویترین توانائی اظهار ندارد. در پایان كار هم هر مشتری پس از ابتیاع جنس خود یا امتناع از ابتیاع جنس مورد نظر خود بدون نگاهی به ویترینی كه در آغاز دیده ، پاساژ را ترك خواهد كرد. این پرت و پلائی كه خواندید مقدمه‌ای برای نگاهی به نمایش «مرغابی وحشی» است كه برای تولید یك تئاتر از مصادیق خاص خود بی بهره نیست. نمایشنامه «مرغابی وحشی» هنریك ایبسن كه با دراماتورژی نادر برهانی مرند توسط او و آرش پارساخو نوشته شده و در سالن چهار سو به صحنه رفته است دارای یك ویترین به حق دیدنی است. ویترین این نمایش در پاساژ نیمه تعطیل ولی   صد مرتبه پر عطش  تئاتر این روزها، شامل اسامی بسیاری است كه هر بیننده‌ای را برای دیدن این اجرا بی‌وقفه تشویق و ترغیب می‌كند. در ادامه به فهرست‌وار به نشانه‌های نامی موجود در ویترین اجرای «مرغابی وحشی» می‌پردازم تا اگر به آن بی توجه بودید یك بار دیگر سر صبر خوب تماشا كنید: 1- انتخاب یكی از آثار برجسته هنریك ایبسن و یا به عبارت بهتر یكی از بهترین نمایشنامه‌های تاریخ ادبیات جهان 2- استفاده از نام‌آشناترین  و یا با قضاوتی سهل و ممتنع بهترین بازیگران فی‌الحال تئاتر ما كه شامل هومن برق‌نورد، سیامك صفری، الهام پاوه‌نژاد (با چاشنی تلویزیون)، افسانه ماهیان، علاء محسنی، كاظم هژیر آزاد، فرزین محدث و دیگران. 3- ایوب آقاخانی؛ یك منتقد و كارگردان (نام‌آشنا با نوشته‌ها یا با چاشنی توانائی قلمی) 4- یك پیشنینه بلند بالا از سال 76 تا كنون كه در آن چند نمایشنامه و اجرای خوب از گروه تئاتر معاصر هست. البته با چاشنی  یاراحمدی و نریمانی.5- قلم‌فرسائی‌های رادیوئی چند تن از اعضای گروه 6- از همه مهمتر حضور فوتوژنیكانه  كارگردان در سیما! بی‌تردید از چنین ویترینی بوی كباب می‌آید و تماشاگران تشنه پس از فصل تعطیلات نابهنگام تئاتر حتی برای دیدن چهارسو پس از بازسازی هم كه شده به سالن خواهند آمد. تا اینجا فقط از قدرت ویترین نمایش گفتیم كه همه خصوصیات یك نمایش خوب را در خود دارد. اما آیا می‌توان برای هر مشتری جنسی گذاشت تا دست‌خالی از دكان نرود؟ تلاش گروه برای رسیدن به یك اجرای خوب به سادگی مشهود است. بازیگران این اجرا با اتكا به خلاقیت‌های فردی خود تماشاگران را در سالن نگاه می‌دارند تا آخر قصه را هم ببینند و بشنوند. حال این پرسش پیش می‌آید كه آیا همیشه ویترین‌های خوب نتیجه خوبی هم برای تماشاگران یك اجرا خواهند داشت؟ در مورد اجرای «مرغابی وحشی» تا آنجا كه به توانائی فردی بازیگران مربوط می‌شود، ویترین خوب در رضایت تماشاگر موثر واقع شده‌است. چون بازیگران آزاد بودند، و یا دست كم آزاد به نظر می‌رسیدند. موتیف‌های كمیك اجرا تا لحظه آخر خنده را از هر تماشاگر عبوسی می‌گیرد. اما در بسیاری موارد با توجه به منطق عام این اجرا نیازی به تكرار آن نیست. طولانی شدن برخی موقعیت‌ها كه قطعا تماشاگران از طولانی شدن آن با شلیك خنده خود استقبال می‌كنند، دلیل محكمه‌پسندی برای كش آمدن یك موقعیت به لحاظ زمانی و تكرار یك موتیف نیست، موتیف كمیك در برخی موارد در برجسته شدن بازی یك بازیگر، كه مثال آن سیامك صفری است، بسیار موثر است. اما اجرا در معرض این خطر خواهد بود كه تكرار گاه و بی گاه آن به مذاق برخی تماشاگران خوش نباشد. این اما سلیقه است. شكل دقیق‌تر آن كه به منطق یك موقعیت یك نمایشنامه رئالیستی مربوط است، نمایش را در این مخمصه گرفتار می‌كند كه اگر حضور موتیف بی‌جا باشد، كل آن موقعیت دچار انحراف شده و راه به جائی می‌برد كه قطعا هدف و غایت شكل‌گیری آن موقعیت نیست. اما تكرار «آره؟نه؟» در اجرای برهانی مرند تنها كاركرد كمیك ندارد، بلكه گاهی به برخی از موقعیت‌ها بار معنائی تازه‌ای می‌دهد. جدا از چند مورد كوتاه. با این حال تكرار «آره؟نه؟» در برخی موقعیت‌ها ذهن تماشاگر را به ناكجا‌آبادی ارجاع می‌دهد كه این نكته موجب از دست رفتن ظرافت طراحی و كارگردانی یك موقعیت است. تا اینجا با توجه به شباهتی كه میان ویترین یك مغازه و تولید تئاتر فرض كردیم ویترین این اجرا فریبنده نبود و بسیاری از تماشاگران را دست‌خالی روانه نكرد. اما كسانی كه در پی عیار گروه هستند و اجراهای بهتری نظیر «چیستا» را از نادر برهانی مرند دیده‌اند، چیزی نماند و آنها تماشاگرانی شدند كه دست خالی از سالن رفتند. اما می‌دانیم كه سردر هیچ سالنی ننوشته‌اند كه «ورود برای عموم آزاد نیست.» قدرت كارگردانی برهانی مرند در این بود كه می‌دانست هرگز نمی‌توان این عبارت را بالای در ورودی سالن‌های تئاتر نوشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 19:1  توسط علي قلي پور  | 

كارهنری دوریس سالسدو در گالری تیت لندن

چند ماه پیش کسانی که به گالری تیت لندن رفتند در بدو ورود به آن٬ یک ترک ۱۷۳ متری را بر کف سالن ورودی دیدند. این ترک عظیم که سراسر سالن را - همانطور که در عکس بالا می بینید - در برگرفته بود کار هنری خانم دوریس سالسدو مجسمه ساز کلمبیائی بود. همان روزهای اول به نمایش در آمدن این اثر چند کودک به دلیل بی دقتی در عبور و مرور در سالن زخمی شدند و زمزمه اعتراض به خطرناک بودن این اثر هنری شدت گرفت. اما مدیر گالری تیت لندن تاکید کرد که ما این اثر را برای همیشه در گالری تیت حفظ خواهیم کرد. اولین پرسشی که درباره این کار هنری به ذهن مخاطبان این اثر می‌رسید ناشی از حیرتی بود كه از چگونگی ساخته شدن این اثر داشتند. همه می‌پرسیدند كه آیا سالسدو كف اصلی سالن را شكسته و یا یك سطح روی سالن ساخته كه این ترك ۱۷۳ متری روی آن طراحی شده است.  از سوی دیگر شباهت و دقتی كه سالسدو در ساخت این اثر به خرج داده امكان فهمیدن ترفند او برای ساخت این اثر را تا حدودی دشوار كرده است.

سالسدو در گفتگوهای مطبوعاتی خود گفته: "مهم این نیست كه من چگونه این اثر را ساخته‌ام٬ بلكه مهم این است كه ببینم چه تاثیری بر شما خواهد گذاشت. " و بدین ترتیب از پاسخ به پرسش امتناع كرده‌است. اما نكته مهم دیگر این است كه او مفهوم اثر خود را مربوط به تبعیض نژادی و برخوردهای خشن با مردم جهان سوم  در اروپا دانسته‌است.

او گفته: این اثر شرح مهاجرت كسانی است كه برای رسیدن به دنیای رویائی خود از كشورهای جهان سوم به اروپا می‌آیند.

روزی كه این خبر را در سایت‌ها دیدم با این انگلیسی ضعیف خود به جان آن افتادم. من هم در ابتدا فكر می‌كردم كه كف گالری تیت ترك خورده است اما پس از تلاش بسیار فهمیدم كه یك هنرمند جهان سومی در آنسوی دنیا گالری رویائی ذهن مرا كه همیشه آرزوی دیدن آن را دارم چنان تركانده كه هرگز هوس سفر به لندن نكنیم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 16:21  توسط علي قلي پور  | 

حالا که ديگر اثري از هياهوي فيلم پرسپوليس نيست. من تازه موفق به ديدن آن٬ با زیرنویس فارسی شدم. متاسفانه فيلم بسيار بدي است. متاسفانه از اين جهت كه انيميشن بسيار زيبائي به خدمت دغدغه های بی اهمیت و جزئی یک بورژوا در آمده تا همه اعتراض خود به تاریخ معاصر ایران را در یک فیلم زیبا و قدرتمند به جهانیان نشان دهد. این فیلم بر اساس یک اتوبیوگرافی از مرجان ساتراپی ساخته شده که در حواشی آن تغییر و تحولات ایران٬ پیش و پس از انقلاب تصویر شده است. اما همه رنج این ایرانی جلای وطن کرده از وضعیت کشور خود در مشکلات او برای مهمانی رفتن٬ روسری سر کردن٬ مدل لخت برای طراحی نداشتن٬ حق نگهداری مشروب در خانه نداشتن و مسائلی از ین دست تشکیل می دهد. دغدغه های که دست کم متعلق به کمتر از ده درصد مردم ایران است. این فیلم درباره ایران و مشکلات اجتماعی و سیاسی آن نیست. این فیلم بر بعدی از انقلاب تاکید می کند که تقریبا در حال حاضر همه آن را روند طبیعی هر انقلابی می دانند. کشوری که ساتراپی گوساله در پناه آن چنین اراجیفی را ساخته خود بر سرهای بریده بیشماری بنا شده است. مشکلات جوان ایرانی حمله پلیس به پارتی های او نیست. ما پیش از اینکه بخواهیم حق نوشیدن عرق سگی را به خود بدهیم حق تعیین سرنوشت خود را داریم. این فیلم هیچ اشاره ای به عمق مشکلات ایران ندارد. و هیچ اشاره ای به مبارزات منطقی جوانان ایرانی برای تسریع دوران گذار به دمکراسی نمی کند. این فیلم که همه دغدغه آن روسری سر کردن دختران در تابستان است٬ در همان سطح ابلهانه می ماند و درست جائی تمام می شود که گوئی همه آنها که در ایران مانده اند دست روی دست گذاشته و در برابر هر زورگوئی ساکت نشسته اند. این فیلم فاقد تصویری حقیقی از ایران است. اما انیمیشنی بسیار زیبا دارد که ممکن است هر مخاطب ایران ندیده ای با دیدن این فیلم تصور کند که ما در گودال بلاهت اسیر شدیم و خود به فلاکت خود واقف نیستیم. در اتوبیوگرافی این  شازده خرده بورژوا سفر به سرزمین های رنگی که پر از آزادی است راه فرار بسیار ساده ای است. و انقدر ساده که هر وقت دوست پسر محترمش "گی" از آب در آمد سرزمین های رنگی را رها کند و نزد مامان جون و بابا جون "چپ" خود بیاید. اما برای آنها که ماندنشان در ایران از سر ناچاری است یا تعهد٬ خواسته یا نا خواسته در مبارزه علیه وضع موجود سهیم هستند. فیلم پرسپولیس چیزی نیست جز اره گوزهای دختری که اگر به او مدلی لخت برای نقاشی بدهی٬ هیچ از دنیا نمی خواهد. در ایران هم کم نیستند کسانی که همه دغدغه آنها همین است. این موجودات ترسو همه حیثیت و آبروی خود را برای  این آزادی ها می دهند. برای آنها تفاوتی ندارد که هویت آنها از کدام آبریزگاه آمده. جهان آرمانی آنها فقط جائی برای خوردن و سکس است تا در تختخواب آنقدر خود بخوابند تا بلکه روزی رستگار شوند. رستگاری آنها را هم به حق جز این راهی نیست. این فیلم تنها دغدغه ده درصد از جوانان ایرانی است. مابقی هنوز برای نان شب محتاج هستند و قد آنها برای کوبیدن کوبه درهای بزرگی که پشت آن می خورند و می خوابند٬ خیلی خیلی کوتاه است. آنها از همه چیز محرومند٬ حتی از غذای بی دغدغه ای که بخورند و تا بدانند بعد آن کجا باید بخوابند. آنها که فی الحال در بطن این ناهنجاری های ما نیستند و هر وقت اراده کردند از مملکت فلنگ بستند٬ هرگز قدرت فهم  و درک رفتار ایرانیان ندارند. فهم ماندن آنها٬ سکوت آنها٬ بغض آنها٬ عقده آنها و کینه ای که در سینه دارند پیچیده تر از آن است که گوساله های گریخته توانائی به تصویر کشیدن آن را داشته باشند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 0:27  توسط علي قلي پور  | 

 گفتگوی من با بهرام بیضائی به مناسبت اجرای نمایش "افرا یا روز می‌گذرد" چاپ شد. بالاخره بیضائی را به گفتگو راضی كردم. اما فقط یك ساعت فرصت داشتم تا پرسش‌هائی كه بیش از یك ساعت زمان می‌خواست با در میان بگذارم. از در پاركینگ دفتر كار خود  كه با ۲۰۶ مشكی خود وارد شد به این نتیجه رسید كه باید دنده عقب بیرون برود و گفت:"دنده عقب كه سخت است" دقایقی در پاركینگ تنگ عقب و جلو كرد تا توانست جلوی ماشین را رو به در بگذارد. در این فاصله رفتم و در را بستم. بیضائی هنگام صحبت هرگز لبخند نمی زند. اما شما در این لبخند نزدن هیچ نشانه‌ای از بد اخلاقی نمی بینید. اما خیلی زود می فهمید كه باید به شدت مراقب رفتار خود باشید. شاید او از آن دسته آدم‌ها است كه از كلمه "ببخشید" متنفر است. در راه كه می آمدیم مهدی میرمحمدی گفت :"گل بخریم؟" دیدم پیشنهاد بدی نداده. خودش رفت و یك گل سرخ خرید. مدام به خودم و گاهی به مهدی می‌گفتم اگر بیضائی كمی لبخند روی صورتش باشد به او می‌گویم: آهسته با گل سرخ آمدم. گل سرخ را كه دادم. تشكر كرد و گفت: چه عجیب. اگر لبخند می‌زد قطعا می‌پرسیدم : " یعنی چی چه عجیب" بیضائی به شدت حساس است. به همین علت در معاشرت با او مدام به خود فكر می‌كنید. به اینكه مبادا طرز نشستن، حرف زدن، حتی نفس كشیدن شما مزاحمتی برای استاد باشد!! بیضائی به همه حرف‌های شما گوش نمی كند. به همه سئوالات شما هم پاسخ نمی دهد. آنچه به بقیه روزنامه ها گفته به شما هم می گوید. فی الحال از این مصاحبه راضی نیستم. چون وقت برای پرسیدن همه آنچه می خواستم نبود. از این مصاحبه نتیجه گرفتم که هیچ کار ارزشمندی را نباید به هدف چاپ در روزنامه انجام داد چون نتیجه آن در نهایت اخته شدن و ابتر ماندن موضوع است. اما از دوستم مهدی میرمحمدی که صادقانه فرصت این مصاحبه را به من داد بی اندازه متشکرم.

این لینک بخش اول:

http://www.etemaad.com/Released/86-10-22/247.htm

این هم بخش دوم:

http://www.etemaad.com/Released/86-10-23/247.htm

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 20:10  توسط علي قلي پور  | 

 نويسندگان ميان‌مايه و هرازگاه بي‌مايه‌ بسياري ديده‌ايم كه از اين داستان شهره نمايشنامه ساختند. از بازمانده اسناد و قول كساني هم كه پيش از ظهور پديده تلويزيون در قيد حيات بودند مي‌دانيم كه نقل اين داستان از زبان نقالان هم هواخواه بسيار داشته است. امروز هم اگر در كوي و خيابان از هر شهروندي شرح ماجراي رستم و سهراب را بجوئي، اگرهم هيچ نداند، دست كم از دردناك‌ترين فراز آن آگاه است كه همان داستان پدري است رستم نام، كه نادانسته و ناخواسته پهلوي فرزند خود سهراب را مي‌درد.

در لحظات آغازين «سهراب كشي» يكي از هنگامه داران خطاب به «برخوانان»، مي‌پرسد:«اين داستان را صد بار گفته‌اند؛ مي‌توان چنان گفت كه كسي نشنيده؟» حال ما در مقام خواننده اين «بازي نامه‌ي برخوانان»(1) با گامي بلند به پايان اثر مي‌پريم و در اوج نا باوري مي‌بينيم كه تهمينه با اداي خطابه‌اي طولاني پس از مرگ سهراب دشنه‌اي را يكباره به خود مي‌زند و خودكشي مي‌كند!

در مرام شاهنامه بر خلاف روايات بسيار از گونه‌هاي متعدد و متنوع «ديگركشي»، خودكشي شخصيت‌ها‌ چندان شايع نيست. يك بار در داستان رستم و سهراب، رستم قصد خودكشي دارد كه جنگاوران ديگر مانع او مي‌شوند. ديگر بار «جريره» مادر «فرود»، پس از مرگ فرزند خود كنار نعش او با دشنه‌اي شكم خود را مي‌درد و اين تنها خودكشي يك مادر در سوگ فرزند در شاهنامه فردوسي است. در همين ماجراي كشته شدن «فرود» به دست «رهام» همه ياران او با پريدن از بالاي دژي خودكشي مي‌كنند.  آن هم بنا به وصيت «فرود» كه تدبير كرده بود با خودكشي سپاهيان هيچ يك از آنها در چنگ دشمن اسير نخواهد شد. مورد ديگر «شيرين» است كه با ديدن جسد پرويز زهر هلاهل مي خورد و مي‌ميرد. انگيزه اين سه نوع خودكشي با ديگري متفاوت است. شيرين با ديدن شوي مرده خود زهر مي‌خورد، ياران فرود براي رستن از دشمن وعمل به وصيت سردار خود از دژ مي‌پرند و در برابر ديدگان جريره پسر جان مي‌دهد و مادر هم با دشنه‌اي خود را خلاص مي‌كند. در سهراب كشي كه آن هم روايتي شاعرانه از داستان رستم و سهراب است تهمينه پس از يك سوگواري طولاني در غم از دست دادن پسر و برادرش «ژنده‌رزم» كه رستم ندانسته او را هم هلاك كرده - ژنده‌رزم مي‌خواسته او را آگاه كند كه سهراب پسر توست، اما رستم به خيال اينكه صداي دشمن است كه او را مي‌خواند با مشتي ژنده‌رزم را از پاي در مي‌آورد – با همان دشنه كه رستم به پهلوي سهراب زده خودكشي مي‌كند. اين صحنه غير منتظره در پايان نمايشنامه ركود و سكون كل اثر را در هم مي‌ريزد. پرداخت داستان و سير وقايع نمايشنامه، اگر كه جادوي كلام و زبان قدرتمند و پاكيزه بيضائي را از اثر حذف كنيم، «سهراب كشي» چيزي جز يك روايت كش‌دار و كسالت‌بار نخواهد بود. نمونه آن همان تك گوئي تهمينه با زنان سمنگان است. اين تك گوئي كه با همسرائي و دم دادن زنان سوگوار سمنگان همراه است به لحاظ روائي در برگيرنده هيچ نكته تازه‌اي براي مخاطب نيست، جز همان خودكشي تهمينه در پايان. تهمينه در مرثيه‌سرائي براي سهراب سيلابي روان از كلمات شاعرانه را بر زبان خود جاري مي‌كند كه بدون شك شنيدن آنها براي هر مخاطبي گوش نواز خواهد بود. زبان نمايشنامه برخلاف آثار ديگر بيضائي كه در غالب برخواني نوشته، نظير «كارنامه بندار بيدخش» ساده‌تر است و پيچيدگي بيجائي ندارد تا مخاطب در ميان كلماتي نا آشنا كه فهم معني آنها نياز به مراجعه پياپي به فرهنگ لغات دارد، سر درگم شود. مرثيه سرائي در سوگ پهلوانان در شاهنامه فردوسي يكي از خواندني ترين اشعار در زبان فارسي است. بيضائي تلاش كرده در اين نمايشنامه كه حجم بسياري از آن مرثيه‌سرائي بر مرگ سهراب است با زبان و روايتي تازه با همان خواندني‌ترين اشعار شاهنامه منطبق شود و زبان را در همان شكلي به كار گيرد كه در گذشته براي متاثر كردن مخاطب آن روزگار به كار مي‌آمد.

اگر كل شاهنامه فردوسي را به عنوان يك اثر واحد در نظر گيريم به رواياتي بر مي‌خوريم كه در داستان‌هاي شاهنامه كم و بيش شبيه به هم هستند. بدين ترتيب چهارچوب اخلاقي و رفتاري پهلواني چون رستم در داستان‌ها مختلف شاهنامه براي هر خواننده‌اي تصويري آرماني از پهلواني را ترسيم مي‌كند كه منش و خصال نيك او و نيروي ماوراءالطبيعه‌اي كه دارد، در هر فرصت از سر تا پا توصيف مي‌شود و هر بار به گونه‌اي متفاوت از پيش. رستمي كه در اين نمايشنامه ترسيم شده جدا از زبان تازه‌اي كه به آن سخن مي‌گويد چندان تفاوتي با رستم شاهنامه ندارد. اما از حشو پيراسته شده و به عنوان مثال تاكيدي پر رنگ بر يل بودن او نيست. رستم در «سهراب كشي» نا توان از يك استدلال قدرتمند در برابر كاووس شاه است. كاووس شاه سهراب را دشمن ايران مي‌داند و گرد آفريد را براي يافتن نوشدارو به بيراه راهنمائي مي‌كند و شاهين را به سوي ديگري كه هيچ نوشداروئي از آن به دست نمي‌آيد. اما رستم دستان مدام ناله مي‌كند و از اين سوي صحنه به آن سوي صحنه مي‌رود. كار او تنها مرثيه‌سرائي بر مرگ سهراب است او در جدال لفظي با كاووس شاه هم كه سهراب را دشمن ايران مي‌داند، شكست خورده است. او در پايان مي‌گويد:«پدرت جز دشنه‌اي در دست ايشان نبود» 

از سوي ديگر در «سهراب كشي» جدا از اين بعد ادبي به ظرافت‌ها، ظرفيت‌ها و پيشنهادات اجرائي موجود در يك نمايشنامه هم بر مي‌خوريم. از آنجا كه در پاره‌اي موارد به نظر مي‌رسد كه نويسنده تلاش داشته تا اين نمايشنامه قراردادهاي نمايشي خاص خود را داشته و به مرور تماشاگر را هم با آن عجين كند. اين قراردادها گاه در شرح صحنه‌ها آمده شيوه اجرائي خاص خود را به خواننده و يا كارگرداني كه قصد خطر كردن و اجراي اثر را دارد، پيشنهاد مي‌دهد. در بسياري موارد قراردادهاي موجود در نمايشنامه متاثر از تعزيه است. البته همين نسخه خواني و يا برخواني بازيگران كه بيضائي در نخستين شرح صحنه مي‌نويسد:«سخنان مي‌تواند همه از رو خوانده شود.» صحه‌اي بر اين مدعا است. و نمونه ديگر كاووس است كه پس از مرگ سهراب فرياد مي‌زند:«شهرياري خريدم به هزار نفرين!» و بعد او هم جامه و تاج شاهي به زمين مي‌اندازد و بر مرگ سهراب مويه مي‌كند و خاك بر سر مي‌ريزد.

 آنچه تحت عنوان «سهراب كشي» منتشر شده با توجه به اين نكته و برخي عناصر كه با تكرار به قراردادهاي نمايشنامه تبديل مي‌شوند، نمايشنامه‌اي است كه تا نيمه كارگرداني هم شده و پيشنهادات اوليه براي اجرا را هم در خود قرار داده است. نظير اين قراردادها چوب به هم كوبيدن تهمينه در مرثيه‌سرائي، ته نيزه بر زمين كوبيده سپاهيان و ... است.

_____________________________________

 

1- زير عنوان نمايشنامه چنين آمده است.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 14:37  توسط علي قلي پور  | 

 

«سمفوني نا كوك» پيام اميد بخشي براي تئاتر ما ندارد. البته مبرهن است كه مي‌دانيم هرگز هم قرار بر این نيست که هر اثري پيامي داشته باشد و تماشاگر را با دست پر روانه كند. اما سياق متفاوت آتيلا پسياني در اين سمفوني به حق ناكوك با توجه كارهاي پيشين گروه «بازي» شايد جمعي از مخاطبان را به طرح اين پرسش وا دارد كه سر انجام غرض چه بود و یا اینکه آیا غرضی در میان بود یا نه.

نکته دیگر که دال بر پیام ناامیدانه اثر باشد این است که چگونه عرصه چنان تنگ مي‌شود كه يك گروه نام‌آشناي «حرفه‌اي» در «تئاتر تجربي»، (كه همنشيني اين دو واژه نيز در نوع خود كمي ناكوك است!) موضوع اثر خود را در محدوده كوچكي مانند اجراي تئاتر در يك جشنواره قرار مي‌دهد و بي پروا به انتقاد از  موانع عرضه تئاتر در كشور مي‌پردازد. اینجاست که باید گفت مگر قحط قصه آمده یا قافیه به چنان به تنگ آمده. پس از پايان اولين اجراي «سمفوني ناكوك» آتيلا پسياني كه سال‌هاست هرگز به سئوالات خبرنگاران و منتقدان پاسخ نداده، در مقابل تماشاگران و اصحاب رسانه‌ها نشست و گفت كه آمده تا به سئوالات پاسخ دهد. حضار كه نمي دانستند چه بايد بپرسند و شايد هنوز دليل اين اقدام پسياني را در نيافته بودند كمي هاج و واج نشستند و پسياني هم  تشكر كرد و گفت: «اگر سئوالي نيست من مي روم.» پس آماده رفتن شد. اما به در خواست مجري مجرب ماجرا دوباره نشست و من با اضطراب اینکه پسیانی مسخره ام کند٬ پرسیدم : آيا اين يك اعتراض بود؟ از آنجا كه معمولا گروهاي دانشجوئي سعي در ابراز نا رضايتي و اعتراض به ساختاري دارند كه به زعم خودشان مدام در جهت حذف آنها گام برداشته و حالا كه فرصتي يافته‌اند با تمام قوا اعتراض خواهند كرد، آن هم نوعي از  اعتراض كه معمولا ماحصل حسرت گروه‌هاي دانشجوئي براي ورود به قلب تئاتر  كشور است. بعيد به نظر مي‌رسد گروهي كه دست كم در سال يك كار و گاهي هم در يك سال چند كار ارائه مي‌كند، چنان لب به انتقاد گشايد كه گوئي همواره در حاشيه بوده و حالا كه فرصت به صحنه آمدن داشته همه تلاش خود را صرف تاختن به نهادي مي‌كند كه تا امروز سد عرضه محصول اين گروه دانشجوئي بوده است! بزرگان تئاتر ما معمولا روش و امكانات ديگري براي بروز اعتراض خود دارند. آنها مي‌توانند با يك مصاحبه مطبوعاتي همه اعتراض خود را به گوش مسئولان برسانند. چنان كه گاه صفحات و ستون‌هاي مربوط به تئاتر در مطبوعات بدل به كارزاري مي‌شود كه در آن به اصطلاح حق مي‌خواهند و سر انجام حق‌السكوت جل‌پاره‌اي است كه ستر عورت بی شرم اين هياهو مي‌كند. اما آتيلا پسياني  با اين اجرا بر خلاف قاعده بازي عمل كرد. پس بيراه نيست كه از قاعده مستثني شود. او از رسانه خود با مخاطبان خود حرف زد و ارتباط برقرار کرد. تئاتر رسانه و تریبونی برای اعتراض به وضع موجود شد. تئاتر براي كسي كه هرگز در رسانه‌های دیگر حضوری دو سويه (به صورت گفت و شنود) نداشته، به صورت کانالی در آمد تا توجه مخاطب را به موانع پیش روی ارائه محصولات یک گروه نا آشنا جلب کند. شگردي كه معمولا دانشجويان به كار مي‌برند چون كمتر  رسانه‌اي حاضر به انعكاس اعتراض مدام دانشجويان و به اصطلاح غير حرفه‌اي‌هاي تئاتر است. هر چند كه پسياني در پاسخ به پرسشم  در مورد ماهيت معترض «سمفوني ناكوك» ترديد كرد و حتي آن را تكذيب كرد و گفت: «اين فقط يك شوخي بود.» اما آيا همه آن كساني كه در «سمفوني ناكوك پارودي خود را خواهند ديد اين اجرا را به شوخي خواهند گرفت؟ البته تئاتر تجربی تنها در صورتی به تجربه راستین در تئاتر دست می زند که ساز خود را در سمفونی موجود ناکوک بنوازد. اگر تئاتر تجربی ماهیت معترض و موضع گیری تلخی در برابر ساختار عرضه محصولات تئاتری نداشته باشد به حق که باید کل آن را به شوخی گرفت. ای کاش سمفونی ناکوک شوخی نبود.

«سمفوني ناكوك» نشانه بحران در تئاتري است كه حرفه‌اي‌ترين نيروي آن با يكي از سرشناس‌ترين گروه‌هاي تئاتر كشور چنین تصویری از وضع وجود ترسیم می کنند. این خبر خوشی برای تئاتر نیست. چون حجم این نارضایتی با وزن گروه تئاتر بازی برابری نمی کند.   

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 14:27  توسط علي قلي پور  | 

 

خوب نوشتن ذره ذره مردن در جوع خلقت است با کلمه و آهنگ و ترکیب... بس کنم.

آخرین سطر از "یک خرده بیوگرافی" در کتاب "انسان ریخته یا نیمرخ شبرنگ در سپیده سوم" مجموعه مقالات و نامه های اکبر رادی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 14:20  توسط علي قلي پور  |